حکایت سگ باز و سودای ولایت بصره
سگ بازی به سر داشت و هوای والی
خیالِ بصره می کرد، به سودای مقامی عالی
نه از سیاستش بهره، نه از تدبیر نشانی
ولی در سرِ خود داشت، هزاران آرزوی حکمرانی
همه عمر با سگ و زنجیر گذر کرده روزگار
ولیکن هوسِ والی شدن داشت، آن مردِ بیاعتبار
نه دانشِ اداره داشت، نه تجربه در کار
نه اندیشه ای برای مردم، نه تدبیری برای روزگار
نه رسمِ سیاست میدانست، نه آیینِ کشورداری
ولی در خیالِ خویش می دید، بر مسندِ سالاری
چنان مستِ مقام و جاه، چنان شیفتهٔ عنوان
که خویش را لایق می پنداشت، برتر از اهلِ دیوان
به هر مجلس که می رسید، از امارت سخن میراند
به هر جمعی که مینشست، از ولایت دم میخواند
گمان می کرد که منصب، به تمنّا به دست آید
و هر کس آرزویی کرد، روزی به مراد آید
خبر بردند نزد خلیفه، حکایتِ این سودازده را
که مردی سگ باز، هوس کرده ولایتِ بصره را
خلیفه چون شنید این قصه، به حیرت فرو ماند
از این سودا و این پندار، لبخندی بر لبش نشاند
بگفتا: ای شگفتا از چنین اندیشه و پندار
که هر کس را هوای منصب است، از کجا آید چنین کار؟
ولایت، علم و تدبیر است، نه رؤیای شبانه
نه جای آزمودنِ بخت است، نه میدانِ جاهلانه
اگر هر کس که سودایی به سر دارد، امیر شود
چه بر سرِ ملک و ملت آید، اگر هر نادان دبیر شود؟
مقام، امانتِ مردم است و مسئولیت، باری گران
نه خلعتی برای خودنمایی، نه وسیله ای برای نام و نشان
کسی کز خویش و کار خویش، ندارد هیچ آگاهی
چگونه می تواند کند، تدبیرِ ملک و پادشاهی؟
حکایت همچنان باقی است و عبرت همچنان برجای
که هر کس را هوای منصب است، نباشد مردِ آن جای
نه هر که آرزوی امارت دارد، سزاوارِ امارت میشود؛
نه هر که سودای ولایت دارد، شایستهٔ حکومت میشود؛
و نه آنکه هر سبک مغزی، هوای امارت میخواهد
سبکمغز و مجنون و دیوانه، در سودای جاه و نام
نه عقلش یارِ میدان بود، نه لیاقت داشت و نه مقام
چنان دیوانهٔ قدرت، چنان مجنونِ امارت
که عقل از سر برون کرده، به امیدِ صدارت
نه هر مجنون، خردمند است، نه هر دیوانه، دانا
نه هر سبکمغز میتواند، شود والی و فرمانروا
@sobheemroozmedia