کتابخوانی تلگرام Telegram channel photo

کتابخوانی تلگرام

تاسیس کانال: شنبه ششم آذرماه ۱۳۹۵ 👈استفاده ازفایل های صوتی کانال با ذکر منبع و آیدی کانال کتابخوانی بلامانع است ارتباط با ادمین: 👇 @gooyaabook . ♦️تبلیغات پذیرفته می‌شود.♦️ .

142

Last views

۱۰.۹k (10,872 subscribers)
عضو
—
Rating
90
Total Posts
Oct 21, 2026, 3:14 PM
به‌روزرسانی شده
Apr 2, 2026
Created
Stats

شما در حال مشاهده محتوای فارسی هستید. برای مشاهده محتوا به زبان‌های دیگر، زبان سایت را تغییر دهید.

Channel Information

Channel Information
Channel Nameکتابخوانی تلگرام
Username@ketabkhaniye_telegram
Categoryکتاب صوتی
Languageفارسی
Countryایران
عضو10,872
Channel TypePublic Channel
Created۱۳ فروردین ۱۴۰۵
Last Updated۲۹ مهر ۱۴۰۵ • ۳ روز پیش
StatusActive

رتبه‌بندی

رتبه‌بندی جهانی
#79415+401
رتبه‌بندی زبان
#7820+44
رتبه‌بندی دسته‌بندی
#222+2

رشد مشترکان

مجموع: 10.9K30 Days growth: +3183%
09/2209/2710/0210/0710/1210/1710/21
رشد مشترکان - 30 Days
DateSubscribers
22:09:202610,554
23:09:202610,554
24:09:202610,554
25:09:202610,554
26:09:202610,554
27:09:202610,554
28:09:202610,554
29:09:202610,554
30:09:202610,554
01:10:202610,554
02:10:202610,554
03:10:202610,554
04:10:202610,554
05:10:202610,554
06:10:202610,554
07:10:202610,554
08:10:202610,554
09:10:202610,554
10:10:202610,554
11:10:202610,554
12:10:202610,554
13:10:202610,724
14:10:202610,724
15:10:202610,724
16:10:202610,724
17:10:202610,724
18:10:202610,724
19:10:202610,724
20:10:202610,724
21:10:202610,872
رشد مشترکان - Weekly
DateSubscribers
Week of 30:03:202610,297
Week of 06:04:202610,298
Week of 13:04:202610,291
Week of 20:04:202610,290
Week of 27:04:202610,290
Week of 04:05:202610,290
Week of 11:05:202610,288
Week of 18:05:202610,288
Week of 25:05:202610,288
Week of 01:06:202610,230
Week of 08:06:202610,230
Week of 15:06:202610,230
Week of 22:06:202610,135
Week of 29:06:202610,135
Week of 06:07:202610,135
Week of 13:07:202610,188
Week of 20:07:202610,188
Week of 27:07:202610,235
Week of 03:08:202610,277
Week of 10:08:202610,277
Week of 17:08:202610,291
Week of 24:08:202610,396
Week of 31:08:202610,396
Week of 07:09:202610,476
Week of 14:09:202610,554
Week of 21:09:202610,554
Week of 28:09:202610,554
Week of 05:10:202610,554
Week of 12:10:202610,724
Week of 19:10:202610,872
رشد مشترکان - Monthly
DateSubscribers
April 202610,290
May 202610,288
June 202610,135
July 202610,235
August 202610,396
September 202610,554
October 202610,872
رشد مشترکان - Yearly
DateSubscribers
202610,872

آخرین پست‌ها

کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۳۰ مهر ۱۴۰۵، ۲۲:۲۱

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_63

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹حبیب به حرف هایش ادامه نداد قیافه متفکری پیدا کرد در حالی که از گوشه چشم اعمال و حرکاتش را زیر نظر داشتم گفتم: ولی به نظر من اگر آدم عاشق کسی باشد حاضر است به خاطر او دلقک هم بشود.
- تا آن آدم کی باشد!
- فرق نمی‌کند داستان فیلم فرشته آبی که یادت است. (فرشته آبی فیلم داستان استاد شریف و سر به زیری است که عاشق یک خانزاده کاباره می‌شود و با او ازدواج می‌کند و به فروشنده عکس‌های سکسی زنش و یک دلقک تبدیل شود.)
- آره، ولی من با آن استاد فرق دارم من حاضرم به خاطر فرنگیس با صد نفر دست و پنجه نرم کنم ولی حاضر نیستم بچه بغلم کنم و پشت سرش راه بیفتم یا جلوی مردم به امر و نهی‌هایش گوش بدهم.
- تمام مردهایی که این حرف‌ها را می‌زنند عاقبت به همین چیزها تن داده‌اند حتی به بدتر از این چیزها!
- من با آن مردها فرق دارم من یک سوپرمردم.
- شاید ولی اتفاقاً سوپرمردها زن ذلیل‌تر از مردهای معمولی‌اند.
لب‌ها را به هم فشرد و گفت: خب، فرنگیس را دارد!
■

فرامرز بر خلاف حبیب جرات نکرده بود که مستقیماً با فرنگیس روبرو شود و از عشق خود حرف بزند. نامه پرسوز و گدازی در هشت صفحه نوشت و پسینگاهی ترسان و لرزان آن را به طرف فرنگیس گرفت و در حالی که سر را به زیر انداخته بود با صدای خشداری گفت: مال شماست.
چهره در هم کشید و با ژستی تکبرآمیز و لحنی بازجویانه پرسید: چیه؟
فرامرز که جسارت ایستادن و پاسخگویی را نداشت با سرعت دور شد. فرنگیس مضمون نامه را حدس زد احساس پیروزی و رضایت وجودش را در بر گرفت همچنان که به طرف خانه‌شان می‌رفت نگاه گذرایی به یکی دو صفحه از نامه انداخت حدسش درست بود شب نامه را خواند از اینکه او را به زانو درآورده خوشحال شد نامه را ریز ریز کرد و در سطل آشغال انداخت.
اما پرویز حتی جرات دادن نامه را هم نداشت به همین علت نامه را به دست ماهپاره داد فرنگیس نامه سه صفحه ای پرویز را با بی حوصلگی خواند سپس آن را به ماهپاره داد و با بی‌تفاوتی خاص خود گفت: پاره‌اش کن.
ماهپاره گفت: لابد نوشته که دوستت دارد!
فرنگیس با ژستی سعادتمندانه گفت: خیلی‌ها از این حرف‌ها می‌زنند.
- گناه دارد خوب نیست نامه‌اش را پاره کنی بگذار بهش پس بدهم.
- نه، دوست ندارم قاطی امثال او بشوم.
- پس برش دار بگذارش توی چمدانت.
- زیاد از این چرندیات دستم می‌رسد اگر قرار باشد همه‌شان را جمع کنم باید یک ۲۰ تا چمدان بخریم.
ماهپاره نامه را گرفت و گفت: حیف که پاکتش را پاره کردی و الا می‌گذاشتمش توی پاکت و پسش می‌دادم بهش می‌گفتم: فرانگیس دوستت ندارد ولی دعا می‌کند که یک دختر خوب گیرت بیاید.
فرنگیس ناراحت شد گفت: لطفاً تو به من نگو چه کار کنم.
و با غیظ نامه را پاره کرد ماهپاره بانگ زد: نکن! نکن! خدا را خوش نمی‌آید.
- فضولی موقوف، نبینم دفعه دیگر به من امر و نهی کنی.
قیافه ماهپاره در هم رفت با غمگینی سرش را به زیر انداخت فرنگیس گفت: اگر خیلی دلت براش می‌سوزد برو زنش بشو.
و برای چندمین بار نکته‌ای را به خواهرش یادآور شد گفت: من اگر بخواهم به هر بی سر و پایی جواب بدهم باید صبح تا شب وقتم را تلف کنم.
گرچه اغراق خارق العاده‌ای بود ولی چندان هم بی پایه نبود، آنطور که بعدها شنیدم بیشتر پسرهای بالای ۱۴ ۱۵ سال یا مستقیماً و یا از طریق شخص ثالثی به او اظهار عشق کرده و یا نامه‌ای برایش فرستاده بودند چهار کارمند هم که زن و بچه داشتند به نوعی دلباختگی خود را به اطلاع او رسانیده بودند بعدها وقتی اسم این چهار نفر را شنیدم سخت به حیرت افتادم چون هر چهار نفر مردهای خانواده دوست، آرام و سر به زیری به نظر می‌رسیدند. البته فقط زیبایی و اندام و رنگ پوست نبود که آن همه مرد را مجذوب او ساخته بود متانت و رفتار سنجیده و وزین، طرز حرف زدن، حرکات نرم و بسیار موثر دست‌ها به هنگام صحبت کردن، دوری جستن از حرف‌های بیهوده، نخندیدن و قناعت کردن به تبسم‌های خفیف، پوشیدن لباس‌های سنگین و رنگین و راه رفتن آرام و منحصر به فرد، چنان شخصیتی از این دختر ۱۷ ساله ترسیم کرده بود که حتی زن‌ها و مردهای چهل ۵۰ ساله دیر یا زود تحت تاثیرش قرار می‌گرفتند و به دنبال روی از او تن می‌دادند. زن‌ها و بچه‌های قوم و خویش به وضوح زیر نفوذ او بودند و از او حرف شنوی داشتند من این روابط مشخص را شخصاً ندیدم که درباره‌شان قضاوت کنم ولی از دیگران و شخص فرنگیس شنیدم که اعضای این خانواده‌ها به ارتباط با فرنگیس افتخار می‌کردند و او را به چشم زن بزرگ فامیل نگاه می‌کردند در حالی که اکثر کارمندها معمولا با قوم و خویش‌های کارگر خود رفت و آمد نمی‌کردند تا شأنشان خدشه‌دار نشود.
جبار و شوکت هم به طور کامل زیر سلطه فرنگیس بودند از او حرف شنوی داشتند و خیلی راحت به خاطر او تغییر رای می‌دادند رفتار آنها با فرنگیس اصلاً به رفتار پدر و مادر با فرزند شباهت نداشت!

#ادامه_دارد
.
142002
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۲۸ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۵۲

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_62

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 گفتم: فرنگیس یک دختر معمولیست کاملاً معمولی.
- اگر، اگر توی سن و سال من بودی عاشقش نمی‌شدی؟
- خیال نمی‌کنم.
- پس عاشق چه جور دختری می‌شدی؟
- هر دختری الا دختری شبیه به فرنگیس!
- برای چه؟
- برای اینکه دخترهای شبیه به او به درد امثال من نمی‌خورند اینجور دخترها برای مردهایی مثل تو به دنیا می‌آیند.
خودم هم نمی‌فهمیدم که چرا این حرف را زدم ولی حس می‌کردم بی میل نیستم که از فرنگیس انتقام بگیرم. حبیب با دل شکستگی گفت: فعلاً که او به من هم اعتنایی نمی‌کند.
- چرا نمی‌روی خواستگاریش؟
زمانی که این حرف را می‌زدم فکر می‌کردم ممکن است فرنگیس به خواستگاری او جواب مثبت بدهد و به این ترتیب شر خود را از سرم کم کند گفت: اگر قبول نکرد چه؟
- آن وقت ولش کن.
- چطور؟
- چطور ندارد زنی که به تو می‌گوید نه، لیاقتش همین قدر است که ولش کنی.
- عاشق نشدی اگر عاشق شده بودی این حرف را نمی‌زدی.
- به قول یک نویسنده فرانسوی عشق یک جور بازیچه و سوء تفاهم است آدم‌ها عاشق همدیگر نمی‌شوند فقط به هم لذت می‌بخشند عشق وقتی معنی دارد که آدم پیر شده باشد و نیاز جنسی نداشته باشد البته منظورم این نیست که فرنگیس را فراموش کنی و پا روی عشقت بگذاری منظورم این است که اگر او را از دست دادی هیچ چیز را از دست نمی‌دهی هیچ جز یک کشش جنسی چند روزه را، بله حقیقتش را بخواهی تو و همه خواستگارهای او، با خود گفتم و خود من شخص فرنگیس را دوست ندارید بلکه اسیر زیبایی او شده‌اید زیبایی تنها عاملی است که بدون نیاز به حرکت یا صرف نیرو، عوامل دیگر را به حرکت در می‌آورد زیبایی او را از ذهنت بیرون کن و خودت را در برابر جاذبه او کنترل کن آن وقت عشق او معنای دیگری برایت پیدا می‌کند فرنگیس گم می‌شود بدون اینکه عشق او برای تو گم شده باشد.
- اگر هم می‌گفتی عشق فرنگیس را فراموش کن نمی‌کردم چون من به حرف دلم گوش می‌دهم نه حرف تو، البته تو را قبول دارم و الا باهات صحبت نمی‌کردم ولی بعضی وقت‌ها خیال می‌کنم حرف‌هایت برای مرده‌های گورستان خوبند! مال کتاب‌هاست! به نظر من خیلی از چیزهایی که توی کتاب‌ها می‌خوانی الکی اند مثلاً همین حرفی که الان زدی مگر ممکن است آدم فقط به خاطر شهوت عاشق شود عشق مال دل است پدر جان آدمی زاد اگر دل نمی‌داشت عاشق نمی‌شد اصلاً اگر آدم دل نداشته باشد و اگر عاشق نبود فرقش با حیوان چیه؟
با خودم گفتم فرقش در رنج کشیدن است و پوک عمیقی به سیگارم زدم سپس رو به او گفتم: تا حدی درست می‌گویید زندگی روی عقل و منطق بنا شده ولی آدم‌ها با احساسات شان عمل می‌کنند با این حال ثابت شده آنهایی کمتر به دردسر می‌افتند که بتوانند کمتر احساساتی شوند منظورم این نیست که احساس را فدای عقل کنند بلکه مرز هوا و هوس با احساس را تشخیص بدهند.
- آدمی که توی هر کارش می‌رود سراغ عقل احمق است.
- بله، ولی دنیا توی دست کسانیست که دل ندارند یا به اصطلاح به حرف دلشان گوش نمی‌کنند و با حساب دوتا چهارتا زندگی می‌کنند.
سرش را کج کرد و گفت: راستش من چیزی سرم نمی‌شود فقط همین قدر می‌دانم که آدم نباید به خودش دروغ بگوید آدم یا نباید زندگی کند یا اگر زندگی می‌کند باید به حرف دلش گوش کند.
جواب ندادم سیگاری روشن کرد و گفت: به همین خاطر خیال دارم تا وقتی تکلیفم با فرنگیس معلوم نشد درس نخوانم راستش اگر هم بخواهم بخوانم نمی‌توانم حواسم پرت می‌شود تا می‌آیم مسئله جبر یا فیزیک حل کنم قیافه فرنگیس می‌آید توی نظرم.
خودم هم گرفتار همین وضع بودم با این حال گفتم: بهتر نیست بود و نبودت را نسپاری دست او.
- نمی‌شود مگر می‌شود آدم عاشق کسی باشد و با خیال راحت درس بخواند تازه فقط عشق نیست قضیه عزت و غیرت هم در میان است وضعم به کلی نامعلوم است نمی‌دانم راست راستی جوابش نه است یا همینجوری یک حرفی زده اینطور دخترها ثبات ندارند ممکن است همین فردا به من بگوید دوستم دارد به همین خاطر من الان دارم روی طناب راه می‌روم.
غرق تفکر شدم، در ادامه گفت: سرنوشت من دست فرنگیس است اگر مرا بخواهد ممکن است مرد زندگی شوم ولی اگر نخواهد....
ادامه نداد گفتم: اگر جواب مثبت بهت بدهد واقعاً می‌خواهی باهاش عروسی کنی؟
همین فردا، نه فردا دیر است همین امشب.
- حتی اگر تبدیل به یک مرد خانواده بشوی؟ تو که همیشه اینجور مردها را مسخره می‌کنی.
به سرعت جواب نداد شانه‌ها را کمی بالا آورد و شمرده شمرده گفت: نه، من مرد خانواده نمی‌شوم.
- اگر او خواست چه؟ منظورم این است که اگر توی زندگی با او مجبور شدی مرد خانواده بشوی چه؟
- نمی‌دانم ولی خیال نمی‌کنم حاضر بشوم زیر بار این چیزها بروم.
- اگر لازم شد چه؟
- نمی‌دانم، راستش او را خیلی دوست دارم ولی خوب برایم سخت است که...

#ادامه_دارد
.
494004
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۲۴ مهر ۱۴۰۵، ۲۰:۳۷

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_61

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 حبیب سرش را بالا گرفت و گفت: من بها نمی‌دهم که کسی ازم بترسد یا نه فقط می‌خواستم بگویم که تو برخلاف ظاهرت خیلی ترسویی اصلاً به نظر من تو پوکی از کله من هم پوک تری!
انفجار خنده کلاس را پر کرد این صدا هم به حبیب لذت بخشید و هم رنج! و این دومی بیشتر بود فرنگیس نه لبخند زد و نه اخم به جوین آورد صبر کرد بچه‌ها ساکت شوند وقتی سکوت سنگین حاکم شد بردبارانه گفت: من خیال می‌کنم شما دارید خودتان را بد نشان می‌دهید تا انگشت نما بشوید. نه آقای کیانی ما آنقدرها بد نیستید که دیگران ازتان بترسند شما فقط می‌خواهید با خودتان و مردم لج کنید.
فرنگیس قصد داشت حبیب را خام کند اما حبیب گفت: نه فرنگیس بیخود هندوانه نگذار زیر بغل من اگر من بد نبودم از چشم دیگران نمی‌افتادم.
منظور حبیب از دیگران فقط و فقط شخص فرنگیس بود. فرنگیس منظور حریف را فهمید خواست از او اعتراف بگیرد خواست او را وادار کند تا در برابر دیگران از همین موضوع حرف بزند در آن لحظات میل نیرومندی وادارش می‌کرد که بدنامی عشق حبیب را به جان بخرد اما در مقابل، حریف را خرد کند پس به صدا درآمد: شما از چشم کی افتادیدآقای کیانی؟
با این پرسش پوزخند خفیفی همراه بود که کمی تازگی داشت حبیب ایما و اشاره فرنگیس را فهمید اما حاضر نشد غرور خود را که چند دفعه‌ای جریحه‌دار شده بود باز هم لگدمال کند پس گفت: از چشم دختر رئیس ناحیه!
صدای رسای خنده فضای کلاس را پر کرد همین که بچه‌ها ساکت شدند گل‌صنم از فرصت استفاده کرد و گفت: دختر رئیس ناحیه سگ کی باشد که تو از چشمش بیفتی!
خنده‌هایی که ظاهراً عکس العمل این حرف بودند شنیده شد فرنگیس احساس کرد گل‌صنم به او طعنه می‌زند. گل‌صنم را حقیرتر از آن می‌دید که ناراحت شود اما واکنش حبیب چیز دیگری بود وقتی خنده‌ها و پچ پچ‌ها اوج گرفتند احساس کرد همکلاسی‌هایش از فرصت سوء استفاده می‌کنند تا از فرنگیس انتقام بگیرند انفعال فرنگیس در قبال خنده‌ها و حرف‌های در گوشی بچه‌ها این احساس را تایید می‌کردند به خاطر فرنگیس به شدت ناراحت شد سرانجام نتوانست خویشتن‌داری به خرج دهد با مشت روی نیمکت کوبید و خشمگینانه بانگ زد: خفه خون بگیرید.
کلاس به یکباره به سکوت سپرده شد حبیب در حالی که تند تند نفس می‌کشید از جا برخاست و به طرف در کلاس رفت برای یک لحظه با خود اندیشید که به سوی فرنگیس برود و در مقابل چشم‌های دیگران در آغوشش بکشد حتی ایستاد برگشت و به فرنگیس زل زد اما نهایتاً چرخی زد و بغض آلود کلاس را ترک کرد حالا برای بچه‌ها که اکثرشان از فرنگیس نفرت داشتند مسلم شده بود که حبیب دشمن شماره یک فرنگیس شده است آنها حبیب را برنده این مجادله می‌دانستند در حالی که خود حبیب خلاف این فکر می‌کرد با خود می‌گفت خدایا چرا نمی‌توانم تا آخرش بایستم!

هوا تازه تاریک شده بود که حبیب به دیدنم آمد خیلی دمغ و گرفته بود پی در پی سه سیگار کشید می‌خواست چهارمی را هم بردارد که گفتم: چیزی شده که می‌خواهی با اینجور سیگار کشیدن خودکشی کنی؟
با صدای خشداری گفت: اگر مشروب بود مشروب هم می‌خوردم.
جواب ندادم یک استکان چای جلویش گذاشتم گفت: حالا می‌فهمم چرا بعضی‌ها هروئینی و مورفینی می‌شوند!
اصلاً دلم به حالش نسوخت احساس عجیبی نسبت به او داشتم نه همبستگی و پیوندی با او در خود می‌دیدم و نه انتظار داشتم که دوستم داشته باشد! فکر می‌کردم او علاقه‌ای به من ندارد و فقط از سر ناچاری پیش من می‌آید او هم تظاهر نمی‌کرد که مرا دوست دارد. زانوها را بالا آورد و سرش را روی آنها گذاشت گفتم: شاید سرد نشود.
چای را نوشید چند لحظه بعد گفت: کاش هیچ وقت نمی‌دیدمش کاش نمی‌آمدم اینجا!
سپس از پنهانی‌هایش، از رویاهایش و از آرزوهایش حرف زد. یکی دو بار لحنش بغض آلود و چشم‌هایش مرطوب شد. چندین بار هم از من خواست که رازش مخصوصاً غم و درد و گریه ناپیدایش را به کسی نگویم به او اطمینان دادم و در حالی که هم برایش دلسوزی می‌کردم و هم از عشق و دلدادگی‌اش منزجر بودم گفتم: عشق هزار جور گرفتاری دارد توقع نداشته باش راحت و آسوده به مرادت برسی.
غیظ‌آلود گفت: آره، ولی او دارد عمداً مرا اذیت می‌کند می‌خواهد مرا خورد و بی آبرو کند خیال می‌کنم بدش نیاید که مردم مرا بیندازند وسط و بهم بخندند.
- زیاد داری تند می‌روی.
با خشمی دیوانه وار گفت: نه جدی می‌گویم از این لکاته هیچ کاری بعید نیست.
دست‌ها را به نشانه دعوت به آرامش حرکت دادم و گفتم: خودت را کنترل کن به دختر مردم دشنام نده!
- چون دوستش دارم بهش دشنام می‌دهم.
برایش چای ریختم، چای را نوشید مشت محکمی به کف دست چپش کوبید و گفت: اگر به زبان خوش کنار نیاید می‌دزدش.
با تعجب پرسیدم: می‌دزدیش؟!
با قاطعیت گفت: آره.
حرف دیگری در این باره نزد سیگاری روشن کرد و گفت: نظرت راجع به او چیه؟

#ادامه_دارد
.
212007
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۲۰ مهر ۱۴۰۵، ۲۰:۳۹

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_60

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 فرنگیس گفت: هیچکس اینجور خیال‌هایی نمی‌کرد شما اینجور حرفی را گذاشتید روی زبان آنها، شما دوست دارید مردم خیال کنند اهل شر و دعوایید!
- هستم، راست راستی هستم.
- به خودتان مربوط است این چیزها ربطی به کلاس ندارد لطفاً وقت کلاس را نگیرید تا آقای امیری املا بگوید.
پشت میز معلم نشست نادر جلوی تخته سیاه ایستاد و با اشاره فرنگیس شروع کرد به خواندن متن املا.
(در اینجا مجبورم کمی به حاشیه بروم، به عقیده من اکثر زن‌ها وقتی عاشق می‌شوند و از معشوق بی‌اعتنایی یا جفا می‌بینند جدا از رفتار ظاهری یا عشقشان شدیدتر و دیوانه وارتر می‌شود و یا به کلی جای خود را به نفرت می‌دهد البته زن‌هایی هم هستند که پس از مدتی غم و افسردگی به بی‌تفاوتی و فراموشی گذشته می‌رسند ولی فکر نمی‌کنم درصد اینجور زن‌ها زیاد باشد اما مردها در یک چنین وضعیتی اکثراً دچار بیماری بیزاری عاشقانه می‌شوند هم تا سرحد جنون از معشوق جفاپیشه متنفر می‌گردند و هم تا آن سوی مرز عقل دوستش دارند گاهی فقط یکی از این حالات به مرد چیره می‌شود و زمانی در آن واحد هم عشق می‌ورزند و هم نفرت، چه در عالم خیال و چه در واقعیت، شاید این حرف تکراری باشد ولی جا دارد که بگویم: کشش اکثر نوجوان‌ها به جنس مخالف حتی دوست داشتن هم نیست چه رسد به اینکه عشق باشد معمولا هوسی زودگذر است و فردا یا ماه بعد جای خود را به هوس دیگری می‌دهد مثلاً همین حبیب او تا پیش از آن به قول خودش روزی ۵۰ بار عاشق می‌شد بیشتر در کوی‌های کارگری امیدیه و میان کوه با دو دختر دوست شده بود و هر دو نفر او را ول کردند با این حال خم به ابرو نیاورده و چند روز بعد دنبال دخترهای دیگری افتاده بود اما گویا این بار موضوع فرق می‌کرد چون ثبات و مدت آن تازگی داشت برای نخستین بار احساس می‌کرد کسی را دوست دارد برای اولین بار با یک دختر مشخص در رویاهای عاشقانه غرق می‌شد برای نخستین بار خود نیز از آزار دادن دیگران رنج می‌برد و بالاخره اینکه ناخواسته به خاطر دور ماندن از دختر محبوبش دعوا و هیاهو به راه می‌انداخت احساس دیگر دوستی برای او سخت مطبوع و خلسه آور و در عین حال بی‌قرار کننده بود رویاها به او لذت می‌بخشیدند و از آزارهایی که به فرنگیس می‌رسانید بیشتر رنج می‌برد تا لذت! همه این‌ها خود به خودی بودند و به سادگی بر او چیره می‌شدند. آن روز هم وقتی فرنگیس پشت میز معلم نشسته بود و نادر متن املا را می‌خواند چیزی وادارش کرد که قلم به دست نگیرد فرنگیس متوجه شد با حرکت دست نادر را به سکوت دعوت کرد سپس رو به حبیب گفت: چرا شما املا نمی‌نویسید؟
بچه‌ها برگشتند و به حبیب نگاه کردند حبیب گفت: خوش ندارم املا بنویسم.
او احساس می‌کرد در بگو مگوی چند دقیقه پیش به فرنگیس باخته است فرنگیس گفت: خوش ندارم جواب درستی نیست شما توی کلاس نشسته‌اید و باید املا بنویسید.
حبیب با ملایمت گفت: نمی‌نویسم خوش ندارم.
- پس بفرمایید از کلاس بروید بیرون.
- خوش ندارم از کلاس بزنم بیرون، می‌خواهم همین جا بنشینم تو هم اگر زورت نمی‌رسد برو به آقای ناظم بگو اگر هم دوست داری بگو حبیب نیمکت‌ها را جابجا کرده آره اصلاً من این کارها را کردم همیشه کار من بوده تو هم می‌دانستی ولی جراتش را نداشتی رک و راست بگویی چون از من می‌ترسیدی.
فرنگیس با شگفتی گفت: من، من از شما بترسم؟
- معلوم است تو مثل مرگ از من می‌ترسی خیلی پز می‌دهی خودت را خان می‌دانی ولی از یک بچه ۴ ساله هم ترسو تری اصلا تو آدم توخالی و پوچی هستی!
در همان حال که این حرف‌ها را می‌زد حس می‌کرد فرنگیس احساس حقارت می‌کند پس به خاطر او خود نیز رنج می‌کشید پوزخند رضایت آمیز بچه‌ها خصوصاً دخترها عذابش می‌داد با خود گفت لعنت به همه تان من از بس دوستش دارم این حرف‌ها را می‌زنم.
اثری از احساس حقارت در چهره و نگاه فرنگیس دیده نمی‌شد مغرور و فاخر بلند شد دست‌ها را روی میز تکیه داد و گفت: همه آدم‌ها می‌ترسند همه ما از مرگ می‌ترسیم قبول دارید بچه‌ها؟
اکثر دانش آموزان با تکان سر و یا زمزمه حرف او را تایید کردند او دستش را به شیوه زنان اشراف همان شیوه‌ای که از خواهرزاده سیامک خان آموخته بود جلوی دهان برد با صدای ترنم گونه‌ای گلویی صاف کرد و گفت: فرض کنید من به اندازه یک بچه ۴ ساله می‌ترسم فرض کنید من از شما می‌ترسم خوب این چیزها به چه درد شما می‌خورد؟ چه مشکلی را حل می‌کند؟ پست و مقام می‌شوند و یا پول و لباس؟ چرا به جای اینکه مردم از شما بترسند کاری نمی‌کنید که دوستتان داشته باشند؟
حبیب که سرش را به زیر انداخته بود با خود گفت فقط تو دوستم داشته باشی بسم است گور پدر مردم.
با این حال نتوانست از آزار فرنگیس خودداری کند

#ادامه_دارد
.
502008
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۲۰ مهر ۱۴۰۵، ۱۴:۳۰

فایل‌های صوتی فوق👆
قسمتی از پروسه‌ی تسهیلگری
کتاب
"بنویس تا اتفاق بیفتد" هست
که گمان کردم برای اکثر دوستان، کاربردی‌ست.
اگر فرصتی دست داد، بشنوید. 🙏

دوره تسهیلگری این کتاب، یک دوره مجازی‌ست تحت عنوان"اجابت آرزوها"
که به جهت اهمیت انجام دادن تنرین‌ها، این دوره حق عضویت دارد.
فایل‌های فوق، قسمتی از این دوره است که در حل تمرین‌های اثر مرکب، اثر مثبت دارد.
امید دارم بهره ببرید.
با تقدیم احترام: خانم امید

@Universalcure
415005
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۸ مهر ۱۴۰۵، ۲۱:۲۵

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_59

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 جواب منفی فرنگیس به خواستگاران بعدی‌اش حبیب را خیلی خوشحال کرد ولی به او امید خاصی نداد. البته سعی می‌کرد که به خود امید بدهد اما فرنگیس اجازه نمی‌داد.
او از روزی که اعتراف صریح حبیب را شنیده بود بیشتر از پیش سردی و سخت‌گیری از خود نشان می‌داد یا اصلاً به حبیب نگاه نمی‌کرد و با او حرف نمی‌زد و یا در پی نگاهی سرد خیلی خشک و رسمی با او حرف می‌زد در نتیجه حبیب سلسله حسرت نزدیکی و پریشانی دوری را در چیزهای یاس آلودی می‌گشت که برای این دنیا تازگی نداشتند همان چیزهایی که وقتی ما زمینی‌ها در قضیه‌ای با ناکامی و سرخوردگی روبرو می‌شویم خصوصاً قضیه عشقی آن وقت بی آنکه عمدی در کارمان باشد و خود بدانیم سرمان را با آنها گرم می‌کنیم هر کس بنا به موقعیت و روحیه و سلیقه‌اش خود را با چیزی مشغول می‌کند دعوا و شرارت، کتاب خواندن، غیبت کردن و ایراد گرفتن از دیگران، گوش دادن به موسیقی، می خوارگی، کار زیاد، مسافرت، بحث‌های سیاسی و غیره و در مقیاس کوچکتر جابجا کردن بعضی از چیزها قدم زدن و...
حبیب هم ناخواسته به چیزهایی پناه می‌برد که با آنها بیشتر مانوس و دمساز بود خیال پردازی می‌کرد توی خانه دعوا راه می‌انداخت به طرز بی‌رحمانه‌ای خواهران و برادرانش را کتک میزد موهای مادرش را می‌کشید و با بهانه‌هایی که از نظر کودکان هم مسخره بودند یقه نوجوان‌های کوی را می‌چسبید و آنها را زیر ضربه‌های مشت و سیلی می‌گرفت. مدرسه را هم به آشوب می‌کشید با اینکه برای مدیر مهربان و ناظم نرمخوی مدرسه احترام چشمگیری قائل بود و محبتی به آنها داشت، با این وجود به خاطر اذیت و آزار فرنگیس از هیچ کاری کوتاهی نمی‌کرد می‌دانست که فرنگیس بیشتر از مدیر و ناظم از به هم ریختن مدرسه حرص و جوش می‌خورد و اوباشگری دانش آموزان را توهین به خود تلقی می‌کند پس می‌خواست با استفاده از همین نکته فرنگیس را آزار دهد تخته پاکن و گچ‌ها را برمی‌داشت و در جای دوری می‌انداخت و درست موقعی که بچه‌ها به طرف کلاس‌ها هجوم می‌بردند شیر بشکه را باز می‌کرد تا آبش تخلیه شود. زنگ تفریح با بهانه‌های مختلف عربده می‌کشید در حیاط مدرسه در برابر چشم‌های ده‌ها محصل با دست‌های باز به سبک لات‌ها از جلوی فرنگیس رد می‌شد و سینه صاف می‌کرد گاهی اوقات خصوصاً موقعی که مدیر برای کار اداری به آغاجاری می‌رفت حبیب معشوقه را ذله می‌کرد در غیاب او تخته سیاه را پایین می‌آورد و میز و صندلی معلم و نیمکت‌ها را در هم می‌ریخت بچه‌ها می‌دیدند که او این کارها را می‌کند اما از ترس جرأت نمی‌کردند چیزی به ناظم یا فرنگیس بگویند. فرنگیس خیلی خوب می‌دانست که تمام این آشوب‌ها و درهم ریختگی‌ها علیه او است اما به روی خودش نمی‌آورد و خود را پشت کلمات پنهان می‌کرد: کدام آدم بی‌تربیتی نظم اینجا را به هم ریخته؟ این ولگردهای بی‌انضباط چرا خودشان را نشان نمی‌دهند؟
روزی مدیر مدرسه به آغاجاری رفته بود ساعت‌های اول و دوم ناظم، کلاس سوم دبیرستان را اداره کرد وقتی زنگ تفریح زده شد به فرنگیس گفت: نادر بایستد و املا بگوید تو هم پشت میز معلم بنشین و حین نوشتن املا مواظب کلاس باش من کارهای دیگری هم دارم.
پس از رفتن ناظم فرنگیس هم خارج شد تا بر نظم حیاط مدرسه نظارت کند. حبیب با سرعت دیوانه واری نیمکت‌های کلاس را به یک گوشه هل داد سپس به نادر گفت: اگر امروز پرسید کی کلاس را به هم زده تو بلند شو و بگو حبیب.
نادر گفت: من این کار را نمی‌کنم، می‌خواهی فردا بچه‌ها بهم بگویند خبرچین؟
حبیب بیشتر دخترها و پسرهای کلاس را جمع کرد و در برابر آنها گفت: بچه‌ها من خودم از نادر می‌خواهم بگوید من کلاس را به هم ریخته‌ام شماها هم اگر خواستید بگویید ولی به نظر من بهتر است شاگرد اول کلاس بگوید می‌خواهم ببینم این خان‌زاده چه کار می‌کند!
وقتی زنگ به صدا درآمد و فرنگیس به کلاس برگشت متوجه شد اوضاع در هم ریخته‌تر از آن است که بتواند با صدور دستورالعمل آرامش را برقرار کند پس فقط هدایت بچه‌ها را در چیدن نیمکت‌ها به عهده گرفت وقتی دانش آموزان نشستند و سکوت مطلق حاکم شد فرنگیس با ژستی بی تفاوت به صدا درآمد: آنهایی که این کارها را می‌کنند مریضند، خب چرا نمی‌روند پیش دکتر؟
حرف او مخاطب نداشت اما نادر گفت: حبیب این کار را کرد.
سکوت حاکم شد فرنگیس لحظاتی بعد آن را شکست با فریبکاری گفت: من خیال نمی‌کردم شما این کار را بکنید به همه شک کرده بودم جز شما.
حبیب برای آزردن فرنگیس به نفس حقیقت اشاره کرد: اتفاقاً همه خیال می‌کردند که تو به هیچکس شک نداری جز من.
فرنگیس پس از شنیدن این حرف، خود را از تک و تاب نینداخته و حتی به جای دروغ از فریب استفاده کرد او کلمه تو و ضمیر دوم شخص مفرد را هم نادیده گرفت و دست به فریبکاری دیگری زد

#ادامه_دارد
.
439006
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۷ مهر ۱۴۰۵، ۲۲:۰۴

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_58

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 ماهپاره گفت: نه مثل نادر، راستش خیلی درس می‌خواند تا شاگرد اول شود ولی باز نمره‌اش مثل نادر نمی‌شود حتی شاگرد سوم هم نشده، من کاری باهاش ندارم ولی آدم باید توقعش به اندازه استعدادش باشد خدا به هر کسی یک چیزی داده یکی قشنگ می‌آفریند یکی را با استعداد و یکی را هم خوش شانس آدم نباید ناشکر باشد باید هرچه خدا بهش داد از دست ندهد و شکر کند مثلاً خود من وقتی به این همه آدم فقیر نگاه می‌کنم وقتی آن خانه‌های خشت و گلی و بی آب و برق نمره ۱۷ و حاشیه میانکوه را می‌بینم می‌فهمم از خیلیها بهتر است و خدا دوستم داشته که همین زندگی را بهم داده زندگیم مثل بچه کارمندها نیست ولی چه اشکالی دارد مگر همه مردم باید بچه کارمند به دنیا بیایند تازه خوشبختی به پول و مقام کارمندی نیست به این است که قلب آدم (به قلبش اشاره کرد) از زندگی راضی است یا نه، من هر شب پیش از خواب اول جان تو و خانواده‌ام را می‌سپارم دست یکی از ۱۴ معصوم بعد می‌گویم خدایا شکر خدایا شکر من که ازت راضیم خدا کند تو هم از من راضی باشی.
ساکت شد از سکوتش استفاده کردم و پرسیدم: جان خودت را هم می‌سپاری دست ۱۴ معصوم؟
- معلوم است.
سریع تکان دادم و گفتم: خُب تو که دعا می‌کنی برای تمام مردم دعا کن خیلی‌ها هستند که به دعا احتیاج دارند از بس فقیرند از بس درد می‌کشند.
- اتفاقاً همین کار را می‌کنم آن سه شبی که نماز می‌خوانم سر نماز برای همه مردم دعا می‌کنم.
- چرا فقط ۱۹ ۲۰ و ۲۱ رمضان؟
- بیشتر از این حوصله نماز خواندن ندارم ولی این سه روز را با دل و جان نماز می‌خوانم از ته قلبم.
و به قلبش اشاره کرد گفتم: ناراحت نشو ولی جای تو باشم دعا می‌کنم که ۹۵ درصد مردم دنیا نیست و نابود شوند همان فقیرها درد کشیده‌ها زشت‌ها گمراه‌ها و امثال آنها.
با حالتی ناباورانه و وحشت زده بانگ برآورد: چرا؟
- برای اینکه زیادند برای اینکه محکوم به زجر و بدبختی‌اند برای اینکه زشت و فقیر و بی‌استعداد به دنیا می‌آیند و تا عمر دارند باید به آن ۵ درصد خوشبخت خدمت کنند.
و در حالی که هاج و واج نگاهم می‌کرد با صدای آرامتری اضافه کردم: باید عملگی کنند توی اتاق‌های تنگ و تاریک زندگی کنند از صبح تا شب توی گرد و خاک و گرما به خودشان بپیچند تا چند تا سنگ آماده کنند یا نفت بیرون بکشند اگر هم خواستند این وضع را تغییر بدهند خورد و شکنجه‌شان می‌کنند و دائماً توی ترس و وحشت نگهشان می‌دارند می‌دانی ماهپاره، من درست برعکس تو فکر می‌کنم من خیال می‌کنم خدا به همه به طور مساوی نعمت نداده حتی بالعکس سهم ۹۵ درصد را می‌گیرد و به ۵ درصد نور چشمی خودش می‌دهد شاید تو مرا یک آدم بی‌رحم بدانی ولی اگر حقیقت را بخواهی به عقیده من بهتر بود فقط همان ۵ درصد خوشگل با استعداد و مال و منال‌دار به دنیا می‌آمدند و آن ۹۵ درصد اصلاً به دنیا نمی‌آمدند یا چند روز بعد از تولد می‌مردند.
زیر لب گفت: نه، تو بی رحم نیستی به این خاطر این حرف‌ها را می‌زنی که دلت به حال بدبخت بیچاره‌ها می‌سوزد.
با خود گفتم و خودم که جزء ۹۵ درصدی‌ها هستم.
دستی به گونه طغرل کشید و گفت: من زیاد سرم نمی‌شود همین قدر می‌دانم که توی این دنیا هر کسی برای خودش دلخوشی‌هایی دارد همه آدم گاهی خوشبختند و گاهی هم ناراحت و بدبخت.
- خودت چه؟
- من هم مثل همه فقط ته قلبم راضی‌ام و پر از دلخوشی و امیدم.
- امید به چه؟
- به خیلی چیزها؟
- مثلاً؟
خندید، سوالم را دوباره تکرار کردم جواب نداد پرسیدم: جدا به چه چیزهایی امیدواری؟ مهم‌ترینش را بگو؟
صورتش را میان دست‌ها پنهان کرد ریز ریز خندید و در همان حال گفت: بعداً برات می‌گویم!
■

#ادامه_دارد
.
431006
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۶ مهر ۱۴۰۵، ۱۲:۱۰

از شما می‌خواهم راهی برای سرگرم شدن کامل با زندگی‌ که به شما داده شده بیابید. دوری از هر چیزی که می‌خواهید از آن فرار کنید دست بردارید و در عوض بایستید، برگردید و با آن هر چیزی که هست، روبه‌رو شوید.
من از شما می‌خواهم شهامت داشته باشید و به سمت آن بروید. به این ترتیب است که دنیا می‌تواند خود را به شکل معجونی جادویی و اعجاب‌انگیز که نیازی به فرار ندارد، به شما نشان دهد و جهان تبدیل به چیزی شود که برایتان ارزش توجه کردن را داشته باشد.
پاداش یافتن و حفظ تعادل نه فوری است و نه دائمی. تعادل نیاز به صبر و مراقبت دارد. ما باید با وجود نامطمئن بودن در مورد آنچه در پیش رویمان است، آمادهٔ حرکت به جلو باشیم. ما باید ایمان داشته باشیم، اعمالی که امروز به نظر می‌رسد تاثیری در لحظهٔ کنونی ما ندارند در جهت مثبتی جمع می‌شوند و اثر آن در زمانی نامعلوم در آینده برای ما آشکار خواهد شد. کارهای سالم و مفید روز به‌روز اتفاق می‌افتند.

#کنترل_دوپامین
#آنا_لمبکی
#یادداشت_ها

https://t.me/Afa_Gh

Telegram

آفاق

آفاق را گردیده‌ام، مهر بتان ورزیده‌امبسیار خوبان دیده‌ام، اما تو چیز دیگری@z_o_h_r_e_h_b

VIEW CHANNEL
413008
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۶ مهر ۱۴۰۵، ۱۲:۱۰

Photo1/2
زندگیم عالی نیست اما من برای همه
چیزهایی که دارم شکرگزارم
من دنبال شادی نمیگردم ، شادی رو به وجود
میارم درسته که سختی کشیدم و زمین خوردم
اما باورم اینِ که این اتفاق ها افتاد تا درس یاد بگیرم...
حسرت چیزی رو که ندارم نمیخورم و از داشته هام لذت میبرم ، هرگز نا امید نمیشم، حتی اگر
تهِ چاه هم باشم باز یه تیکه از آسمون سهم منِ...
تا جایی که بتونم اجازه نمیدم مشکلات و
سختی ها لبخندم رو ازم بگیرن
بیا باور کنیم زندگی زیباست و قدر لحظه های زندگیمون رو بدونیم🚛🏝••'

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✿⃟🍂🍁 @beheshteroya ♡
358006
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۵ مهر ۱۴۰۵، ۲۱:۴۲

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_57

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 به همین خاطر نامه را پاره کردم!و فقط یک سطر نوشتم مواظب خودت باش اگر تو بدبخت شوی من بدبخت‌تر می‌شوم
راضی بودم چون فکر می‌کردم بهترین نامه عاشقانه جهان را نوشته‌ام و اگر فرنگیس تاثیرپذیر باشد تکان خواهد خورد. می‌خواستم نامه را به وسیله ماهپاره برای فرنگیس بفرستم. به اتفاق پس فردا برای گرفتن برس رنگ آمیزی به خانه‌ام آمد. برادر ۱۱ ماهه‌اش طغرل را هم در بغل داشت ماهپاره به محض دیدن من شادمانه بانگ برآورد: خوب کردم که آوردمش؟
- آره کار خیلی خوبی کردی.
با سر اشاره‌ای به طفل کرد و گفت: می‌بینی چقدر تپل و بامزه است؟
- آره خیلی تپل است واقعا شیرین است.
طغرل بچه فوق العاده گوشت آلودی بود و به توده فشرده‌ای از گوشت می‌مانست. چهره‌اش گرد و چشم‌هایش بادامی و تنگ شبیه به چشم‌های نژاد زرد بود. پلک‌های چشم‌های شوکت به طور طبیعی پر و برجسته بودند و به دیدگانش زیبایی خاصی می‌بخشیدند اما این حالت با شکل چشم‌های پسرش تفاوت کیفی داشت. پتویی پهن کردم ماهپاره برادرش را روی پتو دراز کرد و گفت: همیشه همینطور ساکت است عین یک بره ساکت و کوچولو.
- من هم در بچگی خیلی ساکت بودم.
- ولی من نه، به قول مادگمادرم مثل نارنجک بودم.
طغرل را بوسیدم سپس برای خود و ماهپاره چای ریختم پیش از نوشیدن چای پرسیدم: اسمش را کی انتخاب کرد؟ اسمش برای ما بختیاری‌ها یه کم عجیب است.
- من انتخاب کردم وقتی توی درس‌های تاریخ اسم طغرل را شنیدم خیلی خوشم آمد خیال می‌کردم طغرل باید یک آدم تپلی و پر گوشت باشد به همین خاطر تا او به دنیا آمد و دیدم مثل یک کوه گوشت است گفتم اسمش را بگذارید طغرل، فرنگیس می‌خواست بگذارد داریوش یا کوروش ولی اینقدر گریه کردم که بالاخره همه قبول کردند
چایش را نوشید و انگشت‌هایش را روی لب‌های طفل لغزاند طغرل با تقلای بسیار انگشت او را گرفت و به دهان برد. ماهپاره نگاهی به من انداخت و تبسم کنان گفت: بچه خیلی خوب است مگر نه؟
برای اینکه حرفی زده باشم گفتم: آره خوب است.
- من دلم می‌خواهد چهار تا بچه داشته باشم دو دو دختر، تو دوست داری چند تا داشته باشی؟
دیر جواب دادم گفتم: هیچی.
جا خورده با ناباوری نگاهم کرد و گفت: جدی؟ هیچی؟
- آره.
- چرا؟ مگر می‌شود آدم زنده از بچه خوشش نیاید!
با خود گفتم از کجا می‌دانی که من زنده‌ام و رو به او گفتم: خب بعضی‌ها حوصله بچه را ندارند.
قیافه‌اش در هم رفت با غمگینی گفت: هرچه تو بگویی.
نمی‌توانستم اندوهش را تحمل کنم با اینکه خود را در وحدت و یگانگی با او نمی‌دیدم ولی او با شادی و صفای به زندگی بی روح و تاریک من رنگ و تنوع بخشیده بود وقتی اندوهگین بودم گرچه دقایق اول به سختی تحملش می‌کردم ولی کم کم تغییر روحیه می‌دادم و با شور و اشتیاق زیادی با او گرم می‌گرفتم و صحبت می‌کردم گاهی در اوج دلتنگی و یاس، بی‌اختیار بدون مقدمه به یاد او می‌افتادم و به طور محسوسی آرامش می‌یافتم یا دست کم از شدت ناراحتیم کاسته می‌شد. چرا این دختر ساده و بی‌آلایش تا این حد در زندگی من نقش پیدا کرد؟ چرا آگاهی نیاز شدیدی به مصاحبت با او پیدا می‌کردم و دلم می‌خواست که از مردم کره زمین فقط او را ببینم؟ هرگز نتوانستم پاسخی به این پرسش بدهم. اما سوال مهمتری هم بود: رفتار و حالتش به حدی ساده و بی‌غل و غش بود که از لابلای آنها نمی‌توانستم نوع و کیفیت تمایلش را نسبت به خود بسنجم تردیدی نداشتم که مرا از بقیه مردها و پسرهای جوان و نوجوان جدا می‌کند رابطه خاصی با من دارد و علاقه‌اش به من منحصر به فرد است ولی نتیجه خاصی نمی‌گرفتم. او در حرف و در عمل گاهی تا مرز یک دلباخته و شیفته بی چون و چرا پیش می‌رفت و زمانی رفتار و گفتار دخترک ساده لوحی را پیدا می‌کرد که در مقابل یکی از قهرمان‌های فیلم‌ها و یا داستان‌ها قرار گرفته است. دلم نمی‌آمد که او را غمگین ببینم پس تبسمی کردم و گفتم: ناراحت نشو دوست ندارم ناراحت ببینمت.
زیر لب گفت: من، طغرل را آوردم که تو یه کم دلت باز شود.
- آره می‌دانم کار خوبی هم کردی از دیدنش خیلی خوشحال شدم بچه بامزه و شیرینیست.
با همان چهره غم زده لبخندی بر لب آورد و گفت: می‌دانستم ازش خوشت می‌آید.
- از کجا می‌دانستی؟
طبق معمول اشاره‌ای به قلبش کرد و گفت: از اینجا.
دو لیوان چای ریختم گفتم: راستی توی مسابقه درسی دبیرستان‌ها شرکت نکردی؟
- نه، مسابقه مال کلاس نهمی‌هاست نه مال ماها.
می‌دانستم ولی عمداً سوال را طوری طرح کردم که موضوع مورد نظرم را ابتدا به ساکن پیش نکشیده باشم گفتم: پس لابد فرنگیس شرکت کرده.
- نه، آقای مدیر فرنگیس را نمی‌فرستد نادر و دختر بس را می‌فرستد آنها شاگرد اول و دوم کلاس اند.
- خیال می‌کنم استعداد فرنگیس هم خوب باشد.

#ادامه_دارد
.
401004
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۵ مهر ۱۴۰۵، ۱۲:۱۰

Photo1/2
و #چشم‌هایت
سرفصلِ عاشقیِ من بود
همان‌جا که زمان
دیگر زمان را نشناخت

و گذشتنِ لحظه‌ها
تکلیفی بی‌ثمر بود

همان‌جا
که ماندن
شکلِ دیگری از عذاب شد
و رفتن
نشانه‌ای
از دیوانگی

من مانده بودم
میانِ چشم‌های تو
و راهی که
هیچ‌کدام
به فراموشی نمی‌رسید .....

#نسترن‌_بنی‌نجار

@asharenastaran
380008
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۴ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۲۱

Video
آرامش آسمان شب،سهم قلبتان باشد
و نور ستاره‌ها...
روشنى ِ بى‌خاموش تمام لحظه‌هایتان

🌙شبتون خوش
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✿⃟🍂🍁 @beheshteroya ♡
411004
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۴ مهر ۱۴۰۵، ۱۲:۱۰

اگر میخواهی شادی را بیابی، به آنان که در رنج هستند کمک کن. مهر ورزیدن حتی کوچک، مثل یک موج تا ابد در جهان منتشر می‌شود و راه خود را برای بازگشت به تو پیدا خواهد کرد.


~ ساندرا راجرز



‌🌺🍃჻ᭂ࿐@baranasheghe🌼
433006
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۳ مهر ۱۴۰۵، ۲۱:۰۳

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_56

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 گاهی ساعت‌ها درباره این موضوع فکر می‌کردم ولی به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیدم. زمانی هم به محض اینکه به یاد فرنگیس می‌افتادم دلم می‌خواست حواسم پرت شود و به موضوع دیگری فکر کنم. روی هم رفته در برابر این مسئله حالتی شبیه به خواب زده‌ها داشتم منفعل و در عین حال حساس! انسان‌هایی هستند که فقط زمانی زنده بودن خود و یا نیاز خود به دیگران را با تمام وجود درک می‌کنند که با خطر مواجه می‌شوند. من تا پیش از خواستگاری کارمندان از فرنگیس حتی زمانی که دو کارگر به فاصله یک هفته از او خواستگاری کرده بودند، موضوع عشق به فرنگیس را از خود دور می‌کردم و حل آن را به آینده موکول می‌کردم بدون آنکه منظورم را از آینده برای خود مشخص کرده باشم اما آن زنگ هشدار مرا از این خواب رخوت و خماری طولانی بیدار کرد با این حال نتیجه بیداری در خارج از خودم تقریبا صفر بود و فقط برخورد گوی‌ها و بی‌تابی‌هایم اضافه شده بود. موقع کار روی چاه آرام و قرار نداشتم احساس می‌کردم چیزی را در پاریس‌۴ جای گذاشته‌ام و باید هرچه زودتر به آنجا برگردم. زمانی هم که در کوی بودم از انتظارهای مبهم کلافه می‌شدم و دلم می‌خواست اتفاقی می‌افتاد تا کوی را ترک کنم. حتی برای رفتن به محل چاه لحظه شماری می‌کردم و یکی دو ساعت زودتر لباس کار می‌پوشیدم. به علت این پریشان فکری و گسیختگی ذهنی به شدت کم حوصله شده بودم دیگران و حرف‌هاشان را به سختی تحمل می‌کردم و به شکلی مفرط به سوی تنهایی و مردم گریزی جذب می‌شدم. من هرگز نفهمیدم چطور در زمانی که فکر می‌کردم آینده‌ای برای من وجود ندارد به عشق و شخص فرنگیس می‌اندیشیدم و هرگز نفهمیدم چرا در حالی که دنیا و زندگی را خسته کننده می‌دیدم و هیچ هدفی در زندگی نداشتم به توجه و عشق متقابل فرنگیس امیدوار شده بودم. من از مدت‌ها پیش به این نتیجه رسیده بودم که خوشبختیم به گذشته، به همان ۴ سالی که مالامال از شور و هیجان انقلابی بودم محدود شده و حالا آن خوشبختی به سر آمده و هیچ نقطه شروعی برای یک زندگی عاری از یاس و تداعی زهراگین گذشته وجود ندارد ولی با امید بستن به فرنگیس، گونه‌ای دلخوشی پیدا کرده بودم. نمی‌دانستم چه دلخوشی‌هایی برایم به وجود آمده، فقط حس می‌کردم چیزهای خوبی هم در زندگی وجود دارد اما این فکر که برای موفقیت در عشق باید با امثال حبیب و مردانی ممتاز و صاحب منصب رقابت کنم و بجنگم سخت خسته و فرسوده‌ام می‌کرد. حال و حوصله درگیر شدن با شخصیت اسرارآمیز فرنگیس، ماجراهای اطراف او و بدگویی‌ها و پچ پچ‌های مردم را هم نداشتم. به همین خاطر گاهی به خودم می‌گفتم که هر طور شده از او دور شوم! این موضوع خصوصاً زمانی برای من پیش می‌آمد و عذابم می‌داد که می‌دیدم در این یا آن محفل باز از فرنگیس صحبت می‌شود. در چنین مواقعی معمولاً سعی می‌کردم معایب عشق دختری مثل او را برجسته کنم تا به خودم ثابت کنم که عشق چنین دختری به درد من نمی‌خورد. با این وصف روزی که از راسته مغازه‌ها به خانه برمی‌گشتم، همین که دیدم پشت به من دارد پیش می‌رود به سرعت گام‌هایم افزودم تا به او برسم. با ذهنی کاملاً تهی چنان سریع رفتم که به یک قدمی‌اش رسیدم اما دفعتا سوالی ذهن خالیم را پر کرد: به او برسی که چی؟ که چه کار کنی؟ که به او چه بگویی؟ چند لحظه با نومیدی به خود گفتم: هیچ! سست شدم، گام‌هایم بی‌اختیار کند و کوتاه شد و او را از پشت همچون بیگانه‌ای نگاه کردم. او هم آهسته می‌رفت از کنارش گذشتم نگاهمان تلاقی کرد در یک آن هر دو نفر سر را کمی خم کردیم این خم کردن سر به نشانه آشنایی یا امری خارج از حیطه اراده، به هر حال مثل دفعات قبل با سکوت همراه بود و به سرعت برق گذشت بعدها فهمیدم که فرنگیس دوست می‌داشت اظهار عشق و دلباختگی پرسوز و گداز مرا هم از زبان خودم بشنود، جواب نه را آماده داشت ولی نمی‌توانست خود را از لذت به زانو درآمدن مرد منزوی اسرارآمیز و خاموش کوی محروم کند. اتفاق دلخواه فرنگیس پیش نیامد اما در باطن امر من کاملاً تسلیم شده بودم چون همان شب تصمیم گرفتم کار را یکسره کنم و نامه‌ای به فرنگیس بنویسم ده‌ها صفحه مطلب در ذهن داشتم ولی توانستم فقط شش سطر بنویسم! همین شش سطر هم خیلی عادی و حتی بی‌روح بودند هیچ کدام از این شش سطر نمی‌توانست عشق و ظرافت احساساتم را نشان دهد علم و دانش قابل بیان است ولی احساس را نمی‌توان آنطور که باید و شاید در قالب کلمات و جملات ریخت انسان در موردی احساس خاصی دارد و جمله‌های زیبا و موثری در وصف آن می‌‌سراید اما همین که سراغ کاغذ و قلم می‌رود می‌بیند آنچه را که در ضمیر خود داشته نمی‌تواند بنویسد و نوشته نهایی به هیچ وجه راضی‌اش نمی‌کند. نوشتن بهتر از بد نوشتن است آن ۶ سطر هم از نوشتن من بدتر بودند و به لطافت احساسات من لطمه می‌زدند به همین خاطر نامه را پاره کردم!

#ادامه_دارد
498006
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۳ مهر ۱۴۰۵، ۱۹:۳۷

GolrizHayedeh
چه غم‌انگیزه تو خزون
گلِ عشقِ پرپرمون...

فصل سرمای تنِ برگه
واسه‌ی گل‌ها روزِ مرگه...🍁

🎵 ترانۀ #گلریز (پاییزه پاییزه)
• با صدای بی‌تکرار بانو #هایده

ترانه‌سرا؛ هما میرافشار
آهنگ و تنظیم ؛ بابک افشار
405006
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۲ مهر ۱۴۰۵، ۲۲:۴۵

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_55

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 عشاق فرنگیس سینه چاک و آماده جانبازی می‌بودند اما چنان ابهت و عظمتی برای او قائل می‌شدند که حتی جسارت ابراز وجود را از دست می‌دادند.
ابراز عشق حبیب برای فرنگیس یک توهین مطلق بود پس در منتهای خشونت از مخاطب خود بازجویی کرد: تو به چه حقی به خودت اجازه دادی که از من خوشت بیاید؟
حبیب ناخواسته لبخندی زد با درماندگی دست‌ها را به حرکت درآورد و با عذری متواضعانه گفت: والا، والا دست خودم که نیست اوایل خیلی می‌خواستم جلوی خودم را بگیرم ولی هر کاری می‌کردم نشد انگار...
فرنگیس به تندی حرف او را قطع کرد و گفت: بهتر است جلوی خودت را بگیری آقای محترم! هیچ می‌دانی که از کی خوشت می‌آید؟ هیچ شده خودت را با من بسنجی؟
سپس تغییر لحن داد و افزود: اگر می‌سنجیدی که لقمه بزرگتر از دهنت برنمی‌داشتی!
حبیب با ملایمت گفت: قبول دارم من آدم زیاد خوبی نیستم، کارمند و پولدار هم نیستم ولی در عوضش قلبم پاک است و تو را هم خیلی دوست دارم.
فرنگیس گفت: برای من پول و مقام مرد اصلاً مهم نیست شخصیت و رفتار مرد مهم است.
حبیب گفت: من می‌خواهم خوب بشوم اگر بدانم که تو...
فرنگیس ایستاد و به او هشدار داد: این فکر و خیال را برای همیشه از سرت بیرون کن من به بهتر از تو شوهر نکرده‌ام چه رسد به تو!
حبیب مبهوتانه به فرنگیس نگاه کرد که شنید: لطفاً از این به بعد از این قضیه حرف نزنید دیگر هم کنار من راه نیفتید خیلی ممنون.
فرنگیس راه افتاد و حبیب همچنان که ایستاده بود در شگفتی حزن آلودی دور شدن او را نگاه می‌کرد.
فرنگیس که ناپدید شد حبیب سرش را به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. کمی که به خود آمد خشم آرام آرام جای اندوه را گرفت خود را توهین شده و بدبخت می‌دید دلش به حال خود می‌سوخت اما قلباً نمی‌توانست تحقیر کننده خود را به باد اعتراض و حمله بگیرد.
فرنگیس هم گرچه چنان حرف‌هایی به حبیب زده بود ولی از به زانو درآوردن و پایین کشیدن حبیب خوشحال و سرمست بود احساس پیروزی و خرد کردن جوانی که پسرهای هم سن و سال خود را به زانو درآورده بود شادی غرورآمیزی به او بخشیده بود، با این وجود دوست می‌داشت حبیب چنان عظمت و شکوهی برای او قائل می‌بود که به خود جرات ابراز عشق نمی‌داد، دلش می‌خواست حبیب باطنا به این نتیجه می‌رسید که حق عاشق شدن دارد ولی حق اظهارش را ندارد چون فرنگیس متعلق به مردی است فراتر از همه مردها.
در واقع رفتار فرنگیس طوری بود که این باور به اکثر پسرهای نوجوان و جوان‌های کارمندی و کارگری القا شده بود اکثر آنها باورشان شده بود که لیاقت همسری فرنگیس را ندارند و فقط اجازه دارند در اعماق وجودشان به او عشق بورزند. بیشتر این نوجوان‌ها و جوان‌ها موقعیت فرنگیس را در یک جمله خلاصه و تصویر می‌کردند "او به تیپ امثال من نمی‌خورد، مال از ما بهتران است" با این وصف عده‌ای این حرف را نادیده می‌گرفتند و با اعتراف مستقیم، نوشتن نامه یا خواستگاری به عشق خود اذعان می‌کردند.
حبیب حتی از این هم فراتر رفته بود با خود می‌گفت: من هرجوری شده می‌گیرمش توی چنگم و چون در عمل با کناره جویی و انزجار پنهان شده فرنگیس برخورد می‌کرد به رویا و تخیل پناه می‌برد. در آنجا دست فرنگیس را می‌گرفت او را به جای دوردستی می‌برد و تا سحرگاهان زیر نور ماه و سوسوی دلپذیر ستارگان در کنار او دراز می‌کشید. در اثنای این رویاها و تخیلات معمولا به خود اطمینان می‌داد اگر فرصت بدهد کاری می‌کنم که بفهمد چقدر دوستش دارم و قسم می‌خورد که در همان فرصت چنان مهرورزی‌هایی از خود نشان دهد که دخترک مغرور به مهربانی کم نظیر قلب او پی ببرد.
زمانی که به کوی پاریس‌۴ منتقل شده بودم تصمیم داشتم درس‌های باقیمانده دوره اول دبیرستان را بخوانم و در اولین فرصت امتحان بدهم. بیشتر کتاب‌های درسی را قبلا خوانده بودم و حالا کافی بود دو سه ماه وقت صرف می‌کردم تا برای امتحان عمومی دوره اول آماده می‌شدم اما ماه‌ها گذشت و حتی یک ساعت درس نخوانده‌ام حوصله نداشتم و با این استدلال که حالم بد است و بعداً که خوب شدم توی دو سه هفته کار را تمام می‌کنم امروز و فردا می‌کردم. نمی‌دانستم ناخوشیم چه بود فقط حس می‌کردم که نباید با درس خواندن به خودم فشار بیاورم. بنابراین تا موقعی که مسئله فرنگیس ذهنم را به خود مشغول می‌کرد کرختی و تنبلی‌ام را با ناخوشی یا در واقع توهم ناخوشی توجیه می‌کردم علاقه به فرنگیس وسیله‌ای شد تا درس نخواندنم را به شکل دیگری توجیه کنم با خود می‌گفتم وقتی این قضیه حل شود با خیال راحت درس می‌خوانم. می‌دانستم دارم خود را گول می‌زنم ولی نمی‌توانستم اراده به خرج دهم و گریبانم را از خود فریبی خلاص کنم. حتی با مسئله عشق فرنگیس تکلیفم را معلوم نکرده بودم نمی‌دانستم واقعاً او را دوست دارم و یا خیال می‌کنم به او علاقمندم.

#ادامه_دارد ...
.
488007
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۰ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۲۶

ایران بین دو انقلاب - 12@ketabkhaniye_telegram
. .
📚 #ایران_بین_دو_انقلاب
✍#یرواند_آبراهامیان
🎤 راوی: #حسام
@B4midni8
🎚تنظیم و میکس: #باران
@ketabkhaniye_telegram

♦️بخش دوم، انقلاب مشروطه
● #قسمت_ششم:
📖 صفحه 95

سر تیتر این قسمت:

○ از اعتراض تا انقلاب _ قسمت دوم
(از ۱۲۷۹ تا ۱۲۸۴ قمری — از 1900 تا 1905)

📌 در آستانهٔ مشروطه، اندیشه‌های تازه‌ای چون آزادی، برابری، عدالت و محدود شدن قدرت شاه در جامعه ایران گسترش یافت.
روزنامه‌ها، انجمن‌ها و گروه‌های سیاسی نقش مهمی در آشنایی مردم با این افکار داشتند و به‌تدریج زمینهٔ شکل‌گیری جنبش مشروطه را فراهم کردند.
.

.
506005
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۰ مهر ۱۴۰۵، ۲۱:۲۵

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_54

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 دهمین خواستگار فرنگیس با خواستگارهای قبلی فرقی اساسی داشت مهندس مکانیک بود سنش حدود ۳۷ سال و رتبه کارمندی‌اش ۱۱ بود. زنش دو سال پیش مرده بود. شرکت ویلایی مبله و سه اتاق خواب و ۴ کولر گازی در اختیارش گذاشته بود. قیافه و هیکلش معمولی بود و نقصی در او دیده نمیشد. گرچه برای بعضی از دخترهای مشکل پسند شوهر ایده آلی نبود ولی زن‌های کوی که اکثرشان چند دختر داشتند حاضر بودند به خاطر چنین دامادی به آب و آتش بزنند. پری جان وقتی این خبر را شنید با حسرت گفت: شانس را می‌بینی! برای دخترهای من خواستگار دهاتی و راننده می‌آید ولی برای دخترهای زردنبوی مردم کارمند می‌آید.
ماهی با بغض و کینه در جواب او گفت: شانس دخترهای ما به خواب رفته.
پری جان با افسوس گفت: خاک بر سر دخترهای ما اصلاً بلد نیستند مثل این آتش پاره خودشان را بالا بگیرند و فیس بدهند اگر فیس می‌دادند دهاتیها جرات نمی‌کردند بیایند خواستگاری شان!
نارنج به حدی در آتش حسد می‌سوخت که در حضور جمعی از مردان و زنان چند دشنام نثار فرنگیس کرد او بعدها شایع کرد که فرنگیس چند شبانه روز را در خانه این مهندس گذرانیده است. تقریبا همه مردم می‌دانستند که شایعه‌های کثیف این چند روزه زیر سر چه کسانی است و ریشه آن چیست، اما آنها را به عنوان واقعیاتی مسلم و ثابت شده پخش می‌کردند. لزومی به این همه حسد نبود چون فرنگیس در جواب خواستگاری این کارمند به مادر خود گفت: حرفش را هم نزن.
شوکت که کاملا زیر سلطه دخترش بود با احتیاط گفت: چرا؟ او که سینور استاف(کارمند ارشد) است!
فرنگیس گفت: معلوم نیست رگ و ریشه‌اش چیه؟
شوکت من من کنان گفت: حاضرم قسم بخورم سر عقد یک درام(بشکه) طلا به پایت می‌ریزد.
فرنگیس قاطعانه گفت: دیگر حرفش را هم نزن.
پاسخ منفی فرنگیس خیلی ها را خوشحال کرد پری جان ماهی و دیگران نمی‌توانستند شادی خود را پنهان کنند اما چند روز نگذشت که این شادمانی جای خود را به غبطه داد، ماهی و پری جان انتظار داشتند حالا که آن کارمند در تصاحب فرنگیس تلخکام شده به سراغ دختران آنها بیاید. نارنج که تا این حد بلند پرواز نبود و فقط حسد می‌برد می‌گفت: اگر پری جان و ماهی خجالت نکشند همین حالا می‌روند سراغ آن کارمند.
و چون آن مرد از وجود دختران پری جان و ماهی بی‌خبر بود این دو زن نامرادی خود را متوجه فرنگیس می‌کردند. ماهی می‌گفت: معلوم است دخترهای ماها توی لین‌های کارمندی امیدیه پروپاچه نشان ندادند که کسی بیاید خواستگاری‌شان.
و پری جان می‌گفت: حاضرم بزنم سر قرآن که یک انگی به دنگش(ریگی به کفش دارد) است.
این خواستگاری و چند خواستگاری بعد که همه از جانب کارمندهای جوان یا پسرهای کارمندهای مسن صورت گرفته بود حبیب را خیلی می‌ترساند. وجود خطر را به خوبی احساس می‌کرد ولی خود را در برابر آن ناتوان می‌دید نمی‌خواست رازش را پیش کسی فاش کند فکر می‌کرد اگر این موضوع بر سر زبان‌ها بیفتد و فرنگیس جواب رد بدهد خورد و تحقیر می‌شود. با این حال تاب نیاورد که فقط به رویاها و تخیلاتش پناه ببرد و تصمیم گرفت که دست به یک عملی بزند. بالاخره پس از مشورت با من به این نتیجه رسید که فرنگیس را زیر نظر بگیرد و در فرصتی مناسب به عشق خود کند. روزی کلاس سوم یک ساعت دیرتر تعطیل شد حوریه و ماهپاره مدرسه را ترک کرده بودند. فرنگیس که دخترهای کوی را به ندیمگی هم قبول نداشت تک و تنها به طرف خانه‌شان راه افتاد. حبیب به خود قبولاند که فرصت را از دست ندهد پس خود را به او رسانید و با صدایی لرزان اما متانتتی بی چون و چرا او را صدا کرد: ببخشید فرنگیس خانم باهات چند کلمه حرف داشتم.
فرنگیس لحظه‌ای درنگ کرد و آنگاه رو به حبیب با لحنی که سرد نبود اما عاری از مهر بود گفت: بگو، به گوشم.
راه افتادند. حبیب که تا پیش از آن زیاد تمرین کرده و می‌گفت چنین و چنان می‌کند، دستپاچه شد با سری به زیر افتاده من من کنان گفت: راستش، آره راستش را بخواهی من از همان هفته‌های اول، چه جور بگویم آره از همان هفته‌های اول از تو یعنی شما خوشم آمد یعنی یک جور دیگر عاشقت شدم آره به خدا دروغ نمی‌گویم.
صدایش خشدار و لرزان و رنگ صورتش پریده بود هیجان و التهاب شدیدی در درونش غوغا می‌کرد و سرش کمی داغ شده بود اضطرابی هم به جانش افتاده بود که از نامعلوم بودن جواب دختر ناشی می‌شد در این لحظه اگر به فرنگیس کارد می‌زدند خونش بیرون نمی‌زد او بیشتر تا حدی به علاقه حبیب پی برده بود اما فکر نمی‌کرد پسرک آنقدر گستاخ شود که این علاقه را جدی بگیرد و حرف آن را پیش بکشد فرنگیس بدش نمی‌آمد که حبیب و پسرهای دیگر به او علاقه‌مند شوند اما این علاقه می‌بایست با خود کم بینی و ترس توأم می‌بود.

#ادامه_دارد ...
.
491007
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۰۹ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۲۱

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_53

♦️تنظیم: #باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 حبیب گفت: دوست ندارم از زبان تو بشنود.
چند پک به سیگار زد گفتم: مثل اینکه خیلی ناراحتی؟
- نه چیزی نیست.
اما چند لحظه بعد ابتدا به ساکن گفت: دلم گرفته به خاطر یک چیزی، به خاطر یک کسی!
- کی؟
- چون بهت اطمینان دارم می‌گویم ولی به کسی نگو.
- حتماً.
آه عمیقی کشید و گفت: راستش من عاشق شدم. عاشق فرنگیس.
یکه چه خوردم ولی به روی خودم نیاوردم، فکر می‌کنم رنگم پرید به بهانه شستن استکان‌ها بلند شدم و با صدایی که به وضوح لرزان بود پرسیدم: یک عشق واقعی یا ...
ادامه ندادم با لحنی مؤکد گفت: اگر واقعی نبود که این همه بی‌خوابی نمی‌کشیدم!
با ذهنی منگ و آشفته، استکان‌ها را شستم، پیش او برگشتم و گفتم: بهش گفتی؟
- نه!
چای ریختم، گفت: به نظرت چه کار کنم؟
- بهش بگو، باهاش حرف بزن.
- لامذهب فرصت نمی‌دهد، کاری می‌کند که آدم نتواند حرفش را بزند.
و از روابط خصمانه خودش و فرنگیس حرف زد. گفتم: خب، هر کسی یک خاصیتی دارد!
- ولی خاصیت‌های او نظیر ندارد.
پکی عصبی به سیگارش زد و افزود: ازش خوشم می‌آید هیچ چیزش به دیگران نبرده باید ملکه به دنیا می‌آمد نه دختر یک مکینه کار.
- بله، بعضی‌ها استحقاق بیشتری دارند بعضی‌ها هم کمتر ولی دنیا مادر عادل و منصفی نبوده و نیست.
- همین دیروز حسابی کلی‌ها را سر جایشان نشاند زهر چشمی ازشان گرفت که تا عمر دارند یادشان نمی‌رود.
- ترساندن یک عده آدم آواره و بدبخت که خوب نیست!
- اتفاقاً خیلی خوب است اینجوری دیگر دست به دزدی نمی‌زنند و شلوغ بازی در نمی‌آورند.
- با زور و قلدری چیزی حل نمی‌شود به عکس زور کارها را خراب‌تر می‌کند.
- اختیار داری ماها تا زور بالای سرمان نباشد کاری از پیش نمی‌بریم ماها فقط به ضرب زور آدم می‌شویم و کارمان را می‌کنیم اگر دوتا بقال را اعدام کنند دیگر هیچ بقالی جرات نمی‌کند گران فروشی کند اگر چند نفر را به جرم کثیف کردن خیابان‌ها بیندازند توی زندان دیگر کسی جرئت نمی‌کند توی کوچه و خیابان آشغال بریزد به عقیده من تا دولت زور نگوید مملکت پیشرفت نمی‌کند زور مادر پیشرفت است.
به کنایه گفتم: درس نخواندن و لین‌ها را به هم ریختن چه؟
- اگر پای زور در میان باشد من هم دیر یا زود سرم را می‌اندازم پایین و درس می‌خوانم. مطمئن باش که جلوی لین‌ها هم دعوا به راه نمی‌اندازم مطمئن باش که دیگر جرات نمی‌کنم یقه بچه‌ها را بگیرم و کتک‌شان بزنم.
- بعد از یک مدت زور هم عادی می‌شود و کسی زیر بارش نمی‌رود.
- شاید، ولی تا آن موقع دیگر بقال گران فروشی نمی‌کند، من عربده کشی نمی‌کنم و بعضی‌ها آشغال توی خیابان‌ها نمی‌ریزند.
- اشتباه می‌کنی اگر زور کارساز بود تا حالا همه چیز را درست کرده بود. سال‌های سال امثال چنگیز خان زور گفتند ولی چه نتیجه‌ای داشت؟ هیچ! فقر و خانه خرابی مردم.
- خُب، هر کس که زور دارد باید زور بگوید اگر تو زور داشته باشی و زور نگویی آن وقت کسی که ضعیف‌تر است به تو زور می‌گوید.
- ولی دنیا تا این حد بی در و پیکر نیست!
- اتفاقاً برعکس، دنیا از این‌ها هم بدتر است باید هم باشد چرا باید قوی و ضعیف مثل هم باشند قوی برای این قوی شده که توی سر ضعیف بزند.
- چنگیزخان و هیتلر هم اینجور عقیده‌ای داشتند.
- خب، هیتلر مرد بزرگی بود هر آدم بی سر و پایی که نمی‌تواند هیتلر شود کاش دنیا را گرفته بود.
جواب ندادم سیگاری روشن کردم و گفتم: یک سوال ازت دارم دلم می‌خواهد صادقانه جواب بدهی.
- باشد.
- تو که طرفدار زورگویی هستی چرا به فرنگیس ایراد می گیری که جلوی دیگران بهت زور می‌گوید و اجازه نمی‌دهد مهر و محبتت را نشان بدهی؟ او دارد از زورش استفاده می‌کند منظورم زور بازو نیست منظورم زوریست که ریشه خانزادگی‌اش، قیافه‌اش، طرز حرف زدنش، حرکاتش و شخصیتش بهش داده.
- به عقیده من بد نیست که زورگو باشد ولی نه در حق من بلکه در حق دیگران.
- فکر می‌کنی می‌توانی با زنی زورگو زندگی کنی؟
- آره.
- اگر روزی به خودت هم زور گفت چه؟
- نمی‌تواند من بهش اجازه نمی‌دهم.
- باور نمی‌کنم.
- دروغ نمی‌گویم.
- نه منظورم این نیست که دروغ می‌گویی منظورم این است که می‌خواهی خودت را گول بزنی آدمی مثل فرنگیس حاضر نیست زیر بار یک مرد برود.
شانه‌ها را بالا انداخت و گفت: نمی‌دانم شاید حق با تو باشد ولی اگر دوستم داشته باشد هم من کوتاه می‌آیمو هم او.
- تا کجا و کی؟
- خودم هم نمی‌دانم. من فقط می‌دانم که حاضرم به خاطر او هر چیز بدی را تحمل کنم هر چیزی که خدا بدتر از آن نیافریده.
زیر لب گفتم: امیدوارم به آرزویت برسی.
با حالتی که از آرامش حکایت می‌کرد گفت: بگو تنها آرزویت!
■
#ادامه_دارد ...
.
484006
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۲۳

Video
.


📚 #اوژنی_گرانده
✍ #دوبالزاک
#قسمت_ششم

🎙 #بهروز_رضوی

.
227005
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۲۳

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_27

♦️تنظیم: #باران



🔹 فرنگیس قیافه آشفته‌ای داشت و با عصبانیت حرف می‌زد و آرایش تیم خود را به هم می‌ریخت. حبیب دلش سوخت، سرش را زیر انداخت اما در چنین شرایطی فرامرز سخت احساس خوشبختی می‌کرد. چون فرنگیس با ملایمت عجیبی با او حرف میزد و نه تنها به خاطر بازی ضعیف شماتتش نمی‌کرد بلکه برای ارائه یک بازی بهتر تشویقش هم می‌کرد. بازی به نتیجه مساوی ۱۱ رسید، حبیب به رغم نق‌ها و اعتراض‌های گل‌صنم عمداً بد و سست بازی می‌کرد و در پاسخ به غرولندهای گل‌صنم فریاد زنان می‌گفت: تقصیر من چیه؟ شماها بد پاس می‌دهید.
همه می‌فهمیدند که حبیب دارد توپ‌ها را هدر می‌دهد. فرنگیس هم می‌دانست اما به روی خود نمی‌آورد. وقتی تیم فرنگیس ۱۴ به ۱۳ جلو افتاد گل‌صنم رو به حبیب گفت: چرا توپ‌ها را خراب می‌کنی؟ دوست داری ببازیم؟
حبیب با خشونت گفت: آره، تا چشم تو کور شود.
- چشم من کور شود که چشم دیگران روشن شود؟
- حرف مفت نزن منظورت چیه؟
- همه می‌دانند که منظورم چیه؟ خوب هم می‌دانند.
- بیخودی وقت را نگیر اگر دوست نداری بازی کنی برو بیرون.
- چرا من بروم؟ خودت برو که داری آبروی خودت و ماها را می‌بری!
حبیب به طرف گل‌صنم یورش برد، دست راست را به طرف کتف چپ حرکت داد اما آن را در جهت مخالف به گردش در نیاورد تا روی صورت گل‌صنم بنشیند، فقط نگاه غیظ آلودی به چهره خشمگین دختر انداخت و سگرمه‌ها را در هم کشید. گلصنم تنها دختری و اصلاً نوجوانی بود که رو در روی حبیب می‌ایستاد. فرنگیس دخالت کرد و گفت: لطفاً دعوایتان را بگذارید برای بیرون از مدرسه.
و چون هر دو مخاطب خود را خاموش دید سرزنش آمیز گفت: پای دیگران را هم به میان نکشید، اگر کسی عقده‌ای دارد جای دیگری خالیش کند.
می‌دانست که گل‌صنم درست می‌گوید و چرا حبیب بازی واقعی خود را ارائه نمی‌دهد! از این بابت ناراحت بود ترجیح می‌داد بازنده شود اما دیگران فکر نکنند حبیب گوش چشمی به او دارد و به خاطر او بازی را می‌بازد. نکته‌ای هست که نباید از قلم بیفتد این دختر این فرنگیس در باطن دو آدم بود یکی‌شان دون شأن خود می‌دانست که بی سر و پاهایی مثل حبیب به خود جرات دهند از او خوششان بیاید. ددر نتیجه از دلباختگی مردی که از حیث مقام و ظاهر و سواد و اعتبار انگشت نما نمی‌بود نفرت داشت. برعکس آن دیگری بی‌میل نبود که تمام مردها و پسرها باطناً شیفته‌اش باشند. ترکیب این دو آدم شخص سومی بود: پسرها و مردها حق دارند عاشق فرنگیس شوند و حرفش را اینجا و آنجا بزنند اما نباید در ابراز عشق خود به فرنگیس جسارت به خرج دهند. اطلاع تمام مردم از این قضیه، شخص سوم را خیلی خشنود می‌کرد خصوصاً اگر پای به زانو درآمدن نوجوان سلطه‌جو و عصیانگری مثل حبیب در میان می‌بود.
باری، حبیب حاضر شد طعنه‌های گل‌صنم و خفت باخت در برابر فرنگیس را به جان بخرد اما فرنگیس راضی شود. همین کار را کرد گل‌صنم او را به باد انتقاد گرفت. فرنگیس اصلاً لبخند نزد اما جوری توپ را در بغل گرفت و سرش را کج کرد و راه افتاد که معلوم بود کاملاً رضایت خاطر دارد. هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که فریاد دیوانه وار حبیب را خطاب به گل‌صنم شنید: خفه خون بگیر دختر! چرا اینقدر نق می‌زنی؟
■

فرد یا افراد خاصی متکبر و محرک اعتصاب نبودند. در واقع زمزمه اعتصاب به خودی خود بر سر زبان‌ها افتاد. این نواها از همان آغاز اعصابم را خرد کرده بود. آینده مبهم بود. به همین خاطر از اتفاقات روزهای اعتصاب و بعد از آن می‌ترسیدم این ترس ذهنم را به کلی آشفته کرده بود. یک روز عصر به حدی پریشان خاطر بودم که بی‌اختیار در حیاط قدم می‌زدم و با خود گفتگو می‌کردم ساعتی نگذشت که در به صدا درآمد، خوشحال شدم که رشته افکارم از هم گسیخته می‌شود. در واقع به مصاحبت با یک انسان نیاز داشتم. وقتی در را باز کردم با کمال تعجب چشمم به چهره‌ای کوچک و ظریف افتاد. چهره‌ای که لبخند عمیقی آن را پر کرده بود. او ماهواره دختر جبار بود. به محض دیدن من گفت: سلام، حالت چطور است؟
- خوبم، بیا تو.
وارد حیاط شد و با حالت و خودمانی‌تر گفت:تنهایی؟
- بله.
همچنان که به طرف اتاق می‌رفتیم گفت: تو که تنهایی چرا بعضی وقت‌ها پیش ما نمی‌آیی؟
- ممنونم مزاحم نمی‌شوم.
- مزاحم نیستی، تازه خیلی هم خوشحالمان می‌کنی. بیشتر از همه مرا.
نگاهی به چشم‌های گرد و نه چندان درشتش که مثل قیر سیاه بودند انداختم، لبخند از روی لبانم محو نمی‌شد. دو سه تا از دندان‌هایش کج و معوج بود و به کودکانه بودن سیمایش می‌افزود. کیسه‌ای را که در دست داشت روی گبه گذاشت و گفت: چرخ گوشتمان خراب شده، مادرم داده که درستش کنی، زحمتت نمی‌شود؟
- نه زحمتی ندارد.

#ادامه_دارد ...
.
267004
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۲۳

#برش_کتاب

🔹من برای شناخت بشریت به اینجا آمده‌ام به‌خاطر این‌که دلم می‌خواهد بفهمم مردی که مرد دیگری را می‌کشد در جست‌و‌جوی چیست و وقتی که آخرین گلوله را در بدن مردی فرو می‌کند به چه می‌اندیشد.
من برای ثابت کردن عقیده‌ای که همیشه به آن معتقد بوده‌ام به این‌جا آمده‌ام و آن پوچی و احمقانه بودن جنگ است و فکر می‌کنم جنگیدن قاطع ترین دلیل حماقت بشر است. ...
از هنگامی که به دنیا آمده‌ام گوشم رابا کلمه وطن و پرچم پر کرده‌اند و همیشه به من آموخته‌اند که باید به شهید شدن و به شهادت رسیدن افتخار کرد و بالید و هرگز کسی به من نگفت که چرا کشتن به خاطر دزدی یک گناه بزرگ است در حالی که کشتن در لباس سربازی باعث افتخار.

📚#زندگی_جنگ_و_دیگر_هیچ
✍#اوریانا_فالاچی

.
240005
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۲۳

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_26

♦️تنظیم: #باران



🔹 فرنگیس می‌گفت: خودم هم نمی‌فهمیدم چرا هم از او لجم می‌گیرد و هم دوست دارم که عاشق سینه چاکم باشد.
حبیب جور دیگری فکر می‌کرد او امیدوار بود فرنگیس در ورای هیاهوها و آشوب‌های روزانه به عشق استثنایی او پی ببرد و با تمام وجود به آن باور پیدا کند و چون مثل بعضی از آدم‌های ناآرام و پر هیاهو کمی رویایی بود، در عالم تخیل تحت تاثیر قهرمان اول فیلم جدال در آفتاب، محبوبه‌اش را اذیت می‌کرد و می‌خواست او را با توسل به زور و قهر تصاحب کند. فرنگیس هم مثل دختر فیلم ابتدا مقاومت و اکراه نشان می‌داد اما سرانجام راه سازش و تسلیم اختیار می‌کرد. اما فرنگیس واقعی اصلاً اینجوری نبود. روزی در ساعت ورزش طبق معمول بچه‌های کلاس را به صف کرد نوع ورزش عده‌ای از آنها را تعیین و محدوده بازی همه را مشخص کرد و در خاتمه گفت: اگر کسی بخواهد بی تربیت بازی در بیاورد هرچه دید از چشم خودش دید.
نادر شاگرد اول کلاس گفت: اگر بی‌تربیتی کردیم از نمره انضباط و ورزشمان کم کن.
فرنگیس لبها را ورچید و سرورمندانه گفت: لطفاً شما به من نگویید چه کار کنم.
نادر گفت: برای این گفتم که بچه‌ها بازی را به هم نزنند.
مدیر روزی گفته بود که نمرات انضباط و ورزش را با نظر فرنگیس تعیین می‌کند، این حرف بی تاثیر نبود اما فرنگیس ظاهراً به آن اهمیت نمی‌داد. در جواب نادر گفت: من بدون نمره هم بلدم آدم‌های بی‌تربیت را ادب کنم، ببینم کسی بازی را به هم زده حسابش را می‌رسم.
سپس بی‌اعتنا به نادر، به طرف بچه‌هایی رفت که سن و سال بیشتری داشتند و اندامشان درشت‌تر بود. گلسنم گفت: ما می‌خواهیم والیبال بازی کنیم.
فرنگیس گفت: من هم بازی می‌کنم.
و دور یقه و روبان را باز کرد به دست دختربس داد و گفت: برو بگذارش روی نیمکت من.
گل‌صنم خوشحال شد که فرنگیس می‌خواهد بازی کند، پچ پچ کنان به حبیب گفت: من و تو بایستیم طرف مقابلش، می‌خواهم حسابی دق‌مرگش کنم.
اگر فرنگیس در جمعی بود و آن جمع در مسابقه‌ای بازنده می‌شد به تنهایی بار احساس تلخ شکست و زبونی همه را بر دوش می‌کشید از نظر او شکست یعنی پذیرش ادعای سروری و چیرگی طرف مقابل و چون چنین چیزی برایش غیر قابل تحمل بود انتظار داشت که طرف حتی به عمد هم که شده تن به باخت بدهد. طی هفته‌های قبل بیشتر بچه‌های کلاس متوجه این خصوصیت شده بودند. حبیب نمی‌خواست فرنگیس بازنده شود و برگ برنده‌ای دست بچه‌ها بیفتد. ژست فرنگیس بعد از باخت ژست ملکه دل شکسته و غمگین فقط یکی دو بار حبیب را خوشحال کرده بود. فرنگیس می‌دانست که حبیب و گل‌صنم بهترین والیبالیست‌های مدرسه‌اند اما نمی‌خواست یار هیچ یک از این دو نفر باشد. از گل‌صنم بدش می‌آمد چون از طریق حوریه خبر یافته بود که این دختر سیاه و موذی حرف‌هایی پشت سرش می‌زند. دوست هم نداشت با حبیب در یک طرف بایستد فکر می‌کرد در آن صورت حبیب خود را در یگانگی با او خواهد دید. حبیب بی‌خبر از چنین نیتی گفت: من و فرنگیس یک طرف، فرامرز و گل‌صنم هم یک طرف.
می‌خواست از بین بقیه بچه‌ها برای هر تیم دو بازیکن انتخاب کند که فرنگیس سرش را چرخانید و گفت: نخیر، من و فرامرز یک طرف می‌ایستیم.
حبیب می‌خواست تیمی را که فرنگیس در آن بود قوی‌تر کند پس گفت: ولی تیم شما ضعیف می‌شود.
- لطفاً جناب عالی درباره ضعیف بودن دیگران نظر ندهید.
حبیب به شدت ناراحت شد و باطناً فرنگیس را به بی‌رحمی متهم کرد با این حال نتوانست عکس‌العمل تندی از خود نشان دهد. لحظاتی بعد زیر لب گفت: پس تو و گل‌صنم یک طرف بایستید.
اما فرنگیس بی‌اعتنا به او مشغول آرایش تیم‌ها بود. حبیب سرش را با خمودگی پایین انداخت تصمیم گرفت خوب بازی نکند و توانایی واقعی‌اش را به کار نگیرد تا بازی را به تیم فرنگیس ببازد. در این صورت گل‌صنم نمی‌توانست به زبان بی‌زبانی به فرنگیس افاده بفروشد و پشت سرش مسخره‌اش کند. سرانجام حبیب و گل‌صنم و دو نفر دیگر یک طرف ایستادند و فرنگیس و فرامرز و دو نفر دیگر در طرف مقابل. آرایش تیم‌ها توسط فرنگیس تعیین شده بود. حبیب بازی خود را ارائه داد، تیم او جلو افتاد. فرنگیس مرتباً به یاران خود نق می‌زد و دستوراتی به آنها می‌داد: چرا دارید خراب می‌کنید؟ اگر یک قدری عرضه داشته باشید می‌افتیم جلو و تاکید می‌کرد: خیال نکنید آنها خوب بازی می‌کنند این شماهایید که بازی بلد نیستید!
گلصنم پاسخ این توهین‌ها را با لبخند و نگاه‌های ظفرمندانه می‌داد. یک بار که به حبیب نزدیک شد زمزمه کنان گفت: دارد می‌ترکد خدا بخواهد تا آخر بازی مثل بادبادک می‌ترکد!
حبیب نگاه انزجارآمیزی به او انداخت بعد به فرنگیس چشم دوخت که توپ را در دست گرفته بود ...

#ادامه_دارد ...
.
274005
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۲۳

Photo
پیامی برای امروز :
یک گوشه ی دنج داشته باش
برای آرامشِ قلبت.🍃
دنیای بیرون اگر نشد،
در درون خودت
گوشه ای برای در آغوش گرفتنِ خودت داشته باش.🌸
برای وقت هایی که نیاز داری
خودت را به فنجانی آرامش دعوت کنی.
و برای دوباره ایستادن قوی شوی...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✿⃟🪻🍃 https://t.me/beheshteroya ♡
276005
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۲۳

Video
.


📚 #اوژنی_گرانده
✍ #دوبالزاک
#قسمت_پنجم

🎙 #بهروز_رضوی

.
308005
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۲۳

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_25

♦️تنظیم: #باران



🔹 باری فرنگیس در خود کوی هم دلباخته‌هایی داشت که حبیب از هر جهت برجسته‌ترینشان بود. او یک سال از فرنگیس بزرگتر بود. قدش یک بند بلندتر از فرنگیس بود. هرچه فرنگیس ظرافت داشت به همان نسبت و حتی بیشتر حبیب زمخت و خشن بود. پوست صورتش شادابی و طراوت پوست یک نوجوان هفده ساله را نداشت، چشم‌هایش به وضوح گود افتاده، دماغش پهن و خطوط فکش تا حدی کج و کوله بود، ابروهای پرپشت، پیشانی و لب و دهان تقریباً قشنگ ولی غیر عادی اش، در ترکیب با چنان چشم‌ها، دماغ و فکش، ظاهر یک موجود تندخو و سرکش را به او بخشیده بود. با این وصف روی هم رفته قیافه‌اش نه تنها نامطبوع نبود بلکه جاذبه خاصی داشت شاید به همین دلیل بود که جوان‌ها و نوجوان‌های آن چهار منطقه نفت‌خیز کلمه جک را از نام جک پالانس هنرپیشه زشت رو اما جذاب امریکایی گرفته و اسم حبیب را جک پاریس گذاشته بودند. به هر حال حبیب کیانی یا به قول جوان‌ها جک پاریس موجود بیکاره بدون احساس مسئولیت و تن‌لشی بود که از نظر مردم نه به درد خودش می‌خورد و نه اجتماع!
بیشتر نویسنده‌ها و متفکرین با این حرف موافق نیستند و معتقدند که هر انسانی حتی اگر جزو اوباش و جانی‌های تبهکار باشد بالاخره خوبی‌هایی هم دارد اما مردم عادی رفتار و اعمال روزمره همنوعان خود را می‌بینند و روی همین چیزها هم قضاوت می‌کنند مردم نمی‌توانند مانند یک روانشناس یا متفکر بنشینند تا شاهد عکس‌العمل درست و کردار شایسته یک موجود شرور و فاسد در موقعیت خاص باشند. بنابراین در همان حال که عقیده روانشناختان درست و به حقیقت انسانی نزدیک‌تر است مردم را هم نمی‌توان به بی‌خردی و قساوت متهم کرد. من خصوصیت عالی و تحسین انگیزی در حبیب دیده بودم. صراحت و روراستیش نمونه صداقت آن مردمانی بود که هیچ دلیلی برای توجیه ریا و تظاهر نمی‌بینند ولی او چنان در شرارت و اوباشگری غرق شده بود که مردم از او خوششان نمی‌آمد. او همیشه در فکر این بود که به هر قیمتی شده سلطه و سروری‌اش را بر جوان‌ها و نوجوان‌های کوی‌ها و بخش‌ها به اثبات برساند. این اثبات گاهی بابدترین اشکال خشونت توام بود. او به اتکاء مشت‌های سنگینش و به مدد هجوم‌های شریرانه‌اش به حریفان، توانسته بود در دل هم سن و سال‌های خود رعب بیافریند. موجود ضعیف کشی بود و در کتک زدن بچه‌های ناتوان‌تر از خودش رحم و شفقت نمی‌شناخت. از بچه‌های ضعیف صریحاً یا به طرزی دو پهلو و مستقیم باج می‌گرفت، عده زیادی از پسرهای جوان و نوجوان کوی‌های کارگری و کارمندی مناطق آغاجاری، پازنان و کرنج و پاریس با عناوینی مثل دعوت، هدیه و امثال اینها به او رشوه می‌دادند تا از گزند متلک‌ها و مشت‌هایش در امان بمانند. یکی از شگردهایش توطئه چینی برای مفتضح کردن یا بایکوت کردن دیگران بود معمولا چند نفر از بچه‌های دنباله‌رو و چاپلوس را با خود همدست می‌کرد و با لودگی چندش آوری به تمسخر شکار خود مشغول می‌شد. با همین شیوه چند نفر از پسرها را به ذلت کشانیده و بیشتر از ده نفر از دخترهای کارمندها را به گریه انداخته بود. بیشتر از پسرهای کارمندها به او باج و رشوه می‌دادند تا خواهران خود را از گزند متلک‌ها و تمسخرهای بی‌رحمانه او دور نگه دارند. ناسازگاری او دامن خانواده‌اش را هم گرفته بود مادرش از دست او ذله بود، پدرش برزو که مرد آرام و متینی بود دل خوشی از او نداشت، هر سه خواهر و تنها برادرش به شدت از او می‌ترسیدند، همسایه‌ها سعی می‌کردند او را بر سر خشم نیاورند، دکاندارها با خوشرویی ساختگی با او حرف می‌زدند، معلم‌ها مراعاتش را می‌کردند و ژاندارم‌هایی که پاسگاهشان در نیم کیلومتری کوی بود تا آن روز به او پیله نکرده بودند. حالا او در جدالی پنهان و آشکار می‌خواست فرنگیس را هم تسخیر کند. فرنگیس هم قصد داشت هر طور شده حریفش را خرد کند. او از تحقیر حبیب لذت می‌برد حتی احساس می‌کرد روحاً به خوار و ذلیل کردن حبیب نیاز دارد. تحقیر نوجوان‌ها و جوان‌ها رفتار خود به خودی او شده بود و از خصلتش ناشی می‌شد. ولی تحقیر حبیب با نوعی تأمل و آگاهی قبلی توأم بود و به رضایت خاطر سکرآوری ختم می‌شد. نمی‌دانست چرا آتش این میل در وجودش زبانه می‌کشد فقط حس می‌کرد که از حبیب لجش می‌گیرد و باید او را لگدمال کرد. نسبت به دیگران چنین احساسی نداشت دیگران در ذهن او مطرح نمی‌شدند تا خصومت و کینه‌اش را به خود جلب کنند. در واقع آنها در ذهن او آنقدر اهمیت و ارزش نداشتند که زیاد درباره‌شان فکر کند در صورتی که حبیب خوب یا بد به هر حال جوان برجسته و متشخصی بود، فرنگیس دوست داشت این جوان عاشقش شود و در راه عشق به خاک ذلت و درماندگی بیفتد تا فرصت بیشتری برای آزار دادنش به وجود آید. فرنگیس بعدها به من گفت: دوست داشتم هیچ چیزی اتفاق نمی‌افتاد فقط او عاشقم می‌شد تا توی سرش می‌زدم و خوردش می‌کردم!

#ادامه_دارد ...
.
351006
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۲۳

Video
. .
📚 #ایران_بین_دو_انقلاب
✍#یرواند_آبراهامیان
🎤 راوی: #حسام
https://t.me/B4midni8
🎚تنظیم و میکس: #باران


♦️بخش دوم، انقلاب مشروطه

● #قسمت_سوم:
📖 صفحه 79

سر تیتر این قسمت:

○ روشنفکران - قسمت اول

📌 در این بخش، آبراهامیان به سید جمال‌الدین اسدآبادی و نقش او در گسترش اندیشه‌های اصلاح‌طلبانه و اتحاد مسلمانان می‌پردازد.
او با انتقاد از عقب‌ماندگی جوامع مسلمان و نفوذ قدرت‌های غربی، بر بیداری، اصلاح دینی و سیاسی و مقاومت در برابر استعمار تأکید داشت؛ اندیشه‌هایی که بعدها بر جریان‌های سیاسی و اصلاح‌طلبانه در ایران و دیگر کشورهای اسلامی اثر گذاشت.

.
329006
کتابخوانی تلگرام logo
کتابخوانی تلگرام

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۲۳

.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸#قسمت_24

♦️تنظیم: #باران



🔹 کمی التهاب داشتم و سر و صورتم به وضوح گرم بود. بی‌اختیار به خود گفتم ببین چه جوری وقتم دارد به خاطر امثال او تلف می‌شود!
نمی‌دانستم اگر او نمی‌بود چگونه از وقتم استفاده می‌کردم و ثمره گذران دقایق برای من چه بود. با این وصف احساس تنفر در وجودم بیداد می‌کرد و میل بیمارگونه‌ای به تحقیر و آزار او داشتم. در حالی که دستش می‌لرزید دوباره شروع به نوشتن کرد باز هم مرتکب اشتباه شد.
دستش را با خشونت گرفتم و همچنان که بی‌رحمانه آن را می‌فشردم لغت صحیح را نوشتم و با عصبانیت گفتم: تمرین کن! تمرین کن!
می‌خواستم دوباره بر سرش فریاد بکشم ولی با دیدن نیمرخش چیزی که نوعی معصومیت و مظلومیت در آن می‌دیدم حرفم را فرو خوردم و سرم را با حرکتی سست پایین آوردم او را به حال خود گذاشتم و از اتاق خارج شدم. بی‌دلیل به طرف آشپزخانه عمومی رفتم، چرخی زدم و با گام‌های تند و عصبی به خانه بازگشتم. مشغول نوشتن یک کلمه بود نشستم. دستم را با ملایمت روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: ببخش اگر سرت داد کشیدم.
با صدای خشک و خفه‌ای گفت: اشکال ندارد.
- نه، اشکال دارد، اشکال دارد.
- به خدا ناراحت نشدم، یعنی یعنی شدم ولی...
- لعنت بر من، من آدم بدی‌ام، خودم می‌دانم.
- نه، نه، تو بد نیستی.
- چرا هستم یعنی یعنی چه جوری بگویم حوصلم زود از آدم‌ها سر می‌رود مردم را فقط چند دقیقه می‌توانم تحمل کنم بعدش از آنها خسته می‌شوم وقتی هم خسته شدم از آنها بدم می‌آید از خودم هم بدم می‌آید دست به کارهایی می‌زنم که خودم هم از آنها سر در نمی‌آورم.
این حرف‌ها را با لحنی حزن آلود و در عین حال محکوم کننده بر زبان آوردم قصد عوام فریبی نداشتم و کاملا صادق بودم. در واقع با این اعتراف غیر ارادی و خود به خودی می‌خواستم خود را تنبیه کنم و حتی از خود انتقام بگیرم. اما انتقام چه کسی را؟ معلوم بود، دختر بی سر و زبان و بدون اعتماد به نفسی به اسم نازبگم را !

■
هر روز عصر یک ماشین از کوی پاریس‌۴ به میانکوه می‌رفت و اوایل شب برمی‌گشت. کسانی که می‌خواستند خرید کنند با همین ماشین رفت و آمد می‌کردند. دو ماشین دیگر هم بود یکی سه‌شنبه شب‌ها برای سینما و دیگری روزهای جمعه برای دید و بازدیدهای کارگران از دوستان و قوم و خویش‌های‌شان در میان کوه و امیدیه. البته شرکت نفت یک پرده سینما در کوه ساخته بود و زمانی که اوضاع جوی اجازه می‌داد ماشین حامل آپارات از آغاجاری می‌آمد و فیلم می‌نمایش می‌داد. ولی از اواخر پاییز که هوا بارانی می‌شد پرده سینما بلا استفاده می‌ماند.
فرنگیس فقط یک بار آن هم هنگامی که بیشتر تماشاچیان نشسته بودند به این سینمای خودمانی پا گذاشت. آن دفعه او و خواهر همیشه متبسمش ماهواره دورتر از جمعیت ایستاده بودند. ماهواره یک چهارپایه فلزی برزنتی کوچک در دست داشت. مردم از جمله حبیب، فرامرز و پرویز حدس می‌زدند که فرنگیس روی چهارپایه و خواهرش روی زمین خواهد نشست اما از حضور فرنگیس تعجب کردند. حق داشتند در واقع خود فرنگیس هم دوست نداشت قاطی مردم شود ولی وسوسه دیدن فیلم مشهور یونیون پاسیفیک به کارگردانی سیسیل بی.دمیل بر او غلبه کرده بود پس قاطی مردم شد اما به سبک ملکه‌ها، روی چهارپایه و دور از دیگران! او به سینماهای کارگری میان کوه و میدان جعفر آغاجاری نمی‌رفت و فقط در سینماهای کارمندی ظاهر می‌شد. به عنوان فرزند یک کارگر نمی‌توانست به سینمای کارمندی برود. پس همراه با یکی دو سه قوم و خویش کارمندشان به سینما می‌رفت. در همین رفت و آمدها توجه مردهای زیادی را به سوی خود جلب کرد. چند کارمند جوان مجرد به او نامه نوشتند و اظهار عشق کردند. چند نفر بعدها به خواستگاریش آمدند و عده‌ای از پسرهای جوان مستقیماً یا با واسطه و یا از طریق نامه عشقشان را به اطلاع او رساندند. بیشتر این عشق‌ها از آن کشش‌های یک روزه یا چند روزه ای بود که همچون فراموشی یک منظره خیلی ساده از یاد می‌روند. با این حال مجموعه این کشش‌ها و آن حسادت‌هایی که بعضی از دخترها و زن‌ها به او داشتند و غرور و تکبر منحصر به فرد و حیرت انگیز خودش نام او را به صورت متشخص‌ترین اسم مناطق نفت خیز آغاجاری، پاریس و پازنان بر سر زبان‌ها انداخت و زیبایی توام با اشراف منشی و وقارش را به صورت شاخصی از خوشگلی درآورد. بسیاری از دخترها به وضوح از لباس پوشیدن، رفتار و حرف زدن او تقلید می‌کردند. البته او در لباس پوشیدن برازندگی و وقار خاصی نشان می‌داد و نه تنها هرگز لباس جلف نمی‌پوشید بلکه به قول مردم مثل زن‌های خوانین سنگین‌ترین لباس‌ها را به تن می‌کرد.

#ادامه_دارد ...
.
349006

Showing 30 of 90 posts

رتبه‌بندی

ورود لازم است

Frequently Asked Questions

کانال تلگرام کتابخوانی تلگرام درباره چیست؟+

کتابخوانی تلگرام (@ketabkhaniye_telegram) یک کانال تلگرام در دسته کتاب صوتی در tgdio است. این پروفایل رتبه، امتیاز، نظرات و پست‌های تازه را نشان می‌دهد تا قبل از عضویت تصمیم بگیرید. در حال حاضر حدود ۱۰٬۸۷۲ مشترک در tgdio دارد.

چطور به کتابخوانی تلگرام (@ketabkhaniye_telegram) در تلگرام بپیوندم؟+

پروفایل کانال را در tgdio باز کنید، سپس با دکمه Join / Open in Telegram به @ketabkhaniye_telegram بروید و رایگان عضو شوید.

آیا کتابخوانی تلگرام کانال خوبی در کتاب صوتی است؟+

در tgdio می‌توانید قبل از عضویت امتیاز، نظرات، رتبه و پست‌های کتابخوانی تلگرام را بررسی کنید. در حال حاضر حدود ۱۰٬۸۷۲ مشترک در tgdio دارد. آن را با کانال‌های مشابه کتاب صوتی مقایسه کنید.

آمار و پست‌های کتابخوانی تلگرام را کجا ببینم؟+

در tgdio صفحه @ketabkhaniye_telegram را برای آمار اعضا، رتبه، امتیاز و پست‌ها باز کنید. لینک Stats نمودار رشد را نشان می‌دهد.