حکایت و داستان Telegram channel photo

حکایت و داستان

@my_hekayatPublic Channel

حکایت و داستان shares پادکست updates and media on Telegram. Join to stay updated.

پادکستفارسیایران

603

Last views

۶۴.۴k (64,448 subscribers)
عضو
—
Rating
70
Total Posts
Oct 20, 2026, 8:38 PM
به‌روزرسانی شده
Mar 31, 2026
Created
Stats

شما در حال مشاهده محتوای فارسی هستید. برای مشاهده محتوا به زبان‌های دیگر، زبان سایت را تغییر دهید.

Channel Information

Channel Information
Channel Nameحکایت و داستان
Username@my_hekayat
Categoryپادکست
Languageفارسی
Countryایران
عضو64,448
Channel TypePublic Channel
Created۱۱ فروردین ۱۴۰۵
Last Updated۲۸ مهر ۱۴۰۵ • ۲۱ ساعت پیش
StatusActive

رتبه‌بندی

رتبه‌بندی جهانی
#85385+11081
رتبه‌بندی زبان
#8560+1240
رتبه‌بندی دسته‌بندی
#263+51

رشد مشترکان

مجموع: 64.4K30 Days growth: +1.5K2.4%
09/2109/2610/0110/0610/1110/1610/20
رشد مشترکان - 30 Days
DateSubscribers
21:09:202662,913
22:09:202662,913
23:09:202662,913
24:09:202662,913
25:09:202662,913
26:09:202662,913
27:09:202662,913
28:09:202662,913
29:09:202662,913
30:09:202662,913
01:10:202662,913
02:10:202662,913
03:10:202662,913
04:10:202662,913
05:10:202662,913
06:10:202662,913
07:10:202662,913
08:10:202662,913
09:10:202662,913
10:10:202662,913
11:10:202662,913
12:10:202662,913
13:10:202665,378
14:10:202665,378
15:10:202665,378
16:10:202665,378
17:10:202665,378
18:10:202665,378
19:10:202665,378
20:10:202664,448
رشد مشترکان - Weekly
DateSubscribers
Week of 30:03:202661,525
Week of 06:04:202661,487
Week of 13:04:202661,444
Week of 20:04:202661,417
Week of 27:04:202661,417
Week of 04:05:202661,417
Week of 11:05:202661,267
Week of 18:05:202661,267
Week of 25:05:202661,267
Week of 01:06:202664,178
Week of 08:06:202664,178
Week of 15:06:202661,556
Week of 22:06:202660,181
Week of 29:06:202660,181
Week of 06:07:202660,181
Week of 13:07:202661,452
Week of 20:07:202660,296
Week of 27:07:202664,944
Week of 03:08:202664,944
Week of 10:08:202664,944
Week of 17:08:202661,820
Week of 24:08:2026525
Week of 31:08:202664,172
Week of 07:09:202664,172
Week of 14:09:202662,913
Week of 21:09:202662,913
Week of 28:09:202662,913
Week of 05:10:202662,913
Week of 12:10:202665,378
Week of 19:10:202664,448
رشد مشترکان - Monthly
DateSubscribers
March 202661,563
April 202661,417
May 202661,267
June 202660,181
July 202660,296
August 2026525
September 202662,913
October 202664,448
رشد مشترکان - Yearly
DateSubscribers
202664,448

آخرین پست‌ها

حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۰۸:۳۹

🚨 پیش بینی تکان‌دهنده پیشگوی معروف از سرنوشت جمهوری اسلامی و جنگ داخلی بر سر قدرت تا مهر ۱۴۰۵ که شوکه‌تون میکنه!

مشاهده بدون سانسور➡️
603000
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۰۸:۳۹

🔴هم قیمت بنزین تا ماه بعد و هم قیمت دلار و ماشین ایرانی رو تا اول مهر گفته؛ این کانال تمام پیشبینی ها همراه تاریخ وقوع رو میگه:

                   مشاهده ➡️
609000
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۰۸:۳۹

♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️
طلا داره آرامش قبل طوفان رو تجربه میکنه و ممکنه بزودی حرکت بزرگش رو آغاز کنه 😳
[رفقایی که نمیدونن طلا میریزه یا رشد میکنه عضو کانال تحلیلمون بشن بهتون میگیم:🕯📈

@tala_daramad](https://t.me/+6TjtIFcqJTNkOWQ0) 👈
598000
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۳۶

🚨 داستان دنباله دار …

#[گل مرجان
#قسمت صد وبیست و دوم](https://t.me/+WNkmzEQcbPcwZGU0)
با خوشحالی گفتم آره آره خودشه،بلدی خونشو؟
زن از خونه بیرون اومد و گفت اون خونه رو میبینی اونجا؟که یه درخت جلو درشه؟همون خونه ی جمیلست،فامیلشی اره؟
با خوشحالی گفتم دخترشم از شهر اومدم دستت درد نکنه…..از زن خداحافظی کردم و به سمت ماشین حرکت کردم،نشونی رو که به امیر دادم سریع ماشینو روشن کرد و راه افتاد........
خیلی زود جلوی خونه ای که اون زن آدرس داده بود رسیدیم و همگی پیاده شدیم،بچه ها که انگار از قفس آزاد شده بودن دنبال هم می‌دویدن و توی سر و کول هم میزدن،زری بهم نزدیک شد و آروم توی گوشم گفت؛ والا گل مرجان من می‌ترسم مامان جلوی امیر آبروریزی کنه تا من سر امیرو یکم گرم میکنم تو اول برو یکم به جون تو غر بزنه بعد ما میایم.....خنده ای کردم و گفتم من شدم سپر بلای تو اره؟نترس بابا بدبخت کاری نداره باهامون که......اینو گفتمو به سمت در خونه حرکت کردم،در که زدم قلبم شروع به تپیدن کرد،یعنی کدومشون اول میاد جلوی در؟کاش زینب بیاد،دلم برای اون بیشتر از همه تنگ شده بود،نه...نه....کاش اسماعیل بیاد حسابی توی بغل بگیرمش،حتما تا الان خیلی بزرگ شده.......صدای دمپایی که اومد نفسمو توی سینه حبس کردم و چشمامو بستم،در که باز شد آروم چشمامو باز کردم و با دیدن پروین خنده روی لبم نشست....وای خدای من پروین کوچولوی من چقدر بزرگ شده بود؟پروین که انگار باورش نشده بود من پشت درم با لکنت گفت آبجی گل مرجان تویی؟بغض توی گلومو قورت دادم و قبل از اینکه چیزی بگم توی بغل گرفتمش،انقد محکم فشارش دادم که با صدای خفه ای گفت وای آبجی خفه شدم بخدا ،یکم آرومتر .....از خودم که جداش کردم نگاهی به داخل حیاط انداختم و گفتم کی خونست؟مامانم داخله؟پروین گفت آره خونست مامان،اسماعیلم رفته سر کار دیر میاد،زینبم خونه خودشه.......با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم چی ؟خونه ی خودش؟خونه ی خودش دیگه کجاست؟پروین خندید و گفت وای آبجی چقد سوال پیچم میکنی،نمیدونم خودت بیا داخل مامان واست میگه،حالا فک می‌کنه من زود اومدم پیشت چغولی کردم،همون لحظه صدای مامان از توی خونه بلند شد که گفت پروین کی بود؟چرا نمیای پس؟تا پروین خواست چیزی بگه دستمو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم هیس....تو چیزی نگو بذار خودم برم داخل ببینم عکس العملش چیه،راستی زری و بچه ها هم اومدن این پشت وایسادن درو نبندی روشون میان داخل......پروین با ذوق باشه ای گفت و توی کوچه رو نگاه کرد، با دید زدن خونه دوباره یاد آرش افتادم،این خونه رو اون براشون خریده بود تا سرپناهی داشته باشن،از دوتا پله ی متصل به سکو بالا رفتم و خودمو به در خونه رسوندم،نیمه باز بود و مامان درست روبروی در نشسته بود........
موهاش کامل سفید شده بود و به پشتی کهنه ای تکیه ای داده بود،چقدر دلم برایش تنگ شده بود حتی برای بداخلاقی و غر زدناش،با دست درو باز کردم و داخل رفتم،مامان با شنیدن صدای باز شدن در سرشو بلند کرد و منو که دید حسابی جا خورد.....آروم زیر لب گفتم: مامان....چشماشو یکم ریز کرد و گفت گل مرجان خودتی؟با بغض گفتم آره مامان،خودمم،یعنی میخوای بگی بچتو فراموش کردی؟.....عجیب بود اما با دیدن دست های باز مامان که منتظر در آغوش کشیدن من بود از خود بی خود شدم،باورم نمیشد مامان هم دلش برای ما تنگ شده،زود خودمو توی بغلش انداختم و زدم زیر گریه......مامان دستی توی کمرم کشید و گفت مگه میشه آدم اولاد خودشو یادش بره،درسته ازتون گله دارم اما تو این مدت روزی نبود که مثل شمع نسوزم،روزی صدبار خودمو لعن و نفرین کردم و گفتم چرا بچه هامو توی شهر غریب ول کردم و اومدم....چندباری هم به سرم زد برگردم بیام اما نه پولی توی دستم بود نه کسی رو داشتم که بیارتمون شهر....راستی از اون خواهر بی معرفتت چه خبر؟باز خدا تورو خیر بده شوهرت این خونه رو خرید برامون نذاشت آواره بشین،راستی شوهرت کجاست پس؟بچه مچه هم داری؟دوباره چشمام پر از اشک شد و سرمو پایین انداختم ،مامان با نگرانی گفت نکنه اتفاقی واسه شوهرت افتاده؟دستی به صورتم کشیدم و گفتم مامان چند سال پیش پرویز مرد خب؟زری هم بیچاره مجبور شد دوباره شوهر کنه آخه کسی رو نداشت که خرجشو بده،الان زری هم با شوهرش اومده خب،حواست باشه جلو شوهرش چیزی نگی ناراحت بشه،شوهرش خیلی آدم خوبیه مامان.....مامان با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهم کرد و گفت یعنی من هیچکسش نبودم یه مشورت باهام بکنه ها؟اومده بره جهنم،حیف اون شیری که من دادم به این دختر بخوره......مامان میخواست ناله و نفرین رو شروع کنه که هرجوری بود آرومش کردم و رفتم سراغ زری و امیر تا بیارمشون خونه،چشمم که به زری افتاد دستمو بلند کردم و بهش فهموندم می‌تونه بیاد داخل،خندم می‌گرفت از کارهاش مثل بچه ها بود هنوز........نگم از لحظه ی دیدار مامان و زری که چقدر من و پروین خندیدیم،

ادامه دارد…فردا شب 🦋..📚

@My_Hekayat 📖 🪶
2,93000109
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۳۵

🚨 داستان دنباله دار …

#[گل مرجان
#قسمت صد وبیست و یکم](https://t.me/+WNkmzEQcbPcwZGU0)
مستانه هم که فقط منتظر آدمی مثل من بود که مادرش رو به دستش بسپاره و خودش اصلا نزدیکش نشه حرفی نزد و هرچقدر که مادرش گفته بود بهم داد……..
یک ماه از روزی که برای‌ کار به خونه ی پیرزن رفته بودم میگذشت،توی این مدت حسابی باهم اخت شده بدیم و پای درد و دل هم می‌نشستیم،وقتی که داستان زندگیم رو براش تعریف کردم و بلاهایی که مهتاب خانم سرم آورده بود رو شنید با اشک نگاهم کرد و گفت خدا براش نخواد الهی،دختر ماهی مثل تو عروسش شده بعد ناراضیه؟من یه عروس مثل تو داشته باشم کلامو میندازم هوا،اصلا بگو ببینم شوهرت چه کاره بوده که واسش پرونده ی جاسوسی درست کردن؟شونه ای بالا انداختم و گفتم نمی‌دونم بخدا هیچوقت بهم نمی‌گفت چکاره ست،منم که بچه ی روستا بودم و سواد درست و حسابی هم نداشتم هیچوقت نتونستم بفهمم.....پیرزن نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت اسم و فامیل شوهرتو بگو پسر من همه رو می‌شناسه،با ناامیدی گفتم خب حالا گیرم پسرتون بشناسه شوهرمو،کاری از دستش برنمیاد که برام انجام بده،پیرزن آه عمیقی کشید و گفت هیچوقت از لطف خدا ناامید نشو دختر جون،هیچ کاری برای خدا نشدنی نیست.....اونروز اسم و فامیل ارش رو به پیرزن دادمو هیچ امیدی نداشتم که پسرش بتونه کاری برای من بکنه،پیرزن بهم قول داده بود که به محض اومدن پسرش چند روزی بهم مرخصی بده تا به همراه زری سری به مادرم و بچه ها بزنیم……..بلاخره بعد از دوماه کار کردن توی اون خونه یک روز صبح که نون تازه گرفته بودم تا با پیرزن صبحانه بخورم در اتاقش رو که باز کردم و با صدای بلند سلام کردم آروم دستش رو جلوی دهنش گذاشت و گفت هیس آروم‌تر،این پسره دیشب دیروقت اومده گرفته خوابیده،بذار بخوابه نمی‌دونم از کجا اومده بود نا نداشت،ببین گل مرجان قربون دستت میتونی بری یکم گوشت بخری براش ابگوشت بار بذاری؟جون نداشت انقد لاغر شده از دیشب رفتم تو فکر…….نون های تازه رو توی سفره گذاشتم و‌گفتم اره چرا نرم،الان میرم می‌خرم…..پیرزن پول گوشت رو به زور بهم داد و سریع از خونه بیرون رفتم،میخواستم قبل از بیدار شدن پسرش کارامو انجام بدم و برم نمی‌دونم چرا هیچ علاقه ای به دیدنش نداشتم………گوشت رو که خریدم سریع به خونه برگشتم و دست به کار شدم،ابگوشت پر و پیمونی بار گذاشتم و دستی هم به حیاط کشیدم،غذا که آماده شد توی اتاق پیرزن رفتم و ازش خواستم چند روزی بهم مرخصی بده تا به دیدن مادرم برم،اونم با اینکه دوست نداشت من برم اما بخاطر قولی که بهم داده یود قبول کرد و بعد از اینکه ازش خداحافظی کردم با ذوق به سمت خونه حرکت کردم تا به زری خبر بدم و خودمونو برای رفتن به ده آماده کنیم ………
به خونه که رسیدم زری از زود اومدنم تعجب کرد اما وقتی براش توضیح دادم که چند روزی مرخصی دارم و میتونیم بریم ده با خوشحالی گفت پس سریع جمع و جور کنیم فردا صبح زود بریم……توی اتاق که داشتم وسایل رو جمع میکردم باورم نمیشد فردا خانواده ام رو میبینم،زینب و پروین حتما تا الان برای خودشون خانم شده بودن و اسماعیل هم مردی شده،ای کاش مامان اذیتشون نکرده باشه و توی این سال ها بهشون سخت نگذشته باشه…امیر که اومد خونه و ‌زری قضیه ی رفتنمون رو براش گرفت اونم موافقت کرد و گفت صبح زود راه میفتیم،غروب با زری راهی بازار شدیم و برای مامان و بچه ها کمی وسیله خریدیم…….اونشب بعداز مدت ها سرمو راحت روی بالشت گذاشتم و خوابیدم،فکر دیدن بچه ها و مادرم بهم آرامش میداد،درسته مامان خیلی اذیتمون کرده بود با بی محلی هاش اما هرچی که باشه مادرم بود و دوستش داشتم،صبح زود تازه آفتاب بیرون زده بود که منصور جلوی در اومد و گفت خاله مامان میگه بیاین خونه ی ما صبحانه بخوریم و حرکت کنیم،باشه ای گفتم و با برداشتن ساک و قفل کردن در به خونه ی زری رفتم،نیم ساعتی طول کشید تا صبحانه خوردیم و توی ماشین جاگیر شدیم،میدونستم مامان به محض دیدنمون رفتار خوبی نداره و می‌خواد یه ریز به جونمون غر بزنه اما به قول زری شاید با دیدن سوغاتی ها ساکت شد و چیزی نگفت………چندین شهر و روستا رو رد کردیم و از جاده های زیادی عبور کردیم تا بلاخره به ده رسیدیم،توی مسیر نهار خورده بودیم و بچه ها توی هم لولیده و خوابیده بودن،ماشین که با آدرس دادن زری جلوی خونه ی قدیمی نگه داشت اشک توی چشمم حلقه زد،چه روزهایی رو توی این خونه و این روستا گذرونده بودیم،زری ازم خواست من پیاده بشم و از همسایه ها آدرس خونه ی جدید مامان رو بپرسم....خودمو به نزدیک ترین خونه رسوندم و در زدم،طولی نکشید که در باز شد و زن میانسالی با لباس های کهنه و محلی با صدای زمخت گفت بفرما باکی کار داری؟سلام کردم و گفتم ببخشید من می‌خوام برم خونه ی جمیله خانم اما نمی‌دونم کجاست شما ادرسشو بلد نیستی؟زن نگاهی به سرتاپام کرد و گفت همین جمیله که بیوه ست و سه تا بچه داره؟
ادامه دارد…

@My_Hekayat 📖 🪶
2,6900083
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۳۵

🚨 داستان دنباله دار … #گل مرجان #قسمت صد ونوزده نگاهی به در و پیکر داغونش انداختم و شروع کردم به در زدن،ده دقیقه ای گذشت و بلاخره در باز شد،زن تقریبا چهل ساله ای با اخم درو باز کرد ‌و با صدای زمختش گفت بفرما؟سر آوردی اول صبحی؟آب دهنمو قورت دادم و گفتم…
2,4800088
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۱۸:۲۳

Video
🚨🚨🚨🚨
🚨 حکایت

انسانیت۰یعنی۰این

مردی که به مدت ۵۰ سال رازی را نزد خود نگه داشته بود !!!

این مرد به یک شوِ تلویزیونی دعوت شد ولی علت دعوت خود و همچنین تشویق ایستاده تمام مهمانان حاضر در آن جشن را نمیدانست !

نیکولاس وینتون در سال ۱۹۳۸ توانسته بود به طور مخفیانه تعداد ۶۶۹ کودک خردسال را که قرار بوده به کمپ آشویتس (کمپ کار اجباری در لهستان ) برده شوند را از نازی ها خریداری ، و آنها را به بریتانیا میبرد ، و برایشان خانواده های جدید میگیرد ،
ولی وینتون هرگز در این مورد با هیچکس صحبت نکرد ،
تا اینکه زنش دفتر یادداشتی مربوط به ۵۰ سال پیش با تمام اسامی و تصاویری از کودکان نجات یافته را مییابد ، و آنرا به یک ژورنالیست میدهد ،
برای بزرگداشت از وینتون آن کودکان را که اکنون مردان و زنان میانسالی شده بودند را در جشن تلویزیونی دعوت میکند ،
کار خیر کردن یعنی اینکه ۵۰ سال بگذرد و در مورد عمل خیری که انجام دادی با هیچکس حتی عزیزترینت صحبتی نکنی..

@My_Hekayat 📖 🪶
3,5100055
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۱۳:۰۸

حکایت


چنین حکایت کنند که روزی حاکمی بزرگ  دستور داد تا باغبان قصر را در میدان شهر گردن زنند. وزیر که مردی خردمند بود چون این بشنید، خواست تا علت را جویا شود تا شاید گره کار به دست بگشاید. پس با عجله نزد حاکم رفت و پس از عرض ارادت و بندگی گفت که ای حاکم این نگون بخت چه گناهی مرتکب شده که چنین عقوبتی بر او رواست؟
حاکم نگاهی از روی غضب به وزیر کرد و گفت این نگون بخت که می گویی چند باریست که چون دزدان به قصر دست درازی می کنند و از دیوار باغ راه فرار می جویند، هر چه در پی دزدان می دود بدانها نمی رسد. بار اول و دوم و سوم را بخشیدیم، ولی به حتم او را عمدی در کار است. گمان ندارم که این باغبان رفیق قافله و شریک دزدان است.
وزیر چون این بشنید تبسمی کرد و گفت: ای حاکم نه این مرد باغبان و نه هیچ باغبان دیگری دزدان را دست نتوان یافت.
چون او برای حاکم میدود و دزدان برای خود ..

@zarabane_ketab ⚡️📚
3,7300029
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۱۳:۰۶

Photo
⚜️حکایت ⚜️

روزی مردی خواب عجیبی دید
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید؛ شما چکار می کنید؟ فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد گفت؛ اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضا های مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک ها به زمین می فرستند
مرد پرسید؛ شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت؛ اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
با تعجب از فرشته پرسید؛ شما چرا بیکارید؟
فرشته گفت:اینجا بخش تصدیق جواب است
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد پرسید؛ مردم چگونه می توانند جواب بفرستند.
فرشته پاسخ داد؛ بسیار ساده است فقط کافیست بگویند :خدایا شکر

@My_Hekayat 📖 🪶
3,6300032
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۱۳:۰۰

Photo
❤️📌فیلم لورفته رابطه جنسی حسن خانجانی دادستان همدان با منشیش راضیه عرفانی تو خونه مجردیش که توسط علی سلامت که تازه دستگیر شده پخش شد 😐 قیافشون هم کامل مشخصه 🤦🏻‍♀

🔗 مشاهده کامل فیلم بدون سانسور
3,300000
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۰۱:۴۲

🚨 داستان دنباله دار …

#[گل مرجان
#قسمت صد ونوزده](https://t.me/+WNkmzEQcbPcwZGU0)

نگاهی به در و پیکر داغونش انداختم و شروع کردم به در زدن،ده دقیقه ای گذشت و بلاخره در باز شد،زن تقریبا چهل ساله ای با اخم درو باز کرد ‌و با صدای زمختش گفت بفرما؟سر آوردی اول صبحی؟آب دهنمو قورت دادم و گفتم سلام ببخشید من با مستانه خانم هماهنگ کردم قرار شده بیام اینجا از مادرشون پرستاری کنم…..زن نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت اها تو همون پرستاری هستی که مسی گفت؟باشه بیا تو کارتو بهت بگم چیه……اون که رفت داخل منم پشت سرش وارد خونه شدم،خونه که چه عرض کنم انگار زلزله اومده بود،گوشه ی حیاط خاک و آجرهای شکسته ریخته بود و از همون لحظه ی ورود وجودم سرشار از حس بد بود…..کل خونه فقط دوتا اتاق داشت و یه اشپزخونه ی خیلی کوچیک،پیرزن توی یکی از اتاق ها روی تخت زهوار در رفته ای دراز کشیده بود و با اخمای درهم گره خورده بهمون نگاه میکرد،سلام آرومی کردم و بدون اینکه جوابمو بده رو به دخترش گفت به آرزوت رسیدی ها؟ میخوای منو بدی دست این بچه و بری؟مگه من تورو نزاییدم؟مگه بهت شیر ندادم؟حق دارم به گردنت وظیفته بمونی از من مراقبت کنی،گفته باشم جهان اگه رفتی یا خودمو میکشم یا این دخترو………با ترس به جهان نگاه کردم و گفتم اگه دوست نداره من بمونم میرم شرمنده اول مشکلتونو حل کنید بعد دنبال پرستار بگردید،اینو که گفتم خواستم به سمت در اتاق برم که دستمو گرفت و گفت نترس بابا اخه این پا داره که بخواد بیاد سراغ تو؟نمیتونه قدم از قدم برداره دستاشم که لسمه،اینجوری میکنه که من بمونم اینجا ولی نمیتونم،الان دوماهه شوهر و بچه هامو ول کردم از یه شهر دیگه اومدم اینجا ،شوهرم واسم پیغام داده تا چند روز دیگه نیومدی بمون همونجا منم میرم زن بگیرم،توهم فقط تا ساعت چهار بمون بعدش داداشم از سرکار میاد خودش مواظبشه،البته الان رفته به ماموریت کاری ده بیست روز دیگه میاد،تو این مدت تا غروب بمون بعدش دیگه تا همون چهار، مسی هم که گفت حقوق خوبی بهت میدیم……..به اجبار قبول کردم و چیزی نگفتم چون واقعا به این کار نیاز داشتم،حوصله ای برام نمونده بود که بخوام دوباره دنبال کار بگردم………جهان کارایی که باید انجام میدادم رو بهم گفت و یکبار دیگه خونه و جای وسایل مورد نیاز رو بهم نشون داد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش،پیرزن که فهمیده بود دخترش می‌خواد بره از توی اتاقش داد و فریاد میکرد و فحش هاش زشت میداد،نگاهی به جهان کردم و گفتم گناه داره بیچاره،حتما بهت وابسته شده ......
جهان همونجور که لباساشو توی ساک‌ میریخت گفت این وابسته بشه؟از بس ذاتش خرابه فهمیده اگه نرم شوهرم طلاقم میده می‌خواد یکاری کنه اینجا بمونم که دیگه موندگار بشم…..با تعجب نگاهش کردم و چیزی نگفتم،انگار وارد خانواده ی عجیب و غریبی شده بودم،جهان وسایلش رو که جمع کرد لباس پوشید و گفت مواظب خودت باش،یه موقع تو اون اتاق خوابت نبره یه چیزی پرت کنه بهت ها،چرا دروغ بگم مامانم مشکل روانی داره،الانم به زور قرص و دارو اینجوری مونده،وگرنه ادمو‌ درسته قورت میده…….از تعریف های جهان حسابی ترس برم داشت و تصمیم گرفتم توی اولین فرصت سراغ مستانه خانم برم ‌‌و بهش بگم دیگه نمیتونم بیام،همینم مونده بود با یه زن دیوونه همخونه بشم…….
جهان که رفت از شدت ترس همونجا گوشه ی اتاق چپیدم،به غلط کردن افتاده بودم و نمیدونستم چکار کنم،توی فکر و خیال خودم غرق بودم که با جیغ پیرزن از جا پریدم،میترسیدم توی اتاقش برم اما چاره ای نداشتم،توی چهار چوب در که ظاهر شدم با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت اون که رفت حداقل تو یه چایی بیار برام،مار میزاییدم بهتر از این بچه ها بود،اون از داداششون که فراری شده مثل دزدا میاد و میره اینم از دخترا که منو پاس میدن به هم……برای اینکه پیشش نمونم سریع باشه ای گفتم و راهی اشپزخونه شدم،اصلا دوست نداشتم باهاش تنها باشم،چای نبود و مجبور شدم آب بذارم رو اجاق،هر لحظه منتظر بودم صدای جیغ و دادش بره هوا اما تا آماده شدن چایی صداش درنیومد…….استکان پر شده رو با قند توی سینی گذاشتم و راه افتادم،با تعریف هایی که جهان کرده بود میترسیدم بهش نزدیک بشم،نزدیکش که شدم یجوری سینی رو روی تختش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم،پیرزن پوزخندی زد و گفت چیه چرا انقد میترسی از من؟لولو خورخوره که نیستم،حتما اون جهان بهت گفته من روانیم و از من دور بمونی اره؟اره روانیم اما آدمخوار که نیستم تا کسی هم کاریم نداشته باشه کاریش ندارم،اشکال نداره حالا که میترسی همونجا بشین با فاصله دو کلوم باهات حرف بزنم دلم پوسید،با این بچه ها که نمیشه حرف زد اون مستانه که اصلا گم ‌و گور شده نیستش،جهانم که دیدی چطور فرار کرد و رفت …….آب دهنمو قورت دادم و همونجا کنار در نشستم،نکنه چیزی پرت کنه سمتم،پیرزن جرعه ای از چایی نوشید و گفت منو نبین اینجوری دختر جون،

ادامه دارد…فردا شب 🦋..📚

@My_Hekayat 📖 🪶
3,92000126
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۰۱:۴۲

🚨 داستان دنباله دار …

#[گل مرجان
#قسمت صد و هجده](https://t.me/+WNkmzEQcbPcwZGU0)

خونه انقد شلوغ بود که من ترجیح دادم بچه ها رو‌کنار خودم نگه دارم و بشینم،انقدر حساس بودم میترسیدم گم بشن،هوا تاریک شده بود که بلاخره عروس و داماد اومدن،زری رو که توی لباس عروس و لب خندون دیدم ناخودآگاه زدم زیر گریه،چه روزهای سختی رو گذرونده بودیم و خداروشکر که حداقل یکیمون خوشبخت شدیم……
عروس و داماد که روی صندلی های مخصوص نشستن سریع دنبال عاقد رفتن تا بیاد و‌اونارو به هم محرم کنه،منصور با بغض به مادرش نگاه میکرد و چیزی نمیگفت،دلم براش کباب بود اما خب باید اجازه میدادم خودش با این قضیه کنار بیاد…….عاقد که اومد سریع خطبه ی عقد خونده شد و بلاخره امیر و زری به عقد هم دراومدن،عجیب بود اما اکثر مهمان ها برای عروس طلا آورده بودن و توی چشم به هم زدنی سرتاپای زری رو طلا گرفتن،سوسن خانم هم سرویس گرونقیمتی به عروسش هدیه داد و براشون آرزوی خوشبختی کرد،سفره ی شام که کشیده شد منصور مغموم نگاهم کرد و گفت خاله من نمیتونم غذا بخورم میشه برم تو حیاط؟بوسه ای به سرش زدم و‌گفتم اره خاله برو،یه هوا بهت بخوره بعد بیا داخل،تو کوچه نری ها باشه؟سرشو به علامت باشه تکون داد و رفت،زری که توی تمام مراسم حواسش به منصور بود با دیدن رفتنش نگاه ناراحتی بهم انداخت و سرشو تکون داد،نریمان رو روی سفره نشوندم و خودم به سمت زری حرکت کردم میخواستم خیالشو راحت کنم تا اذیت نشه،کنارش که نشستم سریع دستمو گرفت و گفت منصور کجا رفت گل مرجان؟الهی بمیرم واسه بچه ام خودم میدونستم با این کارم اذیتش میکنم،دستمو روی دست زری گذاشتم و گفتم چرا خودتو اذیت میکنی اخه خواهر من،چیزی نگفت که گفت میرم تو حیاط یکم بهم هوا بخوره،بهت قول میدم یکی دو روز دیگه خودش با قضیه کنار میاد،فقط بهش وقت یده…….زری دیگه چیزی نگفت و منم سراغ نریمان رفتم تا غذاشو بهش بدم،سر شب بود که بلاخره مهمان ها یکی یکی رفتن و‌ماهم آماده ی رفتن شدیم،سوسن خانم اصرار داشت منصور و حسام رو اونجا بذارم تا زری و امیر راحت باشن اما من اجازه ندادم و گفتم پیش خودم باشن بهتره اینجوری نریمان هم تنها نیست و بهانه نمیگیره……به خونه که رسیدیم زری و امیر توی اتاق خودشون رفتن و منم بچه هارو با توی اتاق خودمو بردم تا راحت باشن،منصور یکم بهتر شده بود و داشت با بچه ها بازی میکرد……
برای راحتیشون یک هفته ی تمام بچه هارو پیش خودم نگه داشتم و بعد از یک هفته زری دیگه نتونست تحمل کنه و اومد دنبالشون،با اومدن امیر به جمعمون زندگی رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود اکثر روزها مارو با خودشون بیرون می‌برد،حتی تا خونه ی سوسن خانم هم باید همراهشون می‌رفتیم و هرچقدر من اصرار میکردم که مزاحمشون نمی‌شیم گوش نمی‌کردن،از همون موقع نامزدی امیر اعلام کرده بود که ازم کرایه نمیگیره و دروغ چرا،زندگی برام راحت تر شده بود.....هر شب یا اونا توی اتاق من میومدن و یا ما اونجا می‌رفتیم برای ثانیه ای اجازه نمیدادن تنها بمونیم،امیر مثل یک برادر بزرگتر هوای من و نریمان رو داشت و نمیذاشت آب توی دلمون تکون بخوره......درست روزهای قبل از انقلاب بود بریم،همه میگفتن شاه فرار کرده و به زودی حکومت تغییر میکنه،نمیدونم چرا هیچ امیدی به اومدن آرش نداشتم و حس میکردم همونجا برای خودش زندگی تشکیل داده،عجیب بود اما هنوز هم عاشقش بودم و نمیتونستم به مرد دیگه ای فکر کنم،زری چند باری پیشنهاد داده بود غیابی طلاق بگیرم و ازدواج کنم با جدیت ازش خواستم دیگه این بحث رو تکرار نکنه،تمام سختی هایی که کشیده بودم فقط به این خاطر بود که نمی‌خواستم به خواسته ی مهتاب خانم جامه ی عمل بپوشونم.........
بلاخره انقلاب شد و همه خوشحال و شاد توی خیابون ریختن،مردم شیرینی پخش می‌کردن و به هم قول روزهای خوب رو میدادن......یه مدت که گذشت دوباره کوچه ها و خیابون ها اروم شد و میشد بیرون رفت،قرار شد نریمان رو پیش زری بذارم و دوباره شروع کنم به کار کردن،طلاهامو فروخته بودم و دیگه پولی توی دستم نمونده بود حتی چندباری از زری قرض کرده بودم......دوباره روزهای سخت دنبال کار گشتن فرا رسیده بود،یک هفته ی تمام این در و اون در زدم تا بلاخره تونستم پیرزن سن بالایی رو پیدا کنم که احتیاج به پرستار داشت،به خیال اینکه پیرزن مهربون و بی آزاریه قبول کردم و قرار شد از روز بعد برم سرکار........
با دخترش قول و قرار گذاشته بودم و هنوز خود پیرزن رو ندیده بودم،صبح که از خواب بیدار شدم سریع نریمان رو که خواب بود بغل کردمو توی اتاق زری بردم،چقد سخت بود جدا شدن از جگر گوشه ام اما خب چاره ی دیگه ای نبود......جلوی خونه که ترسیدم اولش خوف کردم،خونه ای قدیمی و تقریبا مخروبه که ترس رو توی دل آدم میذاشت........

ادامه دارد…

@My_Hekayat 📖 🪶
3,5100097
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۰۱:۴۱

🚨 داستان دنباله دار … #گل مرجان #قسمت صد و شانزده یکم که گذشت صحبتمون گل انداخت و سوسن خانم مادر امیر با مهارت کامل مجلس رو به سمت خاستگاری کشوند،زری ساکت بود و چیزی نمیگفت،قرار شد با امیر گوشه ی اتاق برن و حرف بزنن،دلم به این خوش بود که اگر جواب زری مثبت…
3,62000108
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۴ مهر ۱۴۰۵، ۲۲:۱۸

⚜️حکایت ⚜️

زنی بسیار ثروتمند را میشناختم که همه ی در آمدش را احتکار می کرد، به ندرت چیزی به کسی میبخشید، اما مدام برای خود میخرید و میخرید و میخرید...
به گردنبند علاقه ی بسیار داشت، یکبار دوستی از او پرسید: چندتا گردنبند داری؟
زن پاسخ داد : شصت و هفت تا !!
گردنبند ها را می خرید و به دقت آنها را در دستمال کاغذی می پیچید و گوشه ای میگذاشت  حتی اگر از آنها استفاده میکرد باز اشکالی نداشت، اما او از ( قانون مصرف ) تخلف می کرد ...

کمدهایش پر از لباسهایی بودند که هرگز نمیپوشید و جواهراتی که رنگ روشنایی به خود ندیده بودند.‌..
آنقدر به مال دنیا چسبید تا دستهایش از کار افتادند و فلج شدند، چنانکه دیگر قادر نبود از امورخودش مراقبت کند و به ناچار ثروتش به دیگران سپرده شد تا اداره ی آن را به عهده بگیرند...

آدمی با بی خبری از قانون ، سبب نابودی خود میشود..!
همه ی امراض و دلتنگیها زاییده ی تخلف از قانون محبت اند...!!

@zarabane_ketab 🚨🚨🚨🚨
4,1100034
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۴ مهر ۱۴۰۵، ۱۶:۱۸

🚨🚨🚨🚨
🚨 حکایت

حسنك روزگار ما

گاو ما ما میکرد، گوسفند بع بع میکرد، سگ واق واق میکرد؛ و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس دوست شده بود. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد!
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد؛
به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...

@My_Hekayat 📖 🪶
4,5400062
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۲۴ مهر ۱۴۰۵، ۱۱:۲۲

🚨🚨🚨🚨
🚨 حکایت

آرتور اَش (Arthur Robert Ashe, Jr)، متولد ۱۰ ژوئیه ۱۹۴۳ و درگذشته در ۶ فوریه ۱۹۹۳، تنیس‌باز برجسته سیاه‌پوست آمریکایی بود. او در ریچموند ایالت ویرجینیا بدنیا آمد و رشد کرد. او در دوران بازی خود سه بار عنوان مسابقات بزرگ جهانی تنیس، مشهور به گرند اسلم را برد. آرتور اش قهرمان افسانه ای تنيس در سال ۱۹۸۳ تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت. این قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون‎ آلوده اي كه درجريان عمل جراحي دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از  سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟»

آرتور در پاسخش نوشت: «در دنيا، ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند، ۵ ميليون نفر ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند،  ۵۰۰ هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند، ۵۰ هزار نفر پابه مسابقات ‏مي گذارند، ۵ هزارنفر سرشناس مي شوند، ۵۰ نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند، ۴ نفر به نيمه نهائي مي رسند و ۲ نفر به فينال، و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم كه از اين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟»

@My_Hekayat 📖 🪶
4,2600048
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۱۹:۲۷

Video
🔵باورم نمیشه خودم توی خونه یه همچین ماست سفت و خوشمزه ای درست کردم🥣

🟫خیلی راحت و آسون
🟫اقتصادی و بصرفه
🟫سفت و خوشمزه

اینم دستورش➡️➡️
1,310004
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۱۹:۲۷

Video
آموزش پخت کیــــکــــــهای تــــــــابه ای بــرای خـــانمــهــــایـــــ کــــه فــرندارن🥧

خانــــمــایی که دنبــال آشپزی آسون هســــتیــــد دســـتور کــلـی غـذاهـــای مختلف و آسون براتون گذاشتم

مشاهده دستور پخت ⬆️

https://t.me/+DiuplJb4Zn4zNGE0
1,240001
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۱۹:۲۷

🚨 حکایت

پرویز_پرستویی :

ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، اواسط ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان. یک ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ مي خواندم. ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ. خانم ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ بی ﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ می گفت: ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ.

ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ!

ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ. ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎی من ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ!ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!

ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ. ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ، ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ.ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ می نوشت. ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!

ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ.ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ.

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ."

📖 🪶
1,8200046
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۱۹:۲۷

Photo
کارگر در زیر کار و دخترک در زیر یار
هردو مینالند اما این کجا و آن کجا

یک منار در اصفهان و یک منار زیر پتو،
هر دو جنبانند اما این کجا و آن کجا

🔞اگه ازینجور شعرا میخوای بیا🚫
@Shear+18@shear+18
2,230002
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۱۹:۲۷

🚨🚨🚨🚨

🚨 حکایت

گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند، لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت:
من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را براى خود بردار.
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگى و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد.

اما وقتى خمره را باز کردند، داخلش را از سکه های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:
خداى داند و من دانم و تو هم دانى
که یک فُلوس ندارد عبید زاکانى

🚨 📖 🪶
2,3700023
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۱۹:۲۷

⚜

فواره چون بلند شود سرنگون شود

نیم بیتی بالا که به صورت ضرب المثل در آمده است در موردی به کار می رود که آدمی از حدود مقتدر و مشخص تجاوز نماید و دست به کاری زند که فوق قدرت و توانایی و بلکه شأن و شخصیت او باشد.

ساده‌تر آنکه شخص از گلیم خود پا را فراتر نهد و از محدوده خود به محیطی برتر و بالاتر پرواز نماید . بدیهی است نقاد روزگار هر کس را در صف خود جای می‌دهد سهل است بلکه گاهی شتاب سقوط و اعاده به مقام و محل اولیه به قدری شدید می‌باشد که به تلاشی و انهدام عامل جسور منتهی می‌گردد.

در چنین موقعی است که ضرب المثل بالا مصداق پیدا می‌کند وصرفا" آن را مورد استناد واصطلاح قرار می‌دهند. گاهی این ضرب المثل در مورد مخالفان و دشمنان بکار می‌رود یعنی اگر مخالف و معاند در مسیر ارتقاء و ترقی بیش از حد تصور پیشرفت کند به این صورت بیان می‌کنند .

اقبال خصم هر چه فزونتر شود نکوست
فواره چون بلند شود سرنگون شود

📖 🪶
3,5700015
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۱۹:۲۷

🚨 حکایت


در یک روز خاکستری زمستانی، حوصله ی مالک یک باغ زیبا سر رفت. او تصمیم گرفت، از همسایه ی خود که کتاب خوان بود و کتابخانه ی بزرگی داشت، کتابی به امانت بگیرد.
مرد همسایه گفت که کتاب مورد نظر را دارد، اما اصولا کتاب های خود را به کسی قرض نمی دهد. به جای آن پیشنهاد کرد که کتاب را در کتابخانه ی او مطالعه کند.
بهار رسید و کارهای باغ آغاز شد. هنگامی که زمان کوتاه کردن چمن ها رسید، مرد همسایه از صاحب باغ خواست که ماشین چمن زنی خود را به او امانت دهد. ظاهرا دستگاه خودش خراب شده بود. صاحب باغ به مرد همسایه گفت که نمی تواند ماشین چمن زنی را به امانت بگیرد، اما از آنجا که او اصولا دستگاه خود را به کسی قرض نمی دهد، باید در همان باغ از آن استفاده کند.

از قدیم گفته اند از هر دست بدهی از همان دست می گیری. دنیا همان طور با ما برخورد می کند که ما با او رفتار می کنیم و این شاید بزرگ ترین راز زندگی باشد.
وقتی به دیگران نیکی می کنیم در واقع به خودمان نیکی کرده ایم و وقتی به دیگران بدی می کنیم به کسی جز خودمان بدی نکرده ایم.


📖 🪶
3,4500047
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۱۹:۲۷

🚨 حکایت

پادشاهی دستورداد افراد کهن سال رابه قتل برسانند. جوانی پدرش را دوست داشت، هنگامیکه از این امر با خبر شد پدرش را در زیر زمین منزلش مخفی کرد.
و وقتی ماموران برای تفتیش آمدند کسی را نیافتند...
روزها گذشت و پادشاه ازطریق جاسوسان و خائنان مطلع شد، که جوان پدرش را پنهان نموده است و تصمیم گرفت که قبل از حبس جوان وقتل پدرش او را بیازماید...
ماموری دنبالش فرستاد.
مامور نزد او رفت و به او گفت که پادشاه شما را احضار نموده که وقت بامدادان درحال سوار و پیاده به نزد ایشان حضور یابید!
جوان به حالت حیرت و سر درگمی فرو رفت و به سراغ پدرش رفت و ماجرا را تعریف نمود...
مرد لبخندی زد و به فرزند خود گفت: عصایی بزرگ بیاور وروی آن سوار شو و پیاده نزد پادشاه حاضر شو!
جوان درمجلس پادشاه حضور یافت، پادشاه به زکاوتش تعجب نمود، وبه جوان گفت: برو و صبح در حال پوشیده و عریان برگرد!
جوان نزد پدر برگشت و ماجرا را تعریف نمود پدر به فرزند خود گفت: کفش خود را به من بده بخش پایین و پاشنه کفش رابرید وگفت: کفش خود را بپوش و نزد پادشاه حضور بیاب!پادشاه از زیرکی او شگفت زده شد و اینبار به او گفت: برو و فردا با دوست ودشمن خود بیا!
جوان نزد پدر برگشت و ماجرا را تعریف نمود...
پدرتبسمی کرد و به فرزندش گفت: همراه خود همسر و سگ خود را بردار و برو! وهریکی را نزدپادشاه بزن!
جوان گفت: چگونه ممکن است؟!
پدر گفت: شما انجام بده بزودی خواهی دانست!
بامداد جوان نزدپادشاه حاضر شد و جلوی پادشاه همسرش را زد. همسرش فریاد برآورد وبه شوهرش گفت: بزودی پشیمان خواهی شد. وبه پادشاه اطلاع داد که شوهرم پدرش راپنهان نموده است...
سپس سگش را زد سگ دوید...
جوان به سمت سگبرگشت و اشاره نمود. سگ بسویش شتافت و دور و برش از خوشی چرخید!
جوان رو به پادشاه نمود و گفت اینها همان دوست و دشمنند!

پادشاه تعجب نمود! و گفت: صبح همراه پدرتان بیایید.

صبح که نزد شاه حضور یافتند، پادشاه پدر جوان را به عنوان مستشار خود انتخاب نمود...
و در نهایت جوان وپدرش به لطف وفضل الهی نجات یافتند.

پدر هرگاه به سن بالا رسد چنان گنجینه‌ای است که قدر و قیمت آن را نمی دانیم مگر بعد از دست دادن چنین فرصت طلایی! او مدرسه کامل و درایت واقعی است، او را به عنوان مستشار و مکان اسرار خود قرار بده همیشه با او راه حل خود را می یابی!

📖 🪶
3,7500068
حکایت و داستان logo
حکایت و داستان

۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ۱۹:۲۷

🚨 حکایت

۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست، زن را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشی های که می کشید در حد بچه های دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکست خورده بود به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال همشاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره.
‏پدرم در نظرم قهرمان بود. [با عمه ام] یک سال اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچه هاش درس خون بودند. کار و بارش منظم بود و کار و زندگی مرتبی داشت و کم کم آماده میشد برای بازنشستگی و استراحت.
در مقابل عمه ام همه چیز زندگیش روی هوا بود و حالا تازه رفته بود نقاشی یاد بگیره.
‏ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار می کردم و داشتم زندگیم را کم کم می ساختم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف می زدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ می زنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشی های عمه دیگه!
‏عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو می کنه. نقاشی هاش رو می فروشه یکی دو جا هم تدریس می کنه. خیلی معروف شده.
داشتم شاخ در می آوردم.
‏عمه ام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشته هاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکی شون کامپیوتر رو ول کرد رفت مترجمی زبان یاد گرفت که کتاب ترجمه کنه. دومی علوم سیاسی رو ول کرد رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.
‏حالا بعد از چند سال که نگاه می کنم می بینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر می کردم از یه جای به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد، وگرنه دیگه خیلی دیره.

📖 🪶
3,8400059

Showing 30 of 70 posts

رتبه‌بندی

ورود لازم است

Frequently Asked Questions

کانال تلگرام حکایت و داستان درباره چیست؟+

حکایت و داستان (@my_hekayat) یک کانال تلگرام در دسته پادکست در tgdio است. این پروفایل رتبه، امتیاز، نظرات و پست‌های تازه را نشان می‌دهد تا قبل از عضویت تصمیم بگیرید. در حال حاضر حدود ۶۴٬۴۴۸ مشترک در tgdio دارد.

چطور به حکایت و داستان (@my_hekayat) در تلگرام بپیوندم؟+

پروفایل کانال را در tgdio باز کنید، سپس با دکمه Join / Open in Telegram به @my_hekayat بروید و رایگان عضو شوید.

آیا حکایت و داستان کانال خوبی در پادکست است؟+

در tgdio می‌توانید قبل از عضویت امتیاز، نظرات، رتبه و پست‌های حکایت و داستان را بررسی کنید. در حال حاضر حدود ۶۴٬۴۴۸ مشترک در tgdio دارد. آن را با کانال‌های مشابه پادکست مقایسه کنید.

آمار و پست‌های حکایت و داستان را کجا ببینم؟+

در tgdio صفحه @my_hekayat را برای آمار اعضا، رتبه، امتیاز و پست‌ها باز کنید. لینک Stats نمودار رشد را نشان می‌دهد.