امید، تابآوری و اخلاق!
چو نومید گردد ز یزدان کسی
ازو نیکبختی نیاید بسی
«فردوسی»
فرزانهٔ ایران، در این بیت که از زبان اسفندیار است، پیوندی باریک میان امید، نیکبختی و اخلاق برقرار کرده است. داستان از آنجا آغاز میشود که اسفندیار در خان ششم، برای نجات خواهرانش، با سرمای سختی روبهرو میشود. برف و سرمای طاقتفرسا یارانش را تا آستانهٔ ناامیدی پیش میبرد. اسفندیار در این هنگام، گرانمایگان سپاه را فرامیخواند و با یادآوری داستانهای امیدبخش، میکوشد دل آنان را زنده کند و نیروی رفتن را به ایشان بازگرداند. در میان همین سخنان است که میگوید:
«چو نومید گردد ز یزدان کسی
ازو نیکبختی نیاید بسی»
حال میتوان پرسید چرا فردوسی از زبان اسفندیار، میان ناامیدی از خداوند و دوری از نیکبختی، نسبتی برقرار کرده است؟ چرا نمیتوان چشم نیکبختی و زیست اخلاقی از کسی داشت که دچار ناامیدی از خداوند شده است؟
پاسخ را شاید بتوان در معنای دینی و الهیاتی امید جستوجو کرد. در اینجا سخن از امیدواری متعارف به بهبود اوضاع یا رسیدن به آرزوهای شخصی نیست؛ امید، اعتماد به حضور و تدبیر خداوند در جهان است. ناامیدی از چنین حضوری، آدمی را در برابر جهانی بیپناه و بیمعنا قرار میدهد؛ جهانی که در آن، پیوند میان کردار و پیامدهای آن، دیگر استوار و قابل اعتماد به نظر نمیرسد. اگر کسی باور کند که در عالم هیچ تکیهگاه و معنای برتری وجود ندارد، ممکن است به این نتیجه برسد که هر کاری رواست و هر وسیلهای برای رسیدن به مقصود مجاز. این همان نگرانی مشهور داستایفسکی است که در صورتبندی رایج آن، با این عبارت بیان میشود: «اگر خدا نباشد، همهچیز مجاز است.»
البته این سخن را نباید حکمی قطعی دربارهٔ همهٔ انسانهای ناامید دانست؛ نه هر ناامیدی به بیاخلاقی میانجامد و نه اخلاقورزی منحصر به ایمان دینی است. مسئله در افق فردوسی و مولانا، معنای عمیقتری دارد: ناامیدی از سرچشمهٔ معنا و خیر، میتواند بنیان انگیزهٔ نیکی را سست کند و آدمی را به سوی بیاعتنایی به سرنوشت دیگران سوق دهد.
مولانا در دفتر سوم مثنوی، همین نسبت را با زبانی دیگر بیان میکند. او نخست از لذتهای روحانی و مستیهای آسمانی سخن میگوید؛ از بادهای که چون به جان برسد، آدمی را از شرابهای این جهان بینیاز میکند. کسانی که طعم آن لذت را چشیدهاند، خُم بادهٔ این جهان را میشکنند و دل به چیزی فراتر از خواهشهای جسمانی میسپارند. اما آنان که از بادهٔ ربّانی نومید و از هر دو جهان دور ماندهاند، پنداری در گور تن خویش پنهان شدهاند و به جای آنکه راهی به سوی روشنایی بگشایند، خارهای بیشمار بر سر راه دیگران میکارند:
«ناامید از هر دو عالم گشتهاند
خارهای بینهایت کِشتهاند»
این تصویر، ناامیدی را از حصار روان فرد بیرون میآورد و به پیامدهای اجتماعی و اخلاقی آن میکشاند. خار کاشتن، کنایه از رنجی است که آدمی بر خود و دیگران تحمیل میکند؛ گویی کسی که راهی به سوی معنا و امید نمییابد، جهان را نیز به بیراهه و خارزار بدل میسازد.
از همینجا میتوان به مفهوم تابآوری رسید؛ مفهومی که در روزگار کنونی ایران، بیش از همیشه به آن نیاز داریم. تابآوری، صرفاً تحمل رنج یا دوام آوردن در برابر دشواری نیست؛ توانِ حفظ معنا، بازسازی نیرو و ادامهٔ عمل در دل بحران است. امید یکی از سرچشمههای این توان است: نه امیدی سادهدلانه که رنج را انکار کند، نه وعدهای بیپشتوانه که فردا را تضمینشده بداند؛ بلکه اعتمادی که امکان حرکت را، حتی در تاریکی، از آدمی نمیگیرد.
از این منظر، هفتخان رستم و اسفندیار را نیز میتوان آزمونهایی برای تابآوری دانست. پهلوان در این سفرها فقط با دشمنان بیرونی نمیجنگد؛ با گرسنگی، تشنگی، سرما، ترس، فرسودگی و لحظههایی روبهرو میشود که توان ادامه دادن در معرض شکست قرار میگیرد. هر خان، آستانهای است که باید از آن گذشت؛ نه با نیروی جسمانی بهتنهایی، بلکه با خرد، اراده، تدبیر و امید. پهلوانی در شاهنامه، تنها پیروزی بر دیگری نیست؛ توانِ برخاستن و ادامه دادن در هنگامهای است که جهان بر آدمی تنگ میشود.
با این همه، تابآوری را نباید با تحمل بیپایان رنج یا پذیرش وضع موجود یکی گرفت. امیدی که به اخلاق راه نبرد، ممکن است به تسلیم یا خودفریبی بدل شود؛ و تابآوریای که فقط دوام آوردن را بیاموزد، اما توان تغییر و یاری رساندن را از آدمی بگیرد، از معنای انسانی خود تهی میشود.
امید در معنای ژرف خود، نیرویی برای حفظ مسئولیت است: اینکه در تنگناها نیز دست از نیکی نکشیم، رنج خود را به رنج دیگران نیفزاییم و امکان بهبود را، هرچند کوچک، زنده نگه داریم. در روزگار دشوار ما، پیام فردوسی و مولانا بیش از هر زمان دیگری شنیدنی است: امید و ناامیدی تنها حالِ دل نیست؛ میتواند راه و رسم زندگی را نیز دگرگون کند.
ایرج رضایی
بیست و شش مهرماه ۱۴۰۵
@irajrezaie