- هیس دختر. مادرت هیچوقت نباید بفهمه چرا باهاش ازدواج کردم و چشمم به دنبال کی و چی بوده.
ناپدری یکبار دیگر با تمسخر و لبخند کج براندازم کرد و رفت تا ماشینش را روشن کند. بغض در گلویم ورم کرد. مامان داشت برای سفر ماهعسلشان آماده میشد.
سرتا پا لباس سفید پوشیده بود و جلوی آیینه رژشو تمدید میکرد.
-مامان؟
برگشت و با لبخند نگاهم کرد:
-جانم عزیزم.
نگاه کوتاهی به شوهرش انداختم. مردی که فقط من میدانستم عاشق مامان نیست و به قصد دیگری وارد زندگیمان شده است.
-کاش به این سفر نمیرفتی مامان.
اخم نازکی کرد و حین مرتب کردن آرایشش با لبخند تصنعی نگاهم کرد:
-نگران نباش جان دلم. دو سه روزه برمیگردیم.
بعد از آن همه تهدید و کتکهای ناپدری؛ شهامتش را نداشتم که بگویم شوهرش نه به خاطر او ؛ که به خاطر شخص دیگری شوهرش شده.
-مواظب خودت باش و برای کنکور درس بخون مامان جان...زود برمیگردم.
بغض روی لبخندم خش انداخت. شاید تا اون موقع من نبودم.
-خیلی دوست دارم مامان...
ابروهاش با حالت بامزه ای بالا داد و تو بغلم کشید.
همین که در ماشین نشست؛ شوهرش با لبخند کریهی نزدیکم شد و من عقب رفتم:
-حرفامو یادت نره. اگه نمیخوای بلایی سر مامانت بیاد؛ لالمونی میگیری. لام تا کام در مورد چیزایی که میدونی حرف نمیزنی.
با صدای مامان که صدایش زد ازم فاصله گرفت و با رفتنش اشکهام پشت هم سرخوردند.
نگاهم به باغبان جوانمان دادم که حیاط را جارو میکرد. با دیدنم پشت پنجره برام دست تکون داد.
همیشه از او و چشمهای دورنگش میترسیدم. با گریه به سمت چمدون گوشهی اتاقم رفتم. نمیخواستم مامانم از دست بدم اما چارهای نداشتم و از ناپدریام هرکاری بر میاومد.
همین که با چمدان از خانه بیرون رفتم؛ صدای قدمهایی پشت سرم آمد و پشت بندش صدای خشدار امین:
-داری چیکار میکنی ؟
برگشتم و با دیدن چشمهای دورنگش باز مثل همیشه ترسیدم:
-مبخوام برم تا مامانم زندگی کنه ...میخوام برم تا بار اضافه نباشم...
-پس بزار من کمکت کنم....بزار من از دید همه ناپدیدت کنم. خُب...؟
ـ چه جوری ؟
ـ میبرمت روستایی ییلاقی محل تولدم. الان زیر برف مدفون و خالی از سکنهست.
ـ اگه خالی از سکنه است چطور اونجا زندگی کنیم.
چند قدم جلوتر آمد و بیشتر از همیشه به من نزدیک شد:
ـ من مواظبتم. بهم اعتماد کن دختر.
چارهای نداشتم. خانه دیگر جای ماندن نبود. نمیدانستم میروم و پا به آتشی میگذارم که این باغبان چشم دورنگ اولین آتشافروزش است.
❌❌
https://t.me/+pkWYAUbtumoxMmY0https://t.me/+pkWYAUbtumoxMmY0خلاصه :
از دست آزارهای ناپدریم پناه بردم به باغبون خونهمون امین پسری با چشم دورنگ عجیب و برای فرار از ناپدریم به ییلاق سردسیر امین رفتیم ییلاقی که خالی از سکنه بود و با رفتنم فهمیدم پا تو چه جهنمی گذاشتم...
❌❌
https://t.me/+pkWYAUbtumoxMmY0https://t.me/+pkWYAUbtumoxMmY0توصیهی ویژه این روزها♨️