حکایت و داستان Telegram channel photo

حکایت و داستان

@my_hekayatPublic Channel

حکایت و داستان shares پادکست updates and media on Telegram. Join to stay updated.

پادکستفارسیایران

1k

Last views

۶۴.۴k (64,448 subscribers)
عضو
—
Rating
90
Total Posts
Oct 20, 2026, 8:38 PM
به‌روزرسانی شده
Mar 31, 2026
Created
Stats

شما در حال مشاهده محتوای فارسی هستید. برای مشاهده محتوا به زبان‌های دیگر، زبان سایت را تغییر دهید.

Channel Information

Channel Information
Channel Nameحکایت و داستان
Username@my_hekayat
Categoryپادکست
Languageفارسی
Countryایران
عضو64,448
Channel TypePublic Channel
Created۱۱ فروردین ۱۴۰۵
Last Updated۲۸ مهر ۱۴۰۵ • پریروز
StatusActive

رتبه‌بندی

رتبه‌بندی جهانی
#85167+218
رتبه‌بندی زبان
#8536+24
رتبه‌بندی دسته‌بندی
#257+6

رشد مشترکان

مجموع: 64.4K30 Days growth: +1.5K2.4%
09/2109/2610/0110/0610/1110/1610/20
رشد مشترکان - 30 Days
DateSubscribers
21:09:202662,913
22:09:202662,913
23:09:202662,913
24:09:202662,913
25:09:202662,913
26:09:202662,913
27:09:202662,913
28:09:202662,913
29:09:202662,913
30:09:202662,913
01:10:202662,913
02:10:202662,913
03:10:202662,913
04:10:202662,913
05:10:202662,913
06:10:202662,913
07:10:202662,913
08:10:202662,913
09:10:202662,913
10:10:202662,913
11:10:202662,913
12:10:202662,913
13:10:202665,378
14:10:202665,378
15:10:202665,378
16:10:202665,378
17:10:202665,378
18:10:202665,378
19:10:202665,378
20:10:202664,448
رشد مشترکان - Weekly
DateSubscribers
Week of 30:03:202661,525
Week of 06:04:202661,487
Week of 13:04:202661,444
Week of 20:04:202661,417
Week of 27:04:202661,417
Week of 04:05:202661,417
Week of 11:05:202661,267
Week of 18:05:202661,267
Week of 25:05:202661,267
Week of 01:06:202664,178
Week of 08:06:202664,178
Week of 15:06:202661,556
Week of 22:06:202660,181
Week of 29:06:202660,181
Week of 06:07:202660,181
Week of 13:07:202661,452
Week of 20:07:202660,296
Week of 27:07:202664,944
Week of 03:08:202664,944
Week of 10:08:202664,944
Week of 17:08:202661,820
Week of 24:08:2026525
Week of 31:08:202664,172
Week of 07:09:202664,172
Week of 14:09:202662,913
Week of 21:09:202662,913
Week of 28:09:202662,913
Week of 05:10:202662,913
Week of 12:10:202665,378
Week of 19:10:202664,448
رشد مشترکان - Monthly
DateSubscribers
March 202661,563
April 202661,417
May 202661,267
June 202660,181
July 202660,296
August 2026525
September 202662,913
October 202664,448
رشد مشترکان - Yearly
DateSubscribers
202664,448

آخرین پست‌ها

حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۰۱ آبان ۱۴۰۵، ۰۰:۵۶

Video
🚨🚨فوری | انتشار فیلمی از
پایگاه موشکی ایران در حالت
تهاجمی و حمله‌ای

🔴فیلم بالا توسط کانال نظامی نیوز
منتشر شده و اینم کانالشه…⬇️

@NEZAMI_NEWS_IR
1,730001
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۰۱ آبان ۱۴۰۵، ۰۰:۴۹

Video
🚨 داستان دنباله دار …

#[گل مرجان
#قسمت صد وسی و شش](https://t.me/+WNkmzEQcbPcwZGU0)

بیدار که شدم درست پشت در خونه بودیم و امیر داشت پیاده میشد که در بزنه،نریمان هم روی صندلی عقب خوابش برده بود که زود بیدارش کردم و اونهم با شنیدن اسم ارش خواب از سرش پرید ……..از ماشین که پیاده شدیم دستشو محکم گرفتم ‌‌باهم داخل رفتیم،ارش که با شنیدن صدای ماشین متوجه اومدنمون شده بود همون لحظه از خونه بیرون اومد و با دیدن نریمان خودش رو به سرعت برق بهمون رسوند،توی چشم به هم زدنی نریمان توی آغوش پدرش جا گرفت و از گریه ی ارش همه به گریه افتادیم،فقط من میدونستم ارش چقدر آرزوی دیدن پسرش رو داشت و این چند سال چه عذابی کشیده از این دوری و جدایی……امیر که از دیدن این صحنه ها حسابی احساساتی شده بود با صدای گرفته رو به رامین کرد و گفت من دیگه باید برگردم اگر توهم قصد رفتن داری میتونم تا خونه برسونمت…..
،رامین سریع از جاش بلند شد و اعلام آمادگی کرد،نمی‌دونم چرا از رفتنشون دلگیر شدم،قطعا اگر این دونفر نبودن من هیچوقت نمیتونستم ارش رو پیدا کنم نمیدونستم چطور باید دینم رو بهشون ادا کنم…….
رامین که روبروم قرار گرفت با صدای خش داری گفتم:نمی‌دونم چطور باید ازت تشکر کنم،لطفی که بهم کردی رو هیچوقت فراموش نمیکنم،کاش میشد برات جبران کرد،رامین نگاهی به ارش کرد و‌ گفت خیلی خوشحالم که بلاخره دوستیمو به ارش ثابت کردم،امروز راجع به رفتنتون باهام صحبت کرد،اگه میخوای زندگیت آروم ‌و بی دغدغه باشه برو،نمون اینجا،……نگران غمگینی بهش انداختم و گفتم اره تصمیممو گرفتم،برام سخته اما بخاطر ارش سخت تر از اینو هم تحمل میکنم،رامین لبخند کمرنگی زد و به همراه امیر از خونه بیرون رفت…….
ارش انقدر از دیدن نریمان ذوق زده بود که حتی برای یک لحظه خنده از روی لب هاش کنار نمیرفت،روی تخت گوشه ی حیاط نشسته بودم و بهشون نگاه میکردم،باهم حسابی دوست شده بودن و مشغول بازی بودن،فقط خدا میدونه چقدر منتظر این روز بودم،الان که ارش برگشته بود باورم نمیشد این من بودم که از پس تمام اون سختی ها براومده بودم……دست ارش که دور کمرم حلقه شد از فکر و خیال بیرون اومدم،سرشو روی شونه ام گذاشت و گفت ازت ممنونم مرجان،ممنونم که نریمان رو انقدر خوب بزرگ کردی،باید چکار کنم که ذره ای از کارهاتو جبران کنم؟ توی تمام این هفت سال به خودم لعنت میفرستادم که چرا تورو وارد زندگیم کردم و باعث عذابت شدم،مطمئنا اگر من توی زندگیت نبودم الان خیلی خوشبخت تر بودی،ببخش که انقدر عذابت دادم،ببخش که بهترین سال های زندگیت رو برات تلخ کردم،میدونم خیلی اذیت شدی اما قسم میخورم که منم دست کمی از تو نداشتم،عذابی که من کشیدم از مرگ هم بدتر بود،مرجان بخدا قسم اگر دست من بود همون ماه های اول میومدم،برام مهم نبود اعدام بشم یا زندانی ،فقط میخواستم حتی برای یک روز هم که شده با تو زندگی کنم،نیومدنم بخاطر ترس از اعدام یا زندانی شدن نبود چون من دور از تو هم توی زندان بودم و هم مرگ رو تجربه کردم،دلیل نیومدنم فقط مادرم بود،انقدر برای من به پا گذاشته بود که حتی اجازه نداشتم تنها تا سر کوچه برم،توی خونه ای که زندگی میکردم صدها چشم منو زیر نظر داشتن تا مبادا هوس ایران به سرم بزنه.......
ارش از سختی سال های دوری میگفت و‌من گوش میدادم ،حرفاش که تموم شد پوزخندی زدم و گفتم مادری که تو داری الانم اگر بفهمه منو تو میخوایم با هم زندگی کنیم دست به هرکاری میزنه تا از هم جدامون کنه،من ازش میترسم ارش توی این سال ها همه جوره عذابم داده،حتی کارش به جایی رسیده بود که ادم فرستاد توی خونه و میخواست نریمان رو بدزده،فکرشو بکن؟ارش دستمو محکم فشار داد و گفت مرجان به نظرت تمام این برنامه های مامانم بخاطر چی بود؟بخاطر پول،بخاطر اینکه تمام ارث پدرم به من برسه،همیشه به تیمسار حسادت میکرد و نمیخواست پدرم حتی دونه ای ارزن بهش بده،الان اما دیگه شرایط فرق میکنه،انقلاب که شد مادرم هرجوری که بود از پدرم وکالت گرفت تا تمام املاک و دارایی ها رو به پول تبدیل کنه و راحت از کشور خارج بشن،پدرم هم بخاطر سنش که نمیتونست دنبال فروش املاک بره با قضیه ی وکالت موافق کرد و اینجوری بود که مامان تمام اموالش رو میفروشه و پولارو برای خودش برمیداره،الان توی امریکا هستن ‌‌و پدرم زمینگیر شده،مامانم هم به آرزوش رسیده و تمام املاک اونجا به اسم خودشه،الان دیگه فک نکنم مرده و زنده ی من براش مهم باشه……خدایا این دیگه چه آدمی بود که حتی به بچه ی خودش هم رحم نکرد و‌ زندگیش رو بخاطر پول خراب کرده بود،اینجوری که ارش میگفت شهریار دست راست مهتاب خانم شده و چنان با هم صمیمی شدن که توی یک ساختمون دو طبقه زندگی میکنن و رابطه ی نزدیکی باهم دارن……

ادامه دارد…فردا شب 🦋..📚

@My_Hekayat 📖 🪶
1,6800069
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۰۱ آبان ۱۴۰۵، ۰۰:۴۸

Video
🚨 داستان دنباله دار …

#[گل مرجان
#قسمت صد وسی و پنج](https://t.me/+WNkmzEQcbPcwZGU0)
به خاطر روشن شدن هوا آرش همراهمون نیومد و قرار شد شب با امیر برگرده، توی مسیر برگشت با امیر مشورت کردم و راجع به حرفهایی که آرش زده بود صحبت کردیم،
دوست داشتم نظرش رو بپرسم و ازش بخوام راهنمایم کنه،میدونستم که عاقله و بهترین راه رو جلوی پام میزاره…..امیر وقتی که فهمید آرش ازم میخواد برای زندگی به خارج از کشور بریم بدون اینکه لحظه ای فکر کنه گفت به نظر من هم بهترین کاره گل مرجان، میدونم که دوری از خانواده و مخصوصا زری برات سخته و حسابی به هم وابسته این اما تو باید بعد از این همه سال سختی فقط و فقط به زندگی و شوهرت فکر کنی،آرش راست میگه اینجا موندن اصلا به صلاحتون نیست، اگر قرار باشه یک عمر اینجا زندگی کنه چه اتفاق‌هایی قراره بیفته،الان که دیگه تنها نیست و تو و نریمان هم هستین،خدای ناکرده اگر اتفاقی برای آرش بیفته مطمئن باش سالها خودت رو نمیبخشی……
راستشو بخوای منو زری هم حسابی به شما وابسته ایم و رفتن شما ناراحتمون میکنه اما خوب چاره دیگه ای نیست،تو از الان به بعد فقط باید به فکر زندگیت باشی
نباید اجازه بدی هیچ احدوناسی چشم چپ به زندگیت داشته باشه، نگران زری و خانواده ت هم نباش تا وقتی که من زنده باشم نمیذارم آب توی دلشون تکون بخوره،مرد و مردونه قول میدم که تا آخرین روز زندگیم هواشونو داشته باشم ……..
از امیر تشکر کردم ‌وبه بیرون چشم دوختم،برام سخت بود اما انگار چاره ای بجز رفتن نداشتم،ارش برای من همه چیز بود حتی تصور اینکه بلایی سرش بیاد نفسم رو بند میاورد…..به خونه که رسیدیم زری با رنگ ‌و روی پریده جلو پرید و گفت کجا بودید شما بخدا قسم مردم و زنده شدم،دیگه میخواستم برم به پلیس خبر بدم گفتم حتما اون یارو بلایی سرتون آورده،ارش نبود نه؟الکی گفته بود؟با خوشحالی زری توی بغل گرفتم و گفتم بلاخره دیدمش زری،بلاخره آرشو دیدم،باورم نمیشه اصلا بخدا انگار دارم خواب میبینم،زری با تعجب گفت واقعا ارش رو دیدی؟پس کجاست چرا نیومد باهاتون؟….امیر براش توضیح داد که ارش چرا نتونسته بیاد و بجاش من و‌نریمان باید بریم پیش اون، زری وقتی فهمید ارش ازم می‌خواد برای زندگی از کشور خارج بشیم انقدر گریه و زاری کرد که اشک منو هم دراورد،میگفت نمیذارم بری،می‌خواد تورو تنها ببره که اون ننه ش دیگه با خیال راحت هر غلطی خواست بکنه؟اصلا چرا خارج بیاین برین روستا پیش مامان اینا کسی که اونجا ارش رو نمیشناسه یکم اونجا بمونید شرایط که جور شد دوباره برگردید،زری گریه میکرد و منم پا به پاش اشک میریختم واقعا برام سخت بود جدا شدن از خواهری که توی روزهای سخت منو همه جوره حمایت کرده بود هم خودش و هم امیر……نریمان توی حیاط با پسرا مشغول بازی زود و اصلا نمیدونست چه اتفاقی افتاده،صداش که کردم نفس زنان از پله ها بالا اومد و گفت چی شده مامان چکارم داری؟دستی توی صورتش کشیدم و گفتم میشه بیای توی اتاق خودمون؟میخوام راجع به مسئله ی مهمی باهات حرف بزنم؟باشه ای گفت و زودتر از من به سمت اتاق حرکت کرد،میدونستم بفهمه پدرش اومده از خوشحالی روی پا بند نمیشه……….در اتاقو که بستم دستشو توی دستم گرفتم و کنار خودم نشوندمش،نگاهی بهم کرد و گفت خب بگو دیگه چی شده مامان میخوام برم بازی کنم بچه ها منتظرمن……..
لبخندی زدم و گفتم یادته هرشب که میخواستی بخوابی آرزو میکردی بابا ارش هرچه زودتر از سفر بیاد و‌ باهم برید پارک و بگردید؟نریمان با چشمای گشاد بهم زل زد و گفت اره الانم آرزو میکنم،تازه خیلی از شبا هم خوابشو میبینم که منو برده پارک و برام بستنی خریده خیلی هم مهربون بود،بابام خیلی مهربونه مگه نه؟بغض توی گلومو قورت دادم و گفتم اگه الان بهت بگم که بابات اومده و می‌خواد تورو ببینه چکار میکنی؟نریمان دوباره بهم زل زد و کمی بعد با ذوق گفت راست می گی مامان ؟اگه بابا اومده پس چرا نمیاد اینجا پیشمون؟یعنی می‌خواد دوباره مارو ول کنه بره سفر؟خندیدم و گفتم نه عزیزم اتفاقا دیگه قرار نیست از هم دور بشیم بابا اومده که مارو هم با خودش ببره،نریمان از جاش بلند شد ‌و در حالیکه بالا پایین میپرید گفت پس کس میتونم بابامو بیینم مامان توروخدا منو ببر پیشش،باشه ای گفتم و با خوشحالی بلند شدم تا کمی لباس برای خودمو نریمان بردارم،قرار بود چند روزی رو پیش ارش بمونیم تا تصمیم قطعیمون رو بگیریم…..هوا روبه تاریکی بود که با زری و بچه ها خداحافظی کردیم و ‌راه افتادیم،نریمان لحظه ای ساکت نمیموند و با ذوق برای امیر تعریف میکرد که همیشه خواب باباشو میدیده و حالا قراره باهاش بره پارک و بستنی بخوره……چند ساعتی که توی راه بودیم سعی کردم چرت کوچکی بزنم از دیشب حتی پلک هم روی هم نذاشته بودم،امیر و نریمان باهم مشغول صحبت بودن که من چشمام روی هم رفت و نمی‌دونم کی خوابم برد……

ادامه دارد…

@My_Hekayat 📖 🪶
1,5000054
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۰۱ آبان ۱۴۰۵، ۰۰:۴۸

Video
🚨 داستان دنباله دار … #گل مرجان #قسمت صد وسی و سه با صدای رامین که امادگی‌ خودش رو اعلام میکرد از سر جام بلند شدم و راه افتادم،هیچ جوری نمیتونم از حس و حال اونموقعم‌بگم،انگار خواب و خیال بود و‌ باورم نمیشد توی واقعیت دارم پیش ارش میرم….. توی حیاط که رفتم…
1,5600051
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۳۰ مهر ۱۴۰۵، ۲۲:۰۷

Photo1/2
❤️📌فیلم لورفته رابطه جنسی حسن خانجانی دادستان همدان با منشیش راضیه عرفانی تو خونه مجردیش که توسط علی سلامت که تازه دستگیر شده پخش شد 😐 قیافشون هم کامل مشخصه 🤦🏻‍♀

🔗 مشاهده کامل فیلم بدون سانسور
2,590000
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۳۰ مهر ۱۴۰۵، ۲۲:۰۵

Video
🚨🚨🚨🚨
🚨 حکایت

حکایتی از شیخ بهایی

روزی مردی با عیالش مشغول غذا خوردن بود ودر میان سینی ایشان مرغ بریان شده ای قرار داشت.در آن حال ،سائلی (گدا) به در خانه امد وآنها او را مایوس کردند.

اتفاق افتاد که آن مرد فقیر شد وزنش را طلاق داد،وآن زن شوهر دیگری اختیار کرد.
روزی شوهر با او غذا می خورد ومرغ بریانی نزد ایشان بود که ناگاه سائلی به در خانه آمد.
آن مرد به عیالش گفت:این مرغ را به این سائل بده .آن زن چون مرغ را نزد سائل برد.  دید   شوهر اولش است؛مرغ را به او داد وگریان برگشت.
شوهر از سبب گریه اش سوال کرد ؛گفت :سائل شوهر سابق من بود وقصه محروم نمودن آن سائل را نقل کرد.
شوهرش گفت :والله آن سائلی که محرومش نمودید،من بودم!

@My_Hekayat 📖 🪶
2,4400019
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۳۰ مهر ۱۴۰۵، ۲۰:۲۴

Photo1/2
🔞🔞🔞🔞🔞🔞

افراد کم سن و سال به هیچ عنوان کلیک نکنند
👇👇

[t.me/+9bnF-4Ytphk3OGVk
me/+9bnF-4Ytphk3OGVk](https://t.me/+MVhJvEP2KBs1MDI0)

ورود افراد 18_ ممنوع⛔️(بی پرده)
2,750000
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۰۸:۳۹

🚨 پیش بینی تکان‌دهنده پیشگوی معروف از سرنوشت جمهوری اسلامی و جنگ داخلی بر سر قدرت تا مهر ۱۴۰۵ که شوکه‌تون میکنه!

مشاهده بدون سانسور➡️
603000
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۰۸:۳۹

🔴هم قیمت بنزین تا ماه بعد و هم قیمت دلار و ماشین ایرانی رو تا اول مهر گفته؛ این کانال تمام پیشبینی ها همراه تاریخ وقوع رو میگه:

                   مشاهده ➡️
609000
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۰۸:۳۹

♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️
طلا داره آرامش قبل طوفان رو تجربه میکنه و ممکنه بزودی حرکت بزرگش رو آغاز کنه 😳
[رفقایی که نمیدونن طلا میریزه یا رشد میکنه عضو کانال تحلیلمون بشن بهتون میگیم:🕯📈

@tala_daramad](https://t.me/+6TjtIFcqJTNkOWQ0) 👈
598000
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۳۶

🚨 داستان دنباله دار …

#[گل مرجان
#قسمت صد وبیست و دوم](https://t.me/+WNkmzEQcbPcwZGU0)
با خوشحالی گفتم آره آره خودشه،بلدی خونشو؟
زن از خونه بیرون اومد و گفت اون خونه رو میبینی اونجا؟که یه درخت جلو درشه؟همون خونه ی جمیلست،فامیلشی اره؟
با خوشحالی گفتم دخترشم از شهر اومدم دستت درد نکنه…..از زن خداحافظی کردم و به سمت ماشین حرکت کردم،نشونی رو که به امیر دادم سریع ماشینو روشن کرد و راه افتاد........
خیلی زود جلوی خونه ای که اون زن آدرس داده بود رسیدیم و همگی پیاده شدیم،بچه ها که انگار از قفس آزاد شده بودن دنبال هم می‌دویدن و توی سر و کول هم میزدن،زری بهم نزدیک شد و آروم توی گوشم گفت؛ والا گل مرجان من می‌ترسم مامان جلوی امیر آبروریزی کنه تا من سر امیرو یکم گرم میکنم تو اول برو یکم به جون تو غر بزنه بعد ما میایم.....خنده ای کردم و گفتم من شدم سپر بلای تو اره؟نترس بابا بدبخت کاری نداره باهامون که......اینو گفتمو به سمت در خونه حرکت کردم،در که زدم قلبم شروع به تپیدن کرد،یعنی کدومشون اول میاد جلوی در؟کاش زینب بیاد،دلم برای اون بیشتر از همه تنگ شده بود،نه...نه....کاش اسماعیل بیاد حسابی توی بغل بگیرمش،حتما تا الان خیلی بزرگ شده.......صدای دمپایی که اومد نفسمو توی سینه حبس کردم و چشمامو بستم،در که باز شد آروم چشمامو باز کردم و با دیدن پروین خنده روی لبم نشست....وای خدای من پروین کوچولوی من چقدر بزرگ شده بود؟پروین که انگار باورش نشده بود من پشت درم با لکنت گفت آبجی گل مرجان تویی؟بغض توی گلومو قورت دادم و قبل از اینکه چیزی بگم توی بغل گرفتمش،انقد محکم فشارش دادم که با صدای خفه ای گفت وای آبجی خفه شدم بخدا ،یکم آرومتر .....از خودم که جداش کردم نگاهی به داخل حیاط انداختم و گفتم کی خونست؟مامانم داخله؟پروین گفت آره خونست مامان،اسماعیلم رفته سر کار دیر میاد،زینبم خونه خودشه.......با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم چی ؟خونه ی خودش؟خونه ی خودش دیگه کجاست؟پروین خندید و گفت وای آبجی چقد سوال پیچم میکنی،نمیدونم خودت بیا داخل مامان واست میگه،حالا فک می‌کنه من زود اومدم پیشت چغولی کردم،همون لحظه صدای مامان از توی خونه بلند شد که گفت پروین کی بود؟چرا نمیای پس؟تا پروین خواست چیزی بگه دستمو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم هیس....تو چیزی نگو بذار خودم برم داخل ببینم عکس العملش چیه،راستی زری و بچه ها هم اومدن این پشت وایسادن درو نبندی روشون میان داخل......پروین با ذوق باشه ای گفت و توی کوچه رو نگاه کرد، با دید زدن خونه دوباره یاد آرش افتادم،این خونه رو اون براشون خریده بود تا سرپناهی داشته باشن،از دوتا پله ی متصل به سکو بالا رفتم و خودمو به در خونه رسوندم،نیمه باز بود و مامان درست روبروی در نشسته بود........
موهاش کامل سفید شده بود و به پشتی کهنه ای تکیه ای داده بود،چقدر دلم برایش تنگ شده بود حتی برای بداخلاقی و غر زدناش،با دست درو باز کردم و داخل رفتم،مامان با شنیدن صدای باز شدن در سرشو بلند کرد و منو که دید حسابی جا خورد.....آروم زیر لب گفتم: مامان....چشماشو یکم ریز کرد و گفت گل مرجان خودتی؟با بغض گفتم آره مامان،خودمم،یعنی میخوای بگی بچتو فراموش کردی؟.....عجیب بود اما با دیدن دست های باز مامان که منتظر در آغوش کشیدن من بود از خود بی خود شدم،باورم نمیشد مامان هم دلش برای ما تنگ شده،زود خودمو توی بغلش انداختم و زدم زیر گریه......مامان دستی توی کمرم کشید و گفت مگه میشه آدم اولاد خودشو یادش بره،درسته ازتون گله دارم اما تو این مدت روزی نبود که مثل شمع نسوزم،روزی صدبار خودمو لعن و نفرین کردم و گفتم چرا بچه هامو توی شهر غریب ول کردم و اومدم....چندباری هم به سرم زد برگردم بیام اما نه پولی توی دستم بود نه کسی رو داشتم که بیارتمون شهر....راستی از اون خواهر بی معرفتت چه خبر؟باز خدا تورو خیر بده شوهرت این خونه رو خرید برامون نذاشت آواره بشین،راستی شوهرت کجاست پس؟بچه مچه هم داری؟دوباره چشمام پر از اشک شد و سرمو پایین انداختم ،مامان با نگرانی گفت نکنه اتفاقی واسه شوهرت افتاده؟دستی به صورتم کشیدم و گفتم مامان چند سال پیش پرویز مرد خب؟زری هم بیچاره مجبور شد دوباره شوهر کنه آخه کسی رو نداشت که خرجشو بده،الان زری هم با شوهرش اومده خب،حواست باشه جلو شوهرش چیزی نگی ناراحت بشه،شوهرش خیلی آدم خوبیه مامان.....مامان با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهم کرد و گفت یعنی من هیچکسش نبودم یه مشورت باهام بکنه ها؟اومده بره جهنم،حیف اون شیری که من دادم به این دختر بخوره......مامان میخواست ناله و نفرین رو شروع کنه که هرجوری بود آرومش کردم و رفتم سراغ زری و امیر تا بیارمشون خونه،چشمم که به زری افتاد دستمو بلند کردم و بهش فهموندم می‌تونه بیاد داخل،خندم می‌گرفت از کارهاش مثل بچه ها بود هنوز........نگم از لحظه ی دیدار مامان و زری که چقدر من و پروین خندیدیم،

ادامه دارد…فردا شب 🦋..📚

@My_Hekayat 📖 🪶
2,93000109
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۳۵

🚨 داستان دنباله دار …

#[گل مرجان
#قسمت صد وبیست و یکم](https://t.me/+WNkmzEQcbPcwZGU0)
مستانه هم که فقط منتظر آدمی مثل من بود که مادرش رو به دستش بسپاره و خودش اصلا نزدیکش نشه حرفی نزد و هرچقدر که مادرش گفته بود بهم داد……..
یک ماه از روزی که برای‌ کار به خونه ی پیرزن رفته بودم میگذشت،توی این مدت حسابی باهم اخت شده بدیم و پای درد و دل هم می‌نشستیم،وقتی که داستان زندگیم رو براش تعریف کردم و بلاهایی که مهتاب خانم سرم آورده بود رو شنید با اشک نگاهم کرد و گفت خدا براش نخواد الهی،دختر ماهی مثل تو عروسش شده بعد ناراضیه؟من یه عروس مثل تو داشته باشم کلامو میندازم هوا،اصلا بگو ببینم شوهرت چه کاره بوده که واسش پرونده ی جاسوسی درست کردن؟شونه ای بالا انداختم و گفتم نمی‌دونم بخدا هیچوقت بهم نمی‌گفت چکاره ست،منم که بچه ی روستا بودم و سواد درست و حسابی هم نداشتم هیچوقت نتونستم بفهمم.....پیرزن نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت اسم و فامیل شوهرتو بگو پسر من همه رو می‌شناسه،با ناامیدی گفتم خب حالا گیرم پسرتون بشناسه شوهرمو،کاری از دستش برنمیاد که برام انجام بده،پیرزن آه عمیقی کشید و گفت هیچوقت از لطف خدا ناامید نشو دختر جون،هیچ کاری برای خدا نشدنی نیست.....اونروز اسم و فامیل ارش رو به پیرزن دادمو هیچ امیدی نداشتم که پسرش بتونه کاری برای من بکنه،پیرزن بهم قول داده بود که به محض اومدن پسرش چند روزی بهم مرخصی بده تا به همراه زری سری به مادرم و بچه ها بزنیم……..بلاخره بعد از دوماه کار کردن توی اون خونه یک روز صبح که نون تازه گرفته بودم تا با پیرزن صبحانه بخورم در اتاقش رو که باز کردم و با صدای بلند سلام کردم آروم دستش رو جلوی دهنش گذاشت و گفت هیس آروم‌تر،این پسره دیشب دیروقت اومده گرفته خوابیده،بذار بخوابه نمی‌دونم از کجا اومده بود نا نداشت،ببین گل مرجان قربون دستت میتونی بری یکم گوشت بخری براش ابگوشت بار بذاری؟جون نداشت انقد لاغر شده از دیشب رفتم تو فکر…….نون های تازه رو توی سفره گذاشتم و‌گفتم اره چرا نرم،الان میرم می‌خرم…..پیرزن پول گوشت رو به زور بهم داد و سریع از خونه بیرون رفتم،میخواستم قبل از بیدار شدن پسرش کارامو انجام بدم و برم نمی‌دونم چرا هیچ علاقه ای به دیدنش نداشتم………گوشت رو که خریدم سریع به خونه برگشتم و دست به کار شدم،ابگوشت پر و پیمونی بار گذاشتم و دستی هم به حیاط کشیدم،غذا که آماده شد توی اتاق پیرزن رفتم و ازش خواستم چند روزی بهم مرخصی بده تا به دیدن مادرم برم،اونم با اینکه دوست نداشت من برم اما بخاطر قولی که بهم داده یود قبول کرد و بعد از اینکه ازش خداحافظی کردم با ذوق به سمت خونه حرکت کردم تا به زری خبر بدم و خودمونو برای رفتن به ده آماده کنیم ………
به خونه که رسیدم زری از زود اومدنم تعجب کرد اما وقتی براش توضیح دادم که چند روزی مرخصی دارم و میتونیم بریم ده با خوشحالی گفت پس سریع جمع و جور کنیم فردا صبح زود بریم……توی اتاق که داشتم وسایل رو جمع میکردم باورم نمیشد فردا خانواده ام رو میبینم،زینب و پروین حتما تا الان برای خودشون خانم شده بودن و اسماعیل هم مردی شده،ای کاش مامان اذیتشون نکرده باشه و توی این سال ها بهشون سخت نگذشته باشه…امیر که اومد خونه و ‌زری قضیه ی رفتنمون رو براش گرفت اونم موافقت کرد و گفت صبح زود راه میفتیم،غروب با زری راهی بازار شدیم و برای مامان و بچه ها کمی وسیله خریدیم…….اونشب بعداز مدت ها سرمو راحت روی بالشت گذاشتم و خوابیدم،فکر دیدن بچه ها و مادرم بهم آرامش میداد،درسته مامان خیلی اذیتمون کرده بود با بی محلی هاش اما هرچی که باشه مادرم بود و دوستش داشتم،صبح زود تازه آفتاب بیرون زده بود که منصور جلوی در اومد و گفت خاله مامان میگه بیاین خونه ی ما صبحانه بخوریم و حرکت کنیم،باشه ای گفتم و با برداشتن ساک و قفل کردن در به خونه ی زری رفتم،نیم ساعتی طول کشید تا صبحانه خوردیم و توی ماشین جاگیر شدیم،میدونستم مامان به محض دیدنمون رفتار خوبی نداره و می‌خواد یه ریز به جونمون غر بزنه اما به قول زری شاید با دیدن سوغاتی ها ساکت شد و چیزی نگفت………چندین شهر و روستا رو رد کردیم و از جاده های زیادی عبور کردیم تا بلاخره به ده رسیدیم،توی مسیر نهار خورده بودیم و بچه ها توی هم لولیده و خوابیده بودن،ماشین که با آدرس دادن زری جلوی خونه ی قدیمی نگه داشت اشک توی چشمم حلقه زد،چه روزهایی رو توی این خونه و این روستا گذرونده بودیم،زری ازم خواست من پیاده بشم و از همسایه ها آدرس خونه ی جدید مامان رو بپرسم....خودمو به نزدیک ترین خونه رسوندم و در زدم،طولی نکشید که در باز شد و زن میانسالی با لباس های کهنه و محلی با صدای زمخت گفت بفرما باکی کار داری؟سلام کردم و گفتم ببخشید من می‌خوام برم خونه ی جمیله خانم اما نمی‌دونم کجاست شما ادرسشو بلد نیستی؟زن نگاهی به سرتاپام کرد و گفت همین جمیله که بیوه ست و سه تا بچه داره؟
ادامه دارد…

@My_Hekayat 📖 🪶
2,6900083
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۳۵

🚨 داستان دنباله دار … #گل مرجان #قسمت صد ونوزده نگاهی به در و پیکر داغونش انداختم و شروع کردم به در زدن،ده دقیقه ای گذشت و بلاخره در باز شد،زن تقریبا چهل ساله ای با اخم درو باز کرد ‌و با صدای زمختش گفت بفرما؟سر آوردی اول صبحی؟آب دهنمو قورت دادم و گفتم…
2,4800088
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۱۸:۲۳

Video
🚨🚨🚨🚨
🚨 حکایت

انسانیت۰یعنی۰این

مردی که به مدت ۵۰ سال رازی را نزد خود نگه داشته بود !!!

این مرد به یک شوِ تلویزیونی دعوت شد ولی علت دعوت خود و همچنین تشویق ایستاده تمام مهمانان حاضر در آن جشن را نمیدانست !

نیکولاس وینتون در سال ۱۹۳۸ توانسته بود به طور مخفیانه تعداد ۶۶۹ کودک خردسال را که قرار بوده به کمپ آشویتس (کمپ کار اجباری در لهستان ) برده شوند را از نازی ها خریداری ، و آنها را به بریتانیا میبرد ، و برایشان خانواده های جدید میگیرد ،
ولی وینتون هرگز در این مورد با هیچکس صحبت نکرد ،
تا اینکه زنش دفتر یادداشتی مربوط به ۵۰ سال پیش با تمام اسامی و تصاویری از کودکان نجات یافته را مییابد ، و آنرا به یک ژورنالیست میدهد ،
برای بزرگداشت از وینتون آن کودکان را که اکنون مردان و زنان میانسالی شده بودند را در جشن تلویزیونی دعوت میکند ،
کار خیر کردن یعنی اینکه ۵۰ سال بگذرد و در مورد عمل خیری که انجام دادی با هیچکس حتی عزیزترینت صحبتی نکنی..

@My_Hekayat 📖 🪶
3,5100055
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۱۳:۰۸

حکایت


چنین حکایت کنند که روزی حاکمی بزرگ  دستور داد تا باغبان قصر را در میدان شهر گردن زنند. وزیر که مردی خردمند بود چون این بشنید، خواست تا علت را جویا شود تا شاید گره کار به دست بگشاید. پس با عجله نزد حاکم رفت و پس از عرض ارادت و بندگی گفت که ای حاکم این نگون بخت چه گناهی مرتکب شده که چنین عقوبتی بر او رواست؟
حاکم نگاهی از روی غضب به وزیر کرد و گفت این نگون بخت که می گویی چند باریست که چون دزدان به قصر دست درازی می کنند و از دیوار باغ راه فرار می جویند، هر چه در پی دزدان می دود بدانها نمی رسد. بار اول و دوم و سوم را بخشیدیم، ولی به حتم او را عمدی در کار است. گمان ندارم که این باغبان رفیق قافله و شریک دزدان است.
وزیر چون این بشنید تبسمی کرد و گفت: ای حاکم نه این مرد باغبان و نه هیچ باغبان دیگری دزدان را دست نتوان یافت.
چون او برای حاکم میدود و دزدان برای خود ..

@zarabane_ketab ⚡️📚
3,7300029
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۱۳:۰۶

Photo
⚜️حکایت ⚜️

روزی مردی خواب عجیبی دید
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید؛ شما چکار می کنید؟ فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد گفت؛ اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضا های مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک ها به زمین می فرستند
مرد پرسید؛ شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت؛ اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
با تعجب از فرشته پرسید؛ شما چرا بیکارید؟
فرشته گفت:اینجا بخش تصدیق جواب است
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد پرسید؛ مردم چگونه می توانند جواب بفرستند.
فرشته پاسخ داد؛ بسیار ساده است فقط کافیست بگویند :خدایا شکر

@My_Hekayat 📖 🪶
3,6300032

Showing 30 of 90 posts

رتبه‌بندی

ورود لازم است

Frequently Asked Questions

کانال تلگرام حکایت و داستان درباره چیست؟+

حکایت و داستان (@my_hekayat) یک کانال تلگرام در دسته پادکست در tgdio است. این پروفایل رتبه، امتیاز، نظرات و پست‌های تازه را نشان می‌دهد تا قبل از عضویت تصمیم بگیرید. در حال حاضر حدود ۶۴٬۴۴۸ مشترک در tgdio دارد.

چطور به حکایت و داستان (@my_hekayat) در تلگرام بپیوندم؟+

پروفایل کانال را در tgdio باز کنید، سپس با دکمه Join / Open in Telegram به @my_hekayat بروید و رایگان عضو شوید.

آیا حکایت و داستان کانال خوبی در پادکست است؟+

در tgdio می‌توانید قبل از عضویت امتیاز، نظرات، رتبه و پست‌های حکایت و داستان را بررسی کنید. در حال حاضر حدود ۶۴٬۴۴۸ مشترک در tgdio دارد. آن را با کانال‌های مشابه پادکست مقایسه کنید.

آمار و پست‌های حکایت و داستان را کجا ببینم؟+

در tgdio صفحه @my_hekayat را برای آمار اعضا، رتبه، امتیاز و پست‌ها باز کنید. لینک Stats نمودار رشد را نشان می‌دهد.