سنجاقک آبی /الهام ندایی Telegram channel photo

سنجاقک آبی /الهام ندایی

@nonovolPublic Channel

الهام ندایی سنجاقک آبی 💙 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 نور رستگاری🌻در حال تایپ https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 پیج اینستاگرام nstagram.com/narrator_roman

40

Last views

۱۶.۹k (16,910 subscribers)
عضو
—
Rating
49
Total Posts
Oct 21, 2026, 6:30 PM
به‌روزرسانی شده
Apr 3, 2026
Created
Stats

شما در حال مشاهده محتوای فارسی هستید. برای مشاهده محتوا به زبان‌های دیگر، زبان سایت را تغییر دهید.

Channel Information

Channel Information
Channel Nameسنجاقک آبی /الهام ندایی
Username@nonovol
Categoryجملات الهام‌بخش
Languageفارسی
Countryایران
عضو16,910
Channel TypePublic Channel
Created۱۴ فروردین ۱۴۰۵
Last Updated۲۹ مهر ۱۴۰۵ • ۲۱ ساعت پیش
StatusActive

رتبه‌بندی

رتبه‌بندی جهانی
#338525+745
رتبه‌بندی زبان
#36055+66
رتبه‌بندی دسته‌بندی
#1721+6

رشد مشترکان

مجموع: 16.9K30 Days growth: -3071.8%
09/2209/2710/0210/0710/1210/1710/21
رشد مشترکان - 30 Days
DateSubscribers
22:09:202617,217
23:09:202617,217
24:09:202617,217
25:09:202617,217
26:09:202617,217
27:09:202617,217
28:09:202617,217
29:09:202617,217
30:09:202617,217
01:10:202617,217
02:10:202617,217
03:10:202617,217
04:10:202617,217
05:10:202617,217
06:10:202617,217
07:10:202617,217
08:10:202617,217
09:10:202617,217
10:10:202617,217
11:10:202617,217
12:10:202617,217
13:10:202616,980
14:10:202616,980
15:10:202616,980
16:10:202616,980
17:10:202616,980
18:10:202616,980
19:10:202616,980
20:10:202616,980
21:10:202616,910
رشد مشترکان - Weekly
DateSubscribers
Week of 30:03:202617,714
Week of 06:04:202617,709
Week of 13:04:202617,697
Week of 20:04:202617,697
Week of 27:04:202617,690
Week of 04:05:202617,690
Week of 11:05:202617,656
Week of 18:05:202617,656
Week of 25:05:202617,656
Week of 01:06:202617,709
Week of 08:06:202617,709
Week of 15:06:202617,709
Week of 22:06:202617,674
Week of 29:06:202617,674
Week of 06:07:202617,674
Week of 13:07:202617,472
Week of 20:07:202617,472
Week of 27:07:202617,472
Week of 03:08:202617,517
Week of 10:08:202617,517
Week of 17:08:202617,418
Week of 24:08:202617,264
Week of 31:08:202617,264
Week of 07:09:202617,292
Week of 14:09:202617,217
Week of 21:09:202617,217
Week of 28:09:202617,217
Week of 05:10:202617,217
Week of 12:10:202616,980
Week of 19:10:202616,910
رشد مشترکان - Monthly
DateSubscribers
April 202617,690
May 202617,656
June 202617,674
July 202617,472
August 202617,264
September 202617,217
October 202616,910
رشد مشترکان - Yearly
DateSubscribers
202616,910

آخرین پست‌ها

سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۲۰:۰۱

📔کانال‌هایvip رایگان شد🎁
با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰
فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰
https://t.me/addlist/6TR10WzkYJswYzA0
فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏
الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
تا تکمیل ظرفیت #24نفر باقیمانده❌
40000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۱۹:۵۶

Photo1/2
‍ ‍ ‍ #رمان_دره_ی_سکوت
#سمانه_امینیان

به سختی زبان در دهان چرخاندم.
ـ عشق تو یا کافی نبود یا ناخالصی داشت که من برات کم بودم.
حسام نگاهش را به من دوخت. نگاهی که غریبه بود. دیگر نمی‌توانستم این دروغ‌ها را باور کنم. بازویم را محکم گرفت:
ـ من هنوزم دوست دارم؛ اما نمی‌تونم حق ادامه نسل رو از پدر و مادرم بگیرم. تو کی می‌خوای منو بفهمی که اونا فقط منو دارن...
در چشمانم خیره شد و لبانش به آرامی تکان خورد. "دوستت دارم" را گفت، اما برای من دیگر هیچ معنایی نداشت. هیچ چیزی نمی‌توانست این فاصله را پر کند:
ـ چیه مثل همیشه وقتی نوبت حرف‌های من می‌شه فرار می‌کنی؟ طاقت نداری یکم گوش کنی؟
فقط یک چیز برایم باقی مانده بود. رفتن.
ـ نه، دیگه طاقت بی‌مهری و ندیدن تو رو ندارم. تویی که هیچ‌وقت به تنهایی من بعد از خودت فکر نکردی.
دست‌هایم را به سینه‌اش کوبیدم:
ـ اصلا فکر کردی وقتی به من پیشنهاد دادی یه زن دیگه وارد زندگیمون بشه، چه به روزم اومد؟
https://t.me/+HhWI6eCzoD1iMTg0
https://t.me/+HhWI6eCzoD1iMTg0
61000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۱۹:۵۶

-دوس پسرت می‌دونه این وقت شب اومدی خونه مرد مجرد؟

با تمام شدن جمله‌اش،خون در رگ‌هام یخ بست.من زبان تهدید این مرد را می‌شناختم.
مرموز و با نیشخند بهم خیره شد:

- از اون پرونده‌هاتون عبرت نگرفتی خانوم خبرنگار؟!

قتل پناه و فرار رها از عروسی یک معما لعنتی بود. معمای که باید حلش می‌کردم. حتی به قیمت آمدن به خانه این مرد.

-من نمی‌تونم بی دلیل از کنار اتفاقات مهم زندگیم بگذرم

مرموز سرتاپام رو از نظر گذروند و تنم لرزید از حرفش

-پس چرا راحت از دوست‌پسرت گذشتی ؟!

دست رو نقطه ضعفم‌ گذاشته بود.نباید آتو دستش می‌دادم.

-به تو ربطی نداره

اخم‌هاش در هم رفت:

-پس نبود رها هم تو زندگی من به تو ربطی نداره!

چشام از حرص بستم که پاکت سیگارم را چنگ زد:

-بی خیال تموم معما های ذهنت شو وگرنه معلوم نیست بتونی از دستم قسر در بری

لعنت بهش...
اما نمی‌دونست من پی همه‌چیز‌و به تنم مالیده بودم که ساعت ۱۲ شب تو خونه این مرد بودم.
خم شدم و این‌بار تمام اجزای صورتش‌و از نظر گدروندم و روی لب‌هاش مکث کردم:

-رها چرا شب عروسی ولت کرد ؟ چیکار کرده بودی ؟

بالارفتن ابروش دیدم،سیگاری ‌گوشه‌ی لبش گذاشت و با ژست قشنگی پک زد:

-تو و رها تا کجا پیش رفته بودین ؟

تکان خوردن سیبک گلوش‌و دیدم.

-یادم نمیاد اجازه داده‌باشم کسی تو مسائل خصوصیم سرک بکشه.

اخم‌هاش در هم شد و ضربان قلبم تند شد.لعنتی اشتباه حرفم‌و متوجه شد.

-این که تو اتاق خوابم چی می‌گذره به شخصی ربط داره که اون شب باهاش گذروندم نه تو!

هاله‌های دود تو صورتم بیرون داد و پوزخندی از تمسخر روی لبش نشست و با حرفش از خجالت سرخ شدم

-مگه اینکه بخوای شبم‌و با تو بگذرونم که فکر کنم منم ازش استقبال کنم

❌❌
https://t.me/+-WqYGLLzzJZlNGY0
https://t.me/+-WqYGLLzzJZlNGY0

خلاصه :
پناه و رها و نور سه دختر همخونه...
پناه که به قتل میرسه و رها که شب عروسیش ناپدید میشه و نوری که دنبال پیدا کردن این جنایت و معما پاش به خونه اصلان باز میشه مرد مرموزی که شب عروسیش عروسش ناپدید شده و از نور تنها یک چیز میخواد و اونم چیزی نیست جز....


https://t.me/+-WqYGLLzzJZlNGY0

برگرفته از یه پرونده واقعی از دست ندید♨️

Telegram

"از گلوی بریده‌ی ماه” مهشاد خواجویی

ارتباط با نویسنده:@Mahshadkhajouiتایپ شده: #تنهایی_مرگ_ندارد.#خطادر حال تایپ: #از_گلوی_بریده‌ی_ماهلینک کانال https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb

VIEW CHANNEL
13000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۱۹:۵۶

- هیس دختر. مادرت هیچوقت نباید بفهمه چرا باهاش ازدواج کردم و چشمم به دنبال کی و چی بوده.

ناپدری یکبار دیگر با تمسخر و لبخند کج براندازم کرد و رفت تا ماشینش را روشن کند. بغض در گلویم ورم کرد. مامان داشت برای سفر ماه‌عسلشان آماده می‌شد.
سرتا پا لباس سفید پوشیده بود و جلوی آیینه رژشو تمدید می‌کرد.

-مامان؟

برگشت و با لبخند نگاهم کرد:

-جانم عزیزم.

نگاه کوتاهی به شوهرش انداختم. مردی که فقط من می‌دانستم عاشق مامان نیست و به قصد دیگری وارد زندگیمان شده است.

-کاش به این سفر نمی‌رفتی مامان.

اخم نازکی کرد و حین مرتب کردن آرایشش با لبخند تصنعی نگاهم کرد:

-نگران نباش جان دلم. دو سه روزه برمی‌گردیم.

بعد از آن همه تهدید و کتک‌های ناپدری؛ شهامتش را نداشتم که بگویم شوهرش نه به خاطر او ؛ که به خاطر شخص دیگری شوهرش شده.


-مواظب خودت باش و برای کنکور درس بخون مامان جان...زود برمی‌گردم.

بغض روی لبخندم خش انداخت. شاید تا اون موقع من نبودم.

-خیلی دوست دارم مامان...

ابروهاش با حالت بامزه ای بالا داد و تو بغلم کشید.
همین که در ماشین نشست؛ شوهرش با لبخند کریهی نزدیکم شد و من عقب رفتم:

-حرفامو یادت نره. اگه نمی‌خوای بلایی سر مامانت بیاد؛ لال‌مونی می‌گیری. لام تا کام در مورد چیزایی که می‌دونی حرف نمی‌زنی.

با صدای مامان که صدایش زد ازم فاصله گرفت و با رفتنش اشکهام پشت هم سرخوردند.
نگاهم به باغبان جوانمان دادم که حیاط را جارو می‌کرد. با دیدنم پشت پنجره برام دست تکون داد.

همیشه از او و چشمهای دورنگش می‌ترسیدم. با گریه به سمت چمدون گوشه‌ی اتاقم رفتم. نمی‌خواستم مامانم از دست بدم اما چاره‌ای نداشتم و از ناپدری‌ام هرکاری بر می‌اومد.

همین که با چمدان از خانه بیرون رفتم؛ صدای قدم‌هایی پشت سرم آمد و پشت بندش صدای خش‌دار امین:


-داری چیکار می‌کنی ؟

برگشتم و با دیدن چشم‌های دورنگش باز مثل همیشه ترسیدم:

-مبخوام برم تا مامانم زندگی کنه ...میخوام برم تا بار اضافه نباشم...


-پس بزار من کمکت کنم....بزار من از دید همه ناپدیدت کنم. خُب...؟

ـ چه جوری ؟

ـ می‌برمت روستایی ییلاقی محل تولدم. الان زیر برف مدفون و خالی از سکنه‌ست.

ـ اگه خالی از سکنه است چطور اونجا زندگی کنیم.

چند قدم جلوتر آمد و بیشتر از همیشه به من نزدیک شد:

ـ من مواظبتم. بهم اعتماد کن دختر.

چاره‌ای نداشتم. خانه دیگر جای ماندن نبود. نمی‌دانستم میروم و پا به آتشی می‌گذارم که این باغبان چشم دورنگ‌ اولین آتش‌افروزش است.
❌❌
https://t.me/+pkWYAUbtumoxMmY0
https://t.me/+pkWYAUbtumoxMmY0
خلاصه :
از دست آزارهای ناپدریم پناه بردم به باغبون خونه‌مون امین پسری با چشم دورنگ عجیب و برای فرار از ناپدریم به ییلاق سردسیر امین رفتیم ییلاقی که خالی از سکنه بود و با رفتنم فهمیدم پا تو چه جهنمی گذاشتم...
❌❌
https://t.me/+pkWYAUbtumoxMmY0
https://t.me/+pkWYAUbtumoxMmY0
توصیه‌ی ویژه این روزها♨️

Telegram

رُخ گــــــــردی. مژگان چناری

ارتباط با نویسنده @Mojganchenari پیج اینستاگرام: Mojgan.chenari آثار چاپ شده: وارث. همبازی. صورت‌پنهان

VIEW CHANNEL
38000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۱۹:۵۶

⁠ ‌‌_ سرمتو برات می‌زنم، یکم استراحت کنی حالت خوب می‌شه. چیز خاصی نیست، این حالت‌ها تو دوران ماهانه هر #خانومی طبیعیه. فقط سعی کن کمتر به خودت استرس وارد کنی، آرامش و استراحت بهترین کاره.
تموم تنم در یک آن یخ زد. مبهوت و خجالت زده نگاه‌ام رو کیان که با #جدیت هرچه تموم به صحبت های پرستار گوش می‌کرد، گرفتم و چشم‌هام رو با درد روی هم فشار دادم. پرستار ادامه داد:
_شما هم تو این مدت یه خرده بیشتر مراعات حال #همسرتون رو بکنید جناب. بدن خانومتون خیلی ضعیفه و دردهای خفیف هم به این حال و روز می‌اندازنش. غذاهای خون‌ساز مثل جگر و اینا براش خوبه. درکل باید حواستون خیلی به این خانوم #نازنازی‌تون باشه.
حتی نمی‌تونستم نفس بکشم! دلم می‌خواست بلند شم و بلند رو به پرستار داد بزنم که خفه شه! که تمومش کنه! که مطلقا هر مردی که همراه یه زنه، شوهرش نیست که همه چیزو براش بریزه وسط!
_من دیگه می‌رم. سرمش تموم شد صدام بزنید.
_تشکر.
صدای آروم و #مردونه‌اش رو شنیدم و از شدت شرم، اشکی از گوشه ی چشمم جاری شد. حتی جرات باز کردن چشم‌هام رو نداشتم و زمانی این حسم به اوج رسید که دستی، ملافه رو روی #تنم بالا کشید و بعد صدای قدم‌هایی که از تخت فاصله گرفتن. چشم باز کردم، اتاق خالی بود و من فقط تونستم تموم حرصم رو با مشت کردن دستم خالی کنم. جوری که درد کف دستم، چهره‌ام رو درهم کرد:
_شوهرت چه غیرتی و عاشقه ؟
حرصی جواب می‌دم
_اون شوهرم نیست .
_شوهرت نیست ؟
چرخیدم سمت زنی که تو تخت کناری دراز کشیده بود. با لب‌های خشک‌شده ام زمزمه کردم:
_نه!
_پس چیکارته که اینطوری برات بال بال می‌زنه و از پیشت جم نمی‌خوره؟
گلوم خشک بود. به زحمت گفتم:
_ هیچ‌کس!
اما صدای باز شدن در، باعث شد که بدون ادامه دادن، ملافه رو روی سرم بکشم و خودمو بزنم به خواب. فهمیدم که نزدیک‌تر شد و صدای خش‌خش کیسه‌ها، نشون از خرید کردنش می‌داد:
_برات کیک و یه خرده چیزای شیرین خریدم. بخورشون، تا سرمت تموم شه بیرون منتظر می‌مونم #خانوم مهندس! شاید هم ناهار بردمت #جگرکی!
داشت #می‌خندید! مطمئن بودم که اون دکتر جدی و مرد #بداخلاقی که کارش طعنه زدن بود، داشت به من و وضعیتم می‌خندید. و چقدر خوش‌شانس بودم من !!!😂😂😂

#رمانی‌که‌شیفته‌تون‌می‌کنه😍
#عاشقانه‌ای‌معمایی‌و‌طنز
#زندگی‌اجباری‌و‌‌ازدواجی‌صوری❌

https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0

Telegram

نــورهـ مَستــانـ

«کیف حال القطعة التي علی یسار صدرك…!؟» حال اون تکه ای که در سمت چپ سینه ات هست چطوره.!؟برای تبلیغات پیام بدین : @Baran6850«وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ»

VIEW CHANNEL
88000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۰۹

#سنجاقک_آبی
#پارت_637


نیشخند تلخی روی لبم نشست :
-تصمیم ام عوض شد ،نظرت چیه خودت بهش زنگ بزنی
و به گوشش برسونی
سراب راز کوکب ها رو فهمیده
بگو اگر تا یک ساعت دیگه بهم زنگ نزنه
میرم کلانتری

بعد با آرامش از ماشین پیاده شدم
باید به دنبال غذاخوری کوچکی می گشتم
چون کم کم دنیا دور سرم می چرخید
به حتم از گرسنگی بود

تابه کوچک املت که مقابلم قرار گرفت
مثل آدم هایی که از هفت دولت آزادند
تقاضای پیاز و نان سنگک اضافی کردم
از املت عکس گرفتم و در جواب پرنده آلباتروس
فرستادم
خنده دار بود که از دیشب احساساتم زیر هاله ای مه آلود
محو به نظر می رسید
اندکی کم رنگ تر از هر روز

سنگک را که به دو نیم تقسیم کردم
تصویر حدقه چشم شکسته جمجمه بخت برگشته جلوی چشمانم آمد

صاحب مغازه را صدا کردم

-بیخشید آقا روشویی دارید

با راهنمایی مرد و مایع دستشویی که بوی نارگیل می داد سه بار دستانم را شستم

نارگیلی آغشته با بوی مرگ
1,010000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۰۸

#سنجاقک_آبی
#پارت_636


وقتی جفتش از دست میده تا آخر عمر مجرد می مونه
به نظرم به خاطر همین تو خطر انقراض اند
وفاداری بیش از حد
سراب مرسی که گذاشتی آلباتروست بشم



با صدای بوق ماشینی سرم بالا آمد و ال نود سفید رنگ دقیقا جلوی چشمانم پارک کرد
با سرعت به سمت ماشین دویدم و در را بازکردم و روی صندلی نشستم

-سلام ….

هر چه زور زدم ،فامیلی اش یادم نمی آمد

مرد بیچاره با چشمانی خواب آلود و دهانی که از حیرت باز مانده بود نگاهم می کرد
چند لحظه ای را صرف به یاد آوردن چهره ام کرد

گوشی را به سمتش گرفتم :

-شماره سلمان

دهانش را برای گله گذاری باز نکرده بود که توپیدم

-دو راه بیشتر نداری یا همین الان شماره اش رو بهم میدی
یا…..
اگر جواب تلفنم را نمی داد چه؟
1,010000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۳ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۰۶

#سنجاقک_آبی
#پارت_636


وقتی جفتش از دست میده تا آخر عمر مجرد می مونه
به نظرم به خاطر همین تو خطر انقراض اند
وفاداری بیش از حد
سراب مرسی که گذاشتی آلباتروست بشم



با صدای بوق ماشینی سرم بالا آمد و ال نود سفید رنگ دقیقا جلوی چشمانم پارک کرد
با سرعت به سمت ماشین دویدم و در را بازکردم و روی صندلی نشستم

-سلام ….

هر چه زور زدم ،فامیلی اش یادم نمی آمد

مرد بیچاره با چشمانی خواب آلود و دهانی که از حیرت باز مانده بود نگاهم می کرد
چند لحظه ای را صرف به یاد آوردن چهره ام کرد

گوشی را به سمتش گرفتم :

-شماره سلمان

دهانش را برای گله گذاری باز نکرده بود که توپیدم

-دو راه بیشتر نداری یا همین الان شماره اش رو بهم میدی
یا…..
اگر جواب تلفنم را نمی داد چه؟
2,000000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۳ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۰۶

#سنجاقک_آبی
#پارت_635

نمی دانم من احساس سرما می کردم یا دمای هوا به زیر صفر رسیده بود

صدای گوشی ام که بلند شد
با زحمت از لابه لای کاغذهای میان کیف بیرون کشیدمش

آیین بود

به سختی رویای دیروز و انگشتر سحر آمیزم را به یاد می آوردم
بغض سمج بیات شده با دیدن اسمش ،بالاخره راه نفسم را بند آورد

از دیروز و شادی بی انتهایم
فقط خاطره ای دور به جا مانده بود .

ویس فرستاده بود
صدای گرم و خواب آلودش در گوشم پیچید :

سراب تا حالا یه آلباتروس رو از نزدیک دیدی
اونا بزرگ ترین پرنده های دریایی اند
بال هاشون انقدر قوی که ساعتها بدون بال زدن پرواز می کنند

اما تازگیا در خطر انقراض قرار گرفتند

من فکر کنم دلیلش رو بدونم‌
یعنی ،هیجی از پرنده ها سر در نمیارم
اما فکر کنم بدونم چرا به این روز افتادند

معروفه، یه آلباتروس
در طول زندگی فقط یک جفت انتخاب می کنه

با خنده ای که به صدایش رنگ داده بود اضافه کرد:

-حتی اگر فقط دوبار در سال جفتش رو ببینه
1,910000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۲ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۰۸

#سنجاقک_آبی
#پارت_634


دخترک که خوابید

مثل سرباز وظیفه ای ،محکوم به مرگ
که می داند جنگ پیش رو از پا می اندازتش
به آن خانه نفرین شده برگشتم

با حالی نزار
جمجمه را دوباره در باغچه کوچک دفن کردم

و به اتاقم برگشتم

بی صدا لباس پوشیدم و منتظر طلوع خورشید به پنجره خیره ماندم

باید قبل از اینکه رسوایی بالا بگیرد ماجرا را می فهمیدم
تا کی می توانستم چنین حقیقت هولناکی رو مخفی کنم
اصلا رسوایی به کنار ،فکر این که آن اسکلت متعلق به کیست

مثل خوره از درون می خوردم

به خاطر همین ساعت هفت صبح بی رمق با چشمانی باد کرده و ظاهری پریشان
مثل نگهبان جهنم روی پله های ورودی در قفل شده، ساختمان شرکت دوست سلمان به انتظار نشسته بودم .

هر ال نود سفید رنگی که از خیابان می گذشت باعث میشد از جایم نیم‌خیز شوم
و دوباره نا امید روی پله هایی که انگار از یخ تراشیده بودند
ولو شوم
2,250000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۱ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۱۷

#سنجاقک_آبی
#پارت_633


به زبان آوردن اسمش این ترس را در ذهن و قلبم پر رنگ تر می کرد
چقدر احتمال داشت
جسد خفته در زیر کوکب ها
او باشد .

بعد مثل دیوانه ها زمان پوسیدن کالبد انسان زیر خاک را در اینترنت سرچ می کردم
و برای خودم دلیل می تراشیدم

آن طور پوسیدن به زمان بیشتری نیاز داشت .

آخرین بار شش سال پیش آیه را در چهارچوب درِسبز رنگ خانه اشان دیدم
چمدان هایم را به کمک راننده تاکسی در صندوق عقب چپاندم .

صدای باز شدن در،باعث شد سر تک تکمان بچرخد

روزها ،خودش را از همه پنهان کرده و
میان چهار دیواری خانه جا خوش کرده بود
با تمام وجود از دیدنم گریزان بود .

این بار اما با شجاعت در را تا انتها باز کرد و قدمی بیرون گذاشت
بدون توجه به حضور گراهونی که برای بدرقه آمده بود .

خیره،خیره نگاهم می کرد
در نی نی چشمانش هزاران احساس بود و خالی به نظر می رسید .

ثانیه ای قبل از سوار شدن دوباره نگاهش کردم و لبخندی بی اختیار روی لبانم نشست
مهم نبود الان در چه دامی گرفتار شده بودیم
زمان رابطه ما رو به عقب بر می گرداند .

دستم را بالا آوردم به نشانه خداحافظی برایش تکان دادم .

آرام لب زدم :
-زود بر می گردم

گوشه بالا رفته لبانش و دستی که در هوا تکان داد

دلگرم کننده ترین بدرقه دنیا بود .
2,350000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۲۱ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۱۶

#سنجاقک_آبی
#پارت_632


هر آدمی در زندگی خود یکی دو شب بد خواهد داشت
منظورم شب هایی نیست که از فکر و خیال بد خواب میشوی و تا سپیده صبح به سقف اتاقت خیره می مانی

نه

منظورم شب هایی است که صبح نمی شود
انگار برنارد با ساعت جادویی اش زمان رو متوقف کرده
هر ثانیه هزار سال نوری طول می کشد
صدای تپش قلبت تو گوش هات می پیچه
و نفست مدام بند میاد
دنیا به آخر رسیده


امشب یکی از آن شب های بد زندگی بود
وقتی با آن حال خراب خواهر ترسیده و لرزانم رو بی سر و صدا تا زیرزمین کشاندم و روی تخت خواباندمش

وقتی تا زمانی که خوابش ببرد دستش را میان دستانم نگه داشتم و تا می توانستم ادای آدم های شجاع را در آوردم

وقتی با لحنی مظلوم پرسید :

-سرابی، یعنی کی تو اون باغچه خاک شده ؟!
نکنه …

سوالش را ندید گرفتم و لبخند زدم .

هر چند شبیه احمق ها به نظر می رسیدم
احمقی با چشمان گریان و لب های خندان
2,010000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۹ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۱۰

#سنجاقک_آبی
#پارت_631



بدن های یخ زده امان رو به سختی از روی زمین جمع کردیم و با چراغ قوه به دنبال شی نامعلوم تا نزدیکی دیوار خزیدیم


از همان بچگی وقتی روز به آخر می رسید
و شب بر خانه چنبره میزد
بی صدا ،با گرفتن گوشه ای از دامن پری
چشم انتظار می ماندم تا دانه ، دانه لامپ ها را روشن کند

چون نور می توانست تمام هیولاهای پنهان شده در گوشه و کنار خونه را محو کند

این اعتقاد قلبی من بود
تا لحظه ای که باورم از هم پاشید

در تاریک‌ و روشن هوا چیزی دیدم که تا آخر عمر تصویرش از ذهنم پاک نمی شود
بدن قفل شده ام با حرکت گلی و جیغ های بلند پی در پی اش از سکون در آمد

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که با دست جلوی دهانش را بگیرم .

خیره به چشمان خیس و وحشت زده اش با چانه ای لرزان التماس کردم :

-گلی،تو رو خدا ،تو روح بابا احمد
ساکت باش
الان کل کوچه میریزه رو سرمون

آخرین چیزی که در این لحظه می خواستم باز شدن پای پلیس و کلانتری به این خانه بود .

مردمک چشمانش مثل توپ پینگ پنگ مدام به آن سمت می چرخید

سمت جمجمه ای با حدقه چشم شکسته
2,610000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۹ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۱۰

#سنجاقک_آبی
#پارت_630


سری تکان دادم و دستانم را عمیق تر در دل خاک فرو‌ بردم

-جنسش عجیبه
یه جوریه انگار……

موهای تنم از تماس با چیزی که ماهیتش را نمی شناختم سیخ ایستاد.

گلی برای کمک خاک بالا دست رو به اطراف تکاند
به دنبال تکیه گاه دستم را چرخاندم
انگشتانم میان حفره عجیبی فرو رفت

-آها ،گرفتمش
بیا کمک

گلی چراغ قوه را به گردنش انداخت و مچ دستم را گرفت

-بیا با شمارش من بیرون بکشیمش
۱،۲
تمام زورم را میان بازوانم ریختم
۳

احساس شکستگی حفره و فرو رفتن تراشه اش به پوستم در
فشاری که بعد از بیرون کشیدنش هر دویمان را پخش زمین کرد
گم شد
با شدت از میان دستانم رها شد و قل قل خوران تا نزدیک دیوار حیاط رفت.
2,270000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۶ مهر ۱۴۰۵، ۰۱:۱۸

#سنجاقک_آبی
#پارت_629


این بار بیل کهنه بود که بازی در آورد
دسته پوک و بی جانش با صدای تقی شکست و کامل جدا شد .

نا امید و خسته روی سطح سیمانی زمین ولو شدم
حتی موج سرما هم نتوانست تکانم دهد

گلی بازویم را به سمت خودش کشید تا از روی زمین بلندم کند

-سرابی ،زمین سردِ نشین

مثل دیوانه ها با دو دست میان خاک باغچه چنگ انداختم

-چرا هر چیزی که به این خونه و آدماش ربط داره انقدر سخت و طاقت فرساست

خاک را از باغچه بیرون می ریختم و غر می زدم

-زندگی برای خودت ساختی سراب،صبح تا شب فکرت دور و بر اره و اوره شمسی کوره می چرخه
پس کی قراره برای خودت زندگی کنی ؟!
کی قراره خوشحال باشی ؟

همزمان با جمله ام احساس کردم نوک انگشتانم به جسم سختی برخورد کرد

با شک و تردید به گلی اشاره زدم

-گلی ، نور رو بنداز اینجا بچه جون
یه چیزی پیدا کردم
3,520000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۴ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۱۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_628


هنوز بیل دوم را نزده بودم
که گلی شیرجه زنان دست چپم را گرفت و تا نزدیکی چشمانش جلو برد و جیغ زنان گفت:

-سرابیییی،آیین بهت حلقه داده؟؟؟!!!

چشمانم را به خاطر حواس پرتی ام بستم و به خودم لعنت فرستادم که شبانه با انگشتر در دستم خوابم برده

اشتیاق میان چشمانش راه انکار رو به روم می بست
دل به دریا زدم و‌گفتم :
-هدیه است
با استدلالی ضعیف توجیح کردم :
-اونجوری که فکر می کنی نیست

بعد انگشتر را خیلی آروم از دستم بیرون کشیدم و در جیب کاپشنی که تن گلی بود انداختم و برای اطمینان زیپش را کشیدم.

با قیافه از خود راضی تایید کرد:

-بله بله،سرابی پسری که باهاش قرار آشنایی و ازدواج‌ داری بدون دلیل بهت یه انگشتر گرون قیمت داده

در کمال تعجب لپم را میان دو انگشتش کشید و گفت:

-خیلی بامزه ای

سردرگم و بدون این که کلامی بگویم به وظیفه مهم بیل زدن برگشتم
3,780000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۴ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۱۲

#سنجاقک_آبی
#پارت_627


با عصبانیتی که مدت ها بود در وجودم ریشه دوانیده بود سمت باغچه رفتم

از کوکب های خوشرنگ و لعابی که زمانی آرزوی لمسشان را داشتم جز مشتی خاک چیزی نمانده بود

خاک به هم فشرده و خیس

بیل را با ضربه ای محکم در دل باغچه فرو کردم

رو به آسمان ،انگار مادر آیه صدایم را می شنود غر زدم :
-خاله کوکب
می بینی کجا وایستادم
بالای سر باغچه ای که دوست نداشتی از دو فرسخی اش رد بشم
نگاه کن هیچ کوکبی باقی نمونده
همه چی پوسیده
اما برای این که هر شب تن و بدنم تو خواب نلروزنی
تمام باغچه ات رو شخم می زنم
انشالله که مقبول باشه

بعد دستانم را به شکل دعا به هم چسباندم و با صدایی بلند گفتم :

-آمین

گلی بسم الله گویان قدمی از من فاصله گرفت
جمله ای شبیه زده به سرش زیر لب زمزمه می کرد

بی توجه به خواهر چسبنده ام عملیات خاک برداری رو شروع کردم
3,500000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۳ مهر ۱۴۰۵، ۰۰:۱۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_626



گلی انگار جو محیط گرفته باشدش با صدایی آرام پچ زد :

-سرابی دستت که ناقص بود پاتم داغون کردی

دستش را گذاشت جلوی دهانش و ریز ریز خندید :

-راستش بگو خواستی پسر عمو مداوات کنه ؟!
با چشم غره ای که در تاریکی هیچ تاثیری نداشت غر زدم:

-دخترِ الکی سرخوش

بالاخره انبار خونه رو پیدا کردم

-چرا اومدی اینجا ،مگه نمی خواستی دنبال آدرس و نشونی از سلمان بگردی؟

-نه خیر می خوام یه بیل و کلنگی پیدا کنم

-واااا ،بیل چرا؟!!

پشتی قدیمی که نمی دانم چرا در انبار چپانده بودند به کناری انداختم و گرد و غبار بلند شده را با دست پراندم

-چون باید کوکب ها رو از ریشه دربیارم

با اندکی مکث دست خنکش روی پیشانی ام نشست
-تب داری؟!

بیل زنگ زده با دسته شکسته رو به سختی از لابه لای آت و آشغال ها بیرون کشیدم
و مثل قهرمانی که به جنگی بی بازگشت می رود
شعار دادم :

-اتقاقا امشب شجاع تر از هر زمان دیگه ای هستم
3,630000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_592


همین که الان با تو این ماشین نشستم
یعنی دلم ماجراجویی خواسته

دست روی سمت چپ سینه ام گذاشتم

-هر ساعتی که میگذره قلبم تندتر میزنه
کنجکاوم
از خودم متعجبم
داری چی کار میکنی سراب
دور از چشم خانواده
دیگه یه دختر بچه هفده ساله نیستی که همه چی رو بذاری به حساب خامی و بی تجربگی
بزرگ شدی
اما چه میشه کرد
الان و تو این لحظه واقعا خوشحالم
مگه زندگی چیزی غیر از اینِ آیین

ذره ای شادی لابه لای تجربه های سخت

با ظاهر شدن کلبه ای چوبی محصور در دل جنگلی پوشیده از برف
دهانم از فرط تعجب باز ماند
تا چشم کار می کرد , کیلومترها
فقط سفیدی و سفیدی در چشم می زد .

هیجان زده به سمتش چرخیدم و صدایش زدم
-آیین
1,780000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_591


-میدونی اولین مسافرت من بدون خانواده کِی بود؟

با کنجکاوی سری تکان داد:
-وقتی برای درس خوندن رفتی ایتالیا

-یعنی انقدر بچه حرف گوش کنی به نظر میرسم

با بازیگوشی چشمکی زد :
-حقیقتش نه،میخوره چند باری خانواده بنده خدا رو سر کار گذاشته باشی

نیشخندی روی لبانم نشست:
-میدونی انقدر از اولین بار خاطره بدی دارم که دیگه هیچ وقت جرات نکردم تکرارش کنم
یه مسافرت یه روزه دخترونه تبدیل شد‌ به یه حادثه دلخراش
آخرش احمد بعد از چندین ساعت با
یک مچ پای شکسته و تن و بدن لرزون و مریض تو جنگل پیدام کرد

به حدی شماتت شدم که برای چند سال دچار تروما شدم .

ضربه ای آرام روی دستم زد:

-بهت نمیاد از آرمان های آزادی خواهانت دست برداری
دختری مثل تو هیچ وقت به خاطر یه حادثه از زندگی کردن دست نمیکشه

-دست برنداشتم!!
2,970000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_590


خنده ریزش باعث شد به سمتش بچرخم

-اینم برای خودش تجربه ای ،ده سال بعد با هیجان برای اطرافیانمون تعریف می کنیم.

سرم را به شانه اش تکیه دادم:
-خیلی ترسیدم
فکر کردم می میریم ،اینکه چند لحظه قبلش داشتم به جون نیلا غر می زدم و ثانیه ای بعد زندگیم رو لبه ….

حتی نتوانستم احتمال تمام شدنش را به زیان بیاورم

-من رو خیلی ترسوند

با بی خیالی که از او و شخصیت همیشه محتاطش بعید بود شانه ای بالا انداخت :

-مهم اینه که تنها نبودیم
نم نم باران موهای خرمایی بلندش را به صورت رنگ پریده و زخمی اش چسبانده بود

-موقع افتادن ،موقع مرگ
با دستان یخ زده اش انگشتانم را سفت چسبید:
-من از هیچی بیشتر از تنهایی نمی ترسم .


نشسته بودم بغل دست آیین از پیچش باد لابه لای موهایم لذت می بردم
قطره ای باران از پنجره ماشین روی صورتم نشست .
2,760000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_589


-باشه، پس از اینجا تکون نخورید تا بیام

صدای بغضی و ترسیده اش تا چند دقیقه در گوشم می چرخید
هر کدام از ما تصمیم گرفته بودیم برای هم قوی بمانیم .

آیه با اعتماد به نفس زیپ کوله اش را کشید و محتویاتش را چک کرد
-چراغ قوه ،نون ،بیسکوییت یه مقدار سالاد اولویه با سه تا دونه گوجه
از ته کوله با تقلا یک ملحفه نازک بیرون آورد و روی پایم انداخت

-خوبه ،تا برگرده از گرسنگی نمی میریم

بدن کوفته ام را از سرما جمع کردم و غر زدم :
-زیاد از حد روی نیلا حساب میکنی

با خوشرویی کنارم نشست و ملحفه را دورم پیچید :

-مگه چاره ی دیگه ای هم داریم، بیا امیدوار باشیم

صورت سفیدش از برخورد خار و خاشاک زخمی و خونمرده شده بود .

یک ساعت بعد نم نم باران بدبختی مان را تکمیل کرد
سرم را به شانه اش تکیه دادم و نالیدم :
-گند زدم
پری من رو میکشه
3,150000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_588


مچ پام زخمی و بد شکل شده بود

هنوز گیج و منگ از حادثه ای که اتفاق افتاده ،با مردمک های سرگردانم حرکات دست آیه را تعقیب می کردم
سری به آرامی تکان داد:

-فکر کنم شکسته

دلم می خواست از شدت درد و غصه کرور کرور اشک بریزم
اما باید شجاع می ماندم
-می تونی بری بالا ،با نیلا کمک بیاری
-دیوونه شدی ؟!تو این جنگل با یه پای شکسته تنهات بذارم

توان بحث نداشتم

نیلا یک ریز صدایمان می زد
آیه به سختی چند متری بالا رفت و دستانش را کنار دهانش گذاشت و فریاد زد :

-نیلا ،باید بری کمک بیاری
سراب نمیتونه راه بره

از آن بالا فریاد زد :
-دیوونه شدی من که مسیرها رو بلد نیستم
آیه بود که بالاخره از کوره در رفت
-پس قرار سه نفری اینجا بمونیم تا بپوسیم ،اون مغزت به کار بنداز و خودت به یه آبادی برسون و کمک بگیر
مسیر نشانه گذاری کن تا ما رو پیدا کنی
2,950000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_587


با کوبیده شدنم به جسم سختی نفسم از درد بند آمد و چشمانم سیاهی رفت
برای ثانیه ای هوشیاری ام را از دست دادم .

با ضربه های محکمی که روی صورتم می خورد و صدا زدن های ترسیده آیه به خودم اومدم
چشم های بازم را که دید انگار تمام قوتش را از و جودش بیرون کشیده باشند سست و بی رمق روی زمین افتاد :

-خداروشکر ،خداروشکر ،خیلی ترسیدم
صدای فریاد نیلا که با وحشت صدایمان می زد از بالای سر می اومد

دستم را گرفت و تکان داد :
-جاییت درد نمیکنه ،میتونی از جا بلند شی

چیزی که راه ما را سد کرده تخته سنگ بزرگی در مسیر بود
نمی دانستم باید از اینکه تخته سنگ راه سقوطمان را بند آورده خودم را خوش شانس بدانم و خدارو شکر کنم یا از تصور امکان ضربه به سرم بلرزم.

تقلایم برای برخاستن بی ثمر بود وقتی روی زمین شیب دار دوباره سر خوردم فریادم از درد بلند شد
-سراب
-پام ،نمی تونم پاشم

با انداختن تمام وزنم روی خودش من رو تا درخت تنومندی کشاند و نشاندم روی زمین

با وجود درد و سوزش پارچه شلوارم را به آرامی تا زد
3,330000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_586


آیه با چشم غره رو برگرداند

نیلا اضافه کرد:
-منم دو هفته تمام منت دختر دایی افاده ایم را کشیدم تا کلید کلبه اشون رو بی سر و صدا برام آورد.

چشمانمان که به هم افتاد هر دو تا در توافقی ضمنی تصمیم گرفتیم به راهمون ادامه بدیم .

نتیجه این بود یک ساعت دیگر دور خودمون چرخیدیم
خم شدم و زانو هام رو با نفس نفس گرفتم :

-من دیگه نمیکشم

نیلا با تکیه به یک درخت تنومند سر خورد روی زمین و نا امید نالید:

-حالا چی کار کنیم ؟!

جنگل عمیق،رنگارنگ و سرگیجه آور بود

به خاطر همین وقتی از شدت خستگی دو قدم به عقب تلو تلو خوردم احساس کردم زیر پایم ناگهان خالی شده

جیغ بلندم در فریاد مواظب باش آیه و دستی که در لحظه آخر آستینم را چسبید گم شد .

در هم پیچیدن بدن هایمان و غلطیدن از سراشیبی تند باعث شد برای لحظاتی هوش و حواسم را از دست بدهم
زمین و آسمان در هم می چرخید و چنگ های بی ثمرم به اطراف بی فایده بود .
3,000000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_585


کلبه ای که رسیدن به آن با پای پیاده ده دقیقه بیشتر زمان نمی برد حالا گویی از روی زمین محو شده بود
عضلات پایم از پیاده روی ممتد گرفته و دردناک‌ بود .

با غضب به نیلا پریدم:
-با این مغز معیوبت می خوای دکترم بشی ،از پس پیدا کردن یه کلبه بر نمیای

نیلا نگاهی گیج به دور و بر انداخت و فراموش نکرد جوابم را بدهد

-برو ببینم بابا ،تو که انقدر مغزت کار میکنه بگرد پیداش کن
به سمتش براق شدم :
-خیر سرت کلبه دایی تو ِ ،پلانکتون دریایی من چرا باید بلد باشم .

آیه پرید وسط بحث ما
-خیلی خوب بچه ها،کوتاه بیاید
نیلا نگاه کن ببین درختی ،نشانه ای آشنا میبینی اگر نه باید برگردیم خونه

من و نیلا بودیم که همزمان با هم فریاد زدیم :
-عمرا

غر غر کنان گفتم :
-این همه زحمت کشیدم برگه رضایت و نسخه جعلی چاپ کردم ،می دونی گول زدن همزمان خونه و مدرسه به چقدر تلاش و فداکاری نیاز داشت .
3,270000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_584


بین راه در کوچه ای لباس های گشاد و بلند مدرسه رو عوض کرده و رژ صورتی رنگ محبویم را سه تایی رو لب هایمان مالیده و خوب که احساس زیبایی کردیم سوار اتوبوس بین راهی شدیم و تا آنجا که جان در بدن داشتیم خندیدیم .

نیلا ضربه ای به شانه ام زد :
-این چشه ؟؟!

انگشت پفکی ام را سر فرصت لیسیدم و پچ زدم :
-به خاطر اینکه دروغ گفتیم رفته تو قیافه

نیلا سری از روی تعجب تکان داد و گفت:
-آخ چقدر شبیه ماست،منم خیلی ناراحتم

یک دور از حرف مسخره اش ریسه رفتیم ،آن روزها به جرز دیوار هم ساعتها می خندیدیم .

خانه ،ویلا یا کلبه مربوطه در دل جنگل بود
نیلا می گفت چند باری آنجا رفته و راه بلدمان بود

از دیدن جنگل سبز و درخشان چنان مشعوف و شاد شدم
که بی اختیار زیر آواز زدم .

هیجانم بالاخره آیه را سر ذوق آورده او هم شروع کرد به زمزمه شعری زیر لب کرد .

یک ساعت بعد متوجه شدم بیش از حد روی حافظه نیلا حساب باز کرده ام .
3,040000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۵۳

#سنجاقک_آبی
#پارت_583


با آن صدای خشدار و دورگه اش اظهار نظر کرد :
-دیگه بدتر ،جایی که تو و نیلا باشید وامصیبتا داره

بعد با لحن آرام تری رو به آیه کرد :

-تو به این خانومی چرا سرت رو سر این ولوله ها میذاری
گونه های سرخ از خجالت آیه باعث شد دست رو دلم بذارم و نمایشی ادای تهوع را در بیاورم که در نهایت دمپایی پلاستیکی گراهون به سمتم پرتاب شد و جیغم را در آورد .

بلبشو میانمان با صدای عق زدن های گلی که از دیروز مریضی اش شروع شده بود تکمیل شد
و جیغ پری را در آورد

-ذلیل بمیرید شما دو تا که از دستتون آسایش ندارم

-پس من برگه رو به بابا احمد میدم امضا کنه

-غلط کردی هیچ جا نمیری

زبانم را بیرون آوردم :

-برو بابا نی قلیون

گلی آن شب به خاطر تبی که قطع نمیشد راهی بیمارستان شد
آن روزها سر پر باد و دل نترسی داشتم

عذاب وجدانم را در نطفه خفه کرده با استفاده از وضعیت آشفته خونه فردا صبح با کوله ای روی دوش به بهانه اعزام از سمت مدرسه به همراه نیلای شاد و شنگول و آیه ای پر از عذاب وجدان راهی شده بودیم.
4,360000
سنجاقک آبی /الهام ندایی logo
سنجاقک آبی /الهام ندایی

۰۳ شهریور ۱۴۰۵، ۱۵:۲۱

#سنجاقک_آبی
#پارت_578


دروغ نمی گفت
روزگاری نه چندان دوراز او خوشم می آمد
اما حالا که روی نیکمت از سرما چانه می لرزاندم

انگار آن حس متعلق به صدها سال پیش بود

-البته بهت برنخوره

-مرسی که مواظب روحیاتمی
بهت برنخوره اما بیشتر شبیه آدم های خل وچل شدی تا عاشق


-هر وقت می بینمت که تنها روی این نیکمت نشستی پیش خودم فکر می کنم
اگر زودتر زبان باز می کردم
عاقبتم چطور میشد

مثل یه دو راهی سرنوشت ساز می مونه ،اگه از مسیر راستی برم بدبخت میشم اگر از سمت چپ برم خوشبخت خواهم شد .

به خودم که سمت راستش نشسته بودم نگاهی انداختم
دیگه مماشات کافی بود
مثل جرقه ی آتش پریدم

-ااااا بسه دیگه ،حالا کی بهت جواب مثبت داده بود
هی هیچی نمیگم هاااا
دو ساعت نشسته اینجا داره فخر میفروشه
که چی ؟
منم عاشق شدم خیر سرم
بیام بهت بگم :
نمیدونی ز اون روز چقدر به چشمم زشت میای؟!!

پاشو برو جان همون دختر چشم و ابرو مشکی ،که امروز اصلا رو مود خوبی نیستم .
1,700000

Showing 30 of 49 posts

رتبه‌بندی

ورود لازم است

Frequently Asked Questions

کانال تلگرام سنجاقک آبی /الهام ندایی درباره چیست؟+

سنجاقک آبی /الهام ندایی (@nonovol) یک کانال تلگرام در دسته جملات الهام‌بخش در tgdio است. این پروفایل رتبه، امتیاز، نظرات و پست‌های تازه را نشان می‌دهد تا قبل از عضویت تصمیم بگیرید. در حال حاضر حدود ۱۶٬۹۱۰ مشترک در tgdio دارد.

چطور به سنجاقک آبی /الهام ندایی (@nonovol) در تلگرام بپیوندم؟+

پروفایل کانال را در tgdio باز کنید، سپس با دکمه Join / Open in Telegram به @nonovol بروید و رایگان عضو شوید.

آیا سنجاقک آبی /الهام ندایی کانال خوبی در جملات الهام‌بخش است؟+

در tgdio می‌توانید قبل از عضویت امتیاز، نظرات، رتبه و پست‌های سنجاقک آبی /الهام ندایی را بررسی کنید. در حال حاضر حدود ۱۶٬۹۱۰ مشترک در tgdio دارد. آن را با کانال‌های مشابه جملات الهام‌بخش مقایسه کنید.

آمار و پست‌های سنجاقک آبی /الهام ندایی را کجا ببینم؟+

در tgdio صفحه @nonovol را برای آمار اعضا، رتبه، امتیاز و پست‌ها باز کنید. لینک Stats نمودار رشد را نشان می‌دهد.