📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتحالله_بینیاز
🔸#قسمت_63
♦️تنظیم: #باران
@ketabkhaniye_telegram
🔹حبیب به حرف هایش ادامه نداد قیافه متفکری پیدا کرد در حالی که از گوشه چشم اعمال و حرکاتش را زیر نظر داشتم گفتم: ولی به نظر من اگر آدم عاشق کسی باشد حاضر است به خاطر او دلقک هم بشود.
- تا آن آدم کی باشد!
- فرق نمیکند داستان فیلم فرشته آبی که یادت است. (فرشته آبی فیلم داستان استاد شریف و سر به زیری است که عاشق یک خانزاده کاباره میشود و با او ازدواج میکند و به فروشنده عکسهای سکسی زنش و یک دلقک تبدیل شود.)
- آره، ولی من با آن استاد فرق دارم من حاضرم به خاطر فرنگیس با صد نفر دست و پنجه نرم کنم ولی حاضر نیستم بچه بغلم کنم و پشت سرش راه بیفتم یا جلوی مردم به امر و نهیهایش گوش بدهم.
- تمام مردهایی که این حرفها را میزنند عاقبت به همین چیزها تن دادهاند حتی به بدتر از این چیزها!
- من با آن مردها فرق دارم من یک سوپرمردم.
- شاید ولی اتفاقاً سوپرمردها زن ذلیلتر از مردهای معمولیاند.
لبها را به هم فشرد و گفت: خب، فرنگیس را دارد!
■
فرامرز بر خلاف حبیب جرات نکرده بود که مستقیماً با فرنگیس روبرو شود و از عشق خود حرف بزند. نامه پرسوز و گدازی در هشت صفحه نوشت و پسینگاهی ترسان و لرزان آن را به طرف فرنگیس گرفت و در حالی که سر را به زیر انداخته بود با صدای خشداری گفت: مال شماست.
چهره در هم کشید و با ژستی تکبرآمیز و لحنی بازجویانه پرسید: چیه؟
فرامرز که جسارت ایستادن و پاسخگویی را نداشت با سرعت دور شد. فرنگیس مضمون نامه را حدس زد احساس پیروزی و رضایت وجودش را در بر گرفت همچنان که به طرف خانهشان میرفت نگاه گذرایی به یکی دو صفحه از نامه انداخت حدسش درست بود شب نامه را خواند از اینکه او را به زانو درآورده خوشحال شد نامه را ریز ریز کرد و در سطل آشغال انداخت.
اما پرویز حتی جرات دادن نامه را هم نداشت به همین علت نامه را به دست ماهپاره داد فرنگیس نامه سه صفحه ای پرویز را با بی حوصلگی خواند سپس آن را به ماهپاره داد و با بیتفاوتی خاص خود گفت: پارهاش کن.
ماهپاره گفت: لابد نوشته که دوستت دارد!
فرنگیس با ژستی سعادتمندانه گفت: خیلیها از این حرفها میزنند.
- گناه دارد خوب نیست نامهاش را پاره کنی بگذار بهش پس بدهم.
- نه، دوست ندارم قاطی امثال او بشوم.
- پس برش دار بگذارش توی چمدانت.
- زیاد از این چرندیات دستم میرسد اگر قرار باشد همهشان را جمع کنم باید یک ۲۰ تا چمدان بخریم.
ماهپاره نامه را گرفت و گفت: حیف که پاکتش را پاره کردی و الا میگذاشتمش توی پاکت و پسش میدادم بهش میگفتم: فرانگیس دوستت ندارد ولی دعا میکند که یک دختر خوب گیرت بیاید.
فرنگیس ناراحت شد گفت: لطفاً تو به من نگو چه کار کنم.
و با غیظ نامه را پاره کرد ماهپاره بانگ زد: نکن! نکن! خدا را خوش نمیآید.
- فضولی موقوف، نبینم دفعه دیگر به من امر و نهی کنی.
قیافه ماهپاره در هم رفت با غمگینی سرش را به زیر انداخت فرنگیس گفت: اگر خیلی دلت براش میسوزد برو زنش بشو.
و برای چندمین بار نکتهای را به خواهرش یادآور شد گفت: من اگر بخواهم به هر بی سر و پایی جواب بدهم باید صبح تا شب وقتم را تلف کنم.
گرچه اغراق خارق العادهای بود ولی چندان هم بی پایه نبود، آنطور که بعدها شنیدم بیشتر پسرهای بالای ۱۴ ۱۵ سال یا مستقیماً و یا از طریق شخص ثالثی به او اظهار عشق کرده و یا نامهای برایش فرستاده بودند چهار کارمند هم که زن و بچه داشتند به نوعی دلباختگی خود را به اطلاع او رسانیده بودند بعدها وقتی اسم این چهار نفر را شنیدم سخت به حیرت افتادم چون هر چهار نفر مردهای خانواده دوست، آرام و سر به زیری به نظر میرسیدند. البته فقط زیبایی و اندام و رنگ پوست نبود که آن همه مرد را مجذوب او ساخته بود متانت و رفتار سنجیده و وزین، طرز حرف زدن، حرکات نرم و بسیار موثر دستها به هنگام صحبت کردن، دوری جستن از حرفهای بیهوده، نخندیدن و قناعت کردن به تبسمهای خفیف، پوشیدن لباسهای سنگین و رنگین و راه رفتن آرام و منحصر به فرد، چنان شخصیتی از این دختر ۱۷ ساله ترسیم کرده بود که حتی زنها و مردهای چهل ۵۰ ساله دیر یا زود تحت تاثیرش قرار میگرفتند و به دنبال روی از او تن میدادند. زنها و بچههای قوم و خویش به وضوح زیر نفوذ او بودند و از او حرف شنوی داشتند من این روابط مشخص را شخصاً ندیدم که دربارهشان قضاوت کنم ولی از دیگران و شخص فرنگیس شنیدم که اعضای این خانوادهها به ارتباط با فرنگیس افتخار میکردند و او را به چشم زن بزرگ فامیل نگاه میکردند در حالی که اکثر کارمندها معمولا با قوم و خویشهای کارگر خود رفت و آمد نمیکردند تا شأنشان خدشهدار نشود.
جبار و شوکت هم به طور کامل زیر سلطه فرنگیس بودند از او حرف شنوی داشتند و خیلی راحت به خاطر او تغییر رای میدادند رفتار آنها با فرنگیس اصلاً به رفتار پدر و مادر با فرزند شباهت نداشت!
#ادامه_دارد
.











