✍ بعد از امضا و احصا بیدرنگ دارو را برای بیمار با درد کلیه تزریق کردم. به بیمار و همراهش توضیح دادم که جذب عضلانی دارو کُند است. تا دارو روی گیرندهها بنشیند و مسیر درد را ببندد دقایقی زمان لازم است. صبور و آرام باشید! هنوز دقایقی از تزریق دارو نگذشته بود که همراهِ بیمار مقابل ایستگاه پرستاری ایستاد و گفت سرپرستار این خراب شده کیه؟! معلوم بود چیزکی میداند و چیزی در چنته دارد! داد و بیداد کرد بیحد. بد و بیراه گفت فراوان. از زشتی و درشتی هیچ کم نگذاشت. از هیچ کراهتی کوتاه نیامد. من سرپرستار نبودم اما از سر سادگی همیشه سپر پرستاران میشدم. سینه جلو دادم و گفتم امرتان؟ صدایش را بالا برد و گفت؛ کدام معتاد مافنگی مخدر را برای خودش تزریق کرده و به بیمار من آبمقطر زده؟!
✍ ما پرستارها میدانیم در بحران و بیثباتی قدرت قضاوت و تصمیمگیری آدم دچار خلل میشود. برای همین به تندی و تلخی حرفها در چنین شرایطی توجه نمیکنیم. میشنویم و میگذریم. بار دیگر برایش توضیح دادم که واکنش هر بدن به دارو متفاوت است. یکی زودتر و یکی دیرتر جواب میدهد. بعضی دردها هم اصلا به مُسَکن جواب نمیدهند. بافت چربی، میزان گردش خون و عوامل دیگر تاثیر دارند. به زودی دردش ساکت میشود آقا. آقا اما قصد قانع شدن نداشت. گفت نیاز نیست آمپولزنِ بیسوادی برای من مکانیسم و مدت اثر دارو را توضیح دهد. به جای اظهار فضل کارَت را درست انجام بده! میدانی من کیاَم؟ من چه کارهام؟
✍ هیچ وقت مرتبه و منزلت اداری آدمها برایم مهم نبوده است. همیشه عنوان و علامت آدمها برایم بیارزش بوده، هست و خواهد بود. به ادب آدمها بیشتر از آویزههایشان توجه میکنم. گفتم اهمیت ندارد که کی و چکاره هستید! بعنوان همراه بیمار حق دارید نگران بیمارتان باشید. آنچه نیاز بوده برای مریضتان انجام شده. حق اهانت ندارید. اگر از خدمات ناراضی هستید بروید شکایت کنید. حق نداری صدایت را بالا ببری. حق توضیح داری اما حق توهین هرگز!
✍ گاهی سکوت ما بعضی را به سهو میاندازد. برخی تأمل و تحمل را به حساب ترس میگذارند. بعضی ادب و آرامش که میبینند عاصیتر و عارضتر میشوند. گاهی نرمش حریف نفهمی نمیشود. گفت؛ برای من فلسفه نباف! این گ.. خوریها به شما نیامده! بیچارهات میکنم، دادگاهیات میکنم تا بدانی شکایت یعنی چه! از نان خوردن که افتادی میفهمی من کیام و چهکارهام. گفت این بار بد جایی شاشیدی آقای فیلسوف! و بی آنکه مخاطب خاصی داشته باشد فریاد زد زنگ بزن رئیس بیمارستان، بگو معاون درمان اینجاست! وصف اقای معاون را شنیده بودم اما وصلش را نه.آنها که دیده بودند میگفتند معاون آدم مَشت و میزانی نیست!
✍ اورژانسجای عجیبی است. شهری پر از شر و شور زیر پای گزمهها و گردنکلفتها. محلهای مملو از مشکل و مسئله! مانند ترمینال جنوب پُر از آدمها و آرزوها. شهرهای شلوغِ شلخته هم جانی دارند هم جوانمرد. تنظیم رابطه آدمها در اورژانس مسئله مهمی است. کسی باید متولی این مطلب باشد کسی که مانند داش آکُل تعصب محله را بکشد. منوچهر داشآکُل اورژانس بود. از سر و زبان کم نمیآورد. درست از واژهها استفاده میکرد. گِراگیر قهاری بود. گلولهها را دقیق میکوبید توی ملاج مهاجم. مثل مین زیر پای دشمن میترکید. حرفش تیر خلاص بود. در شقیقه شلیک میشد. جَنَم جنگیدن داشت. به موقع درگیر میشد، سر وقت دست میکشید. ضربه را ناکار میزد در حد نابودی. به آسانی راه نمیافتاد اما وقتی که حرکت میکرد مثل تانک از روی حریف رد میشد. طرف را لِه میکرد. حاضر جوابیاش مثل زهر افعی سیستم عصبی را فلج میکرد. کسی حریف هجوم کلامیاش نبود. حرفها را نمیگفت، شلیک میکرد!
✍ وقتی که درشتگوییهای آقای معاون از حد و اندازه گذشت منوچهر از روی صندلی بلند شد. زهر هزار کفچهمار در نینی چشمهایش بود. مریضت کدام است؟ با منوچهر و معاون رفتیم بالای سر بیمار. بیماری که موقع ورود به بخش مثل مار زخمی به خود میپیچید حالا راحت و ریلکس روی تخت خوابیده بود. همراه بیمار گفت خُب که چه؟ منوچهر دندانهایش را روی هم فشرد و گفت یعنی آبمقطر اثر کرده! یعنی اینکه دقیق و درست فرمایش کردی، بد جایی شاشیده! توی دهنِ تو شاشیده و از اتاق بیرون رفت.
😳 دیدهای سوزنی در بادکنکی فرو میکنی، یک لحظه تمام بادش خالی میشود، یک لحظه تمام باد آقای معاون خالی شد! یک بادکنک سوراخ از پست و مقام و مدرکش جا مانده بود!
@Khapuorah
#ماشااکبری








