آگورا Telegram channel photo

آگورا

@aaagoraPublic Channel

«کانالی برای خواندن متن‌های کوتاه درباره زندگی روزمره، معنا، و تجربه انسانی.»

1.4k

Last views

۴.۳k (4,332 subscribers)
عضو
—
Rating
40
Total Posts
Oct 17, 2026, 9:28 AM
به‌روزرسانی شده
Apr 26, 2026
Created
Stats

شما در حال مشاهده محتوای فارسی هستید. برای مشاهده محتوا به زبان‌های دیگر، زبان سایت را تغییر دهید.

Channel Information

Channel Information
Channel Nameآگورا
Username@aaagora
Categoryانگیزه روزانه
Languageفارسی
Countryایران
عضو4,332
Channel TypePublic Channel
Created۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
Last Updated۲۵ مهر ۱۴۰۵ • ۵ روز پیش
StatusActive

رتبه‌بندی

رتبه‌بندی جهانی
#6253-5
رتبه‌بندی زبان
#672+2
رتبه‌بندی دسته‌بندی
#62بدون تغییر

رشد مشترکان

مجموع: 4.3K30 Days growth: +1.6K59.2%
09/1809/2309/2810/0310/0810/1310/17
رشد مشترکان - 30 Days
DateSubscribers
18:09:20262,721
19:09:20262,721
20:09:20263,512
21:09:20263,512
22:09:20263,512
23:09:20263,512
24:09:20263,512
25:09:20263,512
26:09:20263,512
27:09:20263,512
28:09:20263,512
29:09:20263,512
30:09:20263,512
01:10:20263,512
02:10:20263,512
03:10:20263,512
04:10:20263,512
05:10:20263,512
06:10:20263,512
07:10:20263,512
08:10:20263,512
09:10:20263,512
10:10:20263,512
11:10:20263,512
12:10:20263,512
13:10:20263,512
14:10:20263,512
15:10:20263,512
16:10:20263,512
17:10:20264,332
رشد مشترکان - Weekly
DateSubscribers
Week of 20:04:20263,071
Week of 27:04:20263,071
Week of 04:05:20263,058
Week of 11:05:20263,058
Week of 18:05:20263,058
Week of 25:05:20263,058
Week of 01:06:20263,058
Week of 08:06:20263,058
Week of 15:06:20263,058
Week of 22:06:20263,058
Week of 29:06:20263,058
Week of 06:07:20262,892
Week of 13:07:20262,892
Week of 20:07:20262,892
Week of 27:07:20262,892
Week of 03:08:20262,892
Week of 10:08:20262,892
Week of 17:08:20262,761
Week of 24:08:20262,761
Week of 31:08:20262,743
Week of 07:09:20262,721
Week of 14:09:20263,512
Week of 21:09:20263,512
Week of 28:09:20263,512
Week of 05:10:20263,512
Week of 12:10:20264,332
رشد مشترکان - Monthly
DateSubscribers
April 20263,071
May 20263,058
June 20263,058
July 20262,892
August 20262,761
September 20263,512
October 20264,332
رشد مشترکان - Yearly
DateSubscribers
20264,332

Top 10 posts

Most viewed posts from this channel

By views
  1. #1عکس‌های قدیمی واقعاً قدیمی‌ هستند. رنگ‌شان پریده چون سال‌های زیادی از 13.3K
  2. #2کاوە آهنگر و سیاست از پایین: اسطوره، حافظه، و ظهور سوژه فرودست در خوان13.0K
  3. #3واژه‌ی عجیبی در زبان پرتغالی هست به نام Saudade؛ سوداد. واژه‌ای که اغل10.6K
  4. #4جنگ همیشه با شلیک آغاز نمی‌شود. گاهی با تعلیق آغاز می‌شود.آستانه‌ جنگ،10.4K
  5. #5بعضی وقت‌ها دعوتی را رد می‌کنی، موبایل را کنار می‌گذاری، خبری را نمی‌خ10.2K
  6. #6بعد از سیل ممکن است کسی به خانه‌اش برگردد و خانه همان‌جا باشد، اما دیگ9.7K
  7. #7☑️ سیاست در عصر اسکرول8.8K
  8. #8خاطره چیزی نیست که از گذشته باقی می‌ماند. خاطره شکلی از تصرفِ آینده هم8.3K
  9. #9اولین بار بدون روسری در خیابان، پیش از آن‌که تجربهٔ آزادی باشد، تجربهٔ8.1K
  10. #10مهم‌ترین ردِ «زن، زندگی، آزادی» را نه روی دیوارها، بلکه در فاصلهٔ بسیا7.8K

آخرین پست‌ها

آگورا logo
آگورا

۲۵ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۰۷

☑️ مادرِ بمب‌ها

📎در «مادرِ بمب‌ها»، ویرانی برای خود نَسَب می‌سازد. واژه‌ای که از جهان زایش آمده نام یکی از عظیم‌ترین ابزارهای نابودی می‌شود. زبان، معنای زندگی‌بخشِ «مادر» را کنار می‌زند و هیبتش را برای قدرت نگه می‌دارد. چیزی که باید آغاز زندگی را تداعی کند، معیار بزرگیِ مرگ می‌شود. ویرانی هرچه بزرگ‌تر می‌شود، زبان نیز باشکوه‌تر می‌شود. بمب شخصیت پیدا می‌کند و پیش از آنکه چیزی را ویران کند تخیل را تسخیر می‌کند.

1⃣ وقتی چنین سلاحی در میان گزینه‌های حمله به یک کشور قرار می‌گیرد بمب هنوز از هواپیما رها نشده، وارد زندگی مردم شده است. سلاح برای آغاز کار خود همیشه به انفجار احتیاج ندارد. کافی است امکان استفاده از آن واقعی شود. از همان لحظه، چیزی در نسبت انسان با فردا تغییر می‌کند. سفری عقب می‌افتد، خانواده‌ای درباره ماندن یا رفتن حرف می‌زند، کسی داروی بیشتری می‌خرد، کسی شب چند بار تلفنش را نگاه می‌کند. بمب هنوز در انبار است، اما آینده وارد شعاع انفجار شده است.

2⃣ قدرت تهدید از همین‌جا می‌آید. توان نابودکردن فردا پیش از هر انفجاری بر امروز اثر می‌گذارد. قدرت نظامی فقط بر خاک و ساختمان اعمال نمی‌شود. می‌تواند بر زمان نیز اعمال شود. کسی که بتواند آینده دیگری را نامطمئن کند بخشی از اکنون او را هم در اختیار گرفته است. جنگ می‌تواند پیش از جنگ آغاز شود. در خواب، در انتظار، در تصمیمی که گرفته نمی‌شود. چون هنوز کسی مطمئن نیست فردا قابل اعتماد است.

3⃣ سلاح را با وزن، شعاع انفجار، قدرت نفوذ، نوع هدف و میزان تخریب می سنجند. زبان نظامی ناچار است جهان را قابل اندازه‌گیری کند، اما همین اندازه‌گیری چیزی را از دید خارج می‌کند. روی نقشه، «ایران» یک سطح است. اما روی صفحه عملیات، یک تأسیسات نقطه‌ای است. زیرساخت در زبان جنگ چیزی است که می‌توان هدف گرفت. در زندگی، چیزی است که انسان به آن تکیه داده بی‌آنکه هر روز نامش را بداند. همین‌جا فاصله میان نقشه و زندگی خطرناک می‌شود. هرچه جنگ بیشتر به زبان اهداف و زیرساخت‌ها ترجمه شود، انسان آسان‌تر از میدان دید کنار می‌رود.

4⃣ ابهت سلاح حتی می‌تواند زبان مخالفت با جنگ را هم تسخیر کند. بحث به این سمت می‌رود که آیا بمب مؤثر است، آیا به هدف می‌رسد، آیا نتیجه نظامی مطلوب تولید می‌کند. پرسش از کارآمدی آرام‌آرام جلوتر از پرسش از حق قرار می‌گیرد. انسانی که زیر سایه تهدید زندگی می‌کند، جنگ را با همین معیارها تجربه نمی‌کند. برای او سؤال ساده‌تر است. آیا فردا هنوز قابل برنامه‌ریزی است. یک سوی ماجرا قدرت خود را با وزن بمب اندازه می‌گیرد. سوی دیگر همان قدرت را با مقدار آینده‌ای می‌سنجد که هنوز برایش باقی مانده است.

5⃣ حق مردم به داشتن آینده وابسته به بی‌گناهی حکومتشان نیست. زندگی غیرنظامی جایزه‌ای نیست که فقط به شهروندان دولت‌های خوب داده شود. کسی نباید برای داشتن فردا ابتدا از حکومتش دفاع کند یا بی‌گناهی آن را ثابت کند. در زمان جنگ کشور و حکومت به‌سادگی روی هم می‌افتند و نام یک دولت آن‌قدر بزرگ می‌شود که میلیون‌ها زندگی کوچک پشت آن پنهان می‌ماند. کشور فقط چیزی نیست که روی نقشه بتوان دورش خط کشید. کشور مجموعه‌ای از فرداهای شخصی است. امتحانی که قرار است هفته بعد برگزار شود. عمل جراحی‌ای که برای ماه آینده وقت گرفته‌اند. دیداری که کسی قول داده جمعه انجامش دهد. نان صبح. داروی شب. خوابی که هنوز باید کامل شود. قدرت سلاح با چیزهای بزرگ اندازه‌گیری می‌شود، اما ویرانی همیشه از چیزهای کوچک عبور می‌کند.

◼️همین چیزی است که نام پرهیبت «مادرِ بمب‌ها» پنهان می‌کند. بزرگی بمب را می‌توان با عدد نوشت. بزرگی آنچه ممکن است از بین برود، معمولاً در هیچ عددی جا نمی‌شود.

#مادر_بمب‌ها
#جنگ
#ایران
#تهدید_نظامی
#زندگی_روزمره
#آینده
#قدرت
#خشونت
#زیرساخت
#فلسفه_سیاسی
@aaagora
#جلال_رحمانی
1,3800057
آگورا logo
آگورا

۱۲ مهر ۱۴۰۵، ۲۱:۳۸

آدمِِ تنها مدام فضاها را پُر می‌کند. خودش را به مکان‌های موجود می‌برد و با آدم‌های ناموجود ملاقات می‌کند. روی همان نیمکتی می‌نشیند که زمانی کسی کنارش نشسته بود. وارد کافه‌ای می‌شود که دیگر حضورِ آن دیگری را ندارد. از خیابانی رد می‌شود که هنوز سر جایش است. اما جهانِ سابقش از آن کوچ کرده است.

در این‌جا تنهایی هنوز به واقعیت متصل است. مکان باقی مانده، فقط کسی از آن کم شده است.

اما تنهاییِ عمیق‌تر از جایی آغاز می‌شود که خودِ مکان هم دیگر وجود ندارد. تصور کن آدم به خانه‌ای بازمی‌گردد که خراب شده، به شهری که عوض شده، به رابطه‌ای که فقط در ذهن می‌تواند ادامه پیدا کند، به آینده‌ای که هرگز اتفاق نیفتاد. دیگر مسئله ملاقات با آدمی غایب نیست؛ مسئله ورود به جهانی‌ است که هیچ جغرافیایی آن را حمل نمی‌کند.

در این شکل از تنهایی، حافظه کافی نیست. تخیل باید جای جهان را بگیرد.

اصیل‌ترین شکل تنهایی همین است: نه وقتی کسی نیست، بلکه وقتی دیگر «جایی» هم برای بودن با او وجود ندارد. آنجا انسان فقط تنها نیست بی‌جهان هم شده است.
@aaagora
#جلال_رحمانی
#پاره_فکر
2,4600098
آگورا logo
آگورا

۰۲ مهر ۱۴۰۵، ۲۳:۱۶

زندگی فقط از آن‌چه اتفاق افتاده ساخته نمی‌شود. چیزهایی هم که هرگز رخ نداده‌اند، سال‌ها در حاشیهٔ آن باقی می‌مانند. مثلا شهری که نرفتیم، کسی که با او نماندیم، حرفه‌ای که انتخاب نکردیم، و آن «من» دیگری که در یک پیچِ دورِ زندگی از ما جدا شد و راه دیگری رفت.

عجیب این است که این زندگی‌های نزیسته خاطره ندارند، اما می‌توانند حسرت داشته باشند. هیچ عکسی از آن‌ها نیست، هیچ صبحی واقعاً در آن‌ها بیدار نشده‌ایم. بااین‌حال گاهی از چیزی اندوهگین می‌شویم که هرگز وجود نداشته است. همین «هرگز وجود نداشتن» امتیاز بزرگی به آن‌ها می‌دهد.

زندگی‌ای که زیسته‌ایم، زیر بار واقعیت فرسوده شده است. آدم‌هایش ناامیدمان کرده‌اند، آرزوهایش کوچک شده‌اند، بعضی انتخاب‌هایش اشتباه از آب درآمده‌اند. اما زندگیِ نزیسته از این آزمون‌ها معاف بوده است. هیچ‌وقت مجبور نشده از خیال وارد جهان شود و هزینهٔ واقعی بودن را بپردازد.

برای همین، گاهی رقیبِ زندگیِ ما گذشته نیست؛ امکان است. خودمان را با کسی مقایسه می‌کنیم که می‌توانستیم باشیم، بی‌آن‌که بدانیم او هم اگر واقعاً زندگی می‌کرد، چه چیزهایی را از دست می‌داد. این شاید بی‌رحمانه‌ترین امتیازِ زندگی‌های نزیسته باشد چون هرگز زندگی نشده‌اند.

آدم در طول عمرش فقط با مردگان خداحافظی نمی‌کند. با تعداد زیادی از «خود»های ممکنش هم خداحافظی می‌کند؛ بی‌آن‌که هیچ‌کدام‌شان هرگز به دنیا آمده باشند.
@aaagora
#جلال_رحمانی
4,89000122
آگورا logo
آگورا

۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ۲۲:۵۶

خاطره چیزی نیست که از گذشته باقی می‌ماند. خاطره شکلی از تصرفِ آینده هم است. دو نفر مدتی کوتاه کنار هم زندگی می‌کنند و در همان مدت بی‌آن‌که بدانند این کافه، آن خیابان، آن ساعتِ شب، فلان ترانه، را کنار هم تصرف می کنند.. اشیاء و مکان‌ها کم‌کم از بی‌طرفی خارج می‌شوند و به قلمرو مشترک بدل می‌شوند.

بعد یکی می‌رود. اما قلمرو تقسیم‌شده پس گرفته نمی‌شود. آن‌که مانده دیگر نمی‌تواند آزادانه از همان خیابان عبور کند،. همان آهنگ را بشنود. همان فصل را بی‌طرفانه تجربه کند. گذشته در آینده حقِ ارتفاق پیدا کرده است. چیزی که تمام شده. همچنان از میان روزهای بعدی عبور می‌کند. فرد غایب برای ادامه‌ حضورش به رضایتِ ما احتیاج ندارد.

او می‌تواند از رابطه بیرون برود. اما در معماریِ ادراکِ دیگری بماند. جهان بعد از او هنوز به نام او نشانه‌گذاری شده است؛ مثل شهری پس از سقوط یک امپراتوری که نام خیابان‌ها عوض شده، اما نقشه‌ قدیمی هنوز زیر نقشه‌ جدید دیده می‌شود. به همین دلیل، بعضی آدم‌ها بیش از مدتی که در زندگی ما بوده‌اند، در ما اقامت می‌کنند. مسئولیتِ نزدیک‌شدن به دیگری از همین‌جا آغاز شود که هر حضوری، اگر به اندازه‌ کافی عمیق شود، چیزی از آینده‌ او را هم اشغال می‌کند.

اگر قرار نیست بمانید، دست‌کم آگاه باشید که رفتن همیشه به معنای خارج شدن نیست.
@aaagora
#جلال_رحمانی
8,32000100
آگورا logo
آگورا

۲۵ شهریور ۱۴۰۵، ۲۱:۵۸

اولین بار بدون روسری در خیابان، پیش از آن‌که تجربهٔ آزادی باشد، تجربهٔ ناآشنایی با خود است. بدن ناگهان از نظمی خارج شده که دیگر «نظم» به نظر نمی‌رسد. اینجاست که می‌فهمی اجبار فقط چیزی نیست که بر بدن تحمیل می‌شود. چیزی‌ است که بدن یاد می‌گیرد پیشاپیش انجام دهد. قانون، وقتی موفق می‌شود از متن قانون خارج شود که در عادات ما سکونت کند.
خیابان به مکانی بدل می‌شود که در آن بدن برای نخستین بار خودش را نه مطابق با فرمان بلکه در فاصله‌ای از آن تجربه می‌کند. این فاصله فقط چند سانتی‌متر میان مو و پارچه است. اما از نظر سیاسی همین چند سانتی‌متر از یک میدان بزرگ‌تر است.

آزادی همیشه با احساس سبک‌شدن آغاز نمی‌شود. گاهی به شکلِ سنگینیِ آگاهی ظاهر می‌شود.ناگهان می‌فهمی چیزی که سال‌ها «عادی» بود، عادی نبوده است.

نخستین بار بدون روسری بیش از آن‌که لحظهٔ برداشتن چیزی از سر باشد، لحظهٔ برداشتن چیزی از روی جهان است. چیزی شبیه پرده‌ای که سال‌ها میان بدن و امکانِ دیگری از زندگی افتاده بود.

@aaagora

#جلال_رحمانی
#پاره_فکر
8,07000122
آگورا logo
آگورا

۲۵ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۳۱

مهم‌ترین ردِ «زن، زندگی، آزادی» را نه روی دیوارها، بلکه در فاصلهٔ بسیار کوتاهی میان یک دست و یک روسری می توان دید.

زنی جلوی در ایستاده است و می‌خواهد بیرون برود. سال‌ها دست تقریباً بی‌فکر بالا می‌رفت؛ روسری جلو کشیده می‌شد، موها پنهان می‌شدند و بعد در باز می‌شد. حرکتی کوچک، آن‌قدر تکرارشده که دیگر کسی آن را «تصمیم» نمی‌دید. حالا ممکن است همان زن هنوز روسری بر سر بگذارد. اما دست، برای کسری از ثانیه مکث می‌کند. تمام مسئله در همین مکث است.

قدرت وقتی کامل می‌شود که دیگر لازم نباشد فرمان بدهد. وقتی فرمان وارد عضله شود؛ وقتی بدن پیش از رسیدن مأمور، خودش مأمور خودش باشد. در این نقطه، اطاعت دیگر شبیه اطاعت نیست. شبیه «همین‌طوری‌ست» است. «زن، زندگی، آزادی» پیش از هر چیز به همین «همین‌طوری‌ست» آسیب زد.

آنچه زمانی عادت بود دوباره به صورتِ انتخاب ظاهر شد. آنچه طبیعی جلوه می‌کرد، منشأ و اجبارش را نشان داد. حرکتِ ساده‌ای که سال‌ها بی‌صدا انجام می‌شد، ناگهان پرسش‌برانگیز شد.

این تغییر را با شمارش روسری‌ها در خیابان نمی‌شود کاملاً اندازه گرفت. ممکن است روزی فشار بیشتر شود، اما میان «اطاعت کردن» و «طبیعی دانستنِ اطاعت» فاصله‌ای هست که قانون به‌سادگی نمی‌تواند آن را پُر کند.

جنبش‌ها همیشه ابتدا حکومت‌ها را تغییر نمی‌دهند. گاهی فقط یک مکث در بدن می‌سازند. اما بعضی مکث‌ها برگشت‌ناپذیرند. دست شاید دوباره بالا برود؛ اما دیگر نمی‌تواند نداند چرا.
@aaagora
#جلال_رحمانی
7,8100099
آگورا logo
آگورا

۲۲ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۱۲

Media · open in Telegram
7,1500065
آگورا logo
آگورا

۲۰ شهریور ۱۴۰۵، ۰۰:۰۳

عکس‌های قدیمی واقعاً قدیمی‌ هستند. رنگ‌شان پریده چون سال‌های زیادی از آن گذشته، گوشه‌شان ساییده چون دست‌به‌دست شده‌اند و آن آدمِ جوانِ داخل قاب شاید دیگر جوان نباشد یا اصلاً زنده نباشد. کهنگیِ عکس، اثرِ عبور زمان است.

اما عکس‌های بامزهٔ این روزها در اینستاگرام از همان لحظهٔ تولد پیر شده اند. هنوز چند دقیقه از گرفتن‌شان نگذشته که رنگ‌شان می‌پرد، نورشان زرد می‌شود، دانه‌های تصویر ظاهر می‌شوند و چهره‌ای که امروز روبه‌روی دوربین ایستاده، ناگهان شبیه کسی می‌شود که باید چهل سال پیش از او عکس گرفته باشند.

این فقط تقلید از یک مُد قدیمی نیست. این عکس ها می گویند ما دیگر منتظر نمی‌مانیم زمان، عکس را به خاطره تبدیل کند؛ خاطره را از پیش روی عکس می‌نشانیم.

عکس قدیمی ارزش خاصی دارد چون «باقی مانده» است. از میان هزاران لحظه، این یکی دوام آورده. در آلبومی نگه داشته شده. از خانه‌ای به خانه‌ای رفته و به امروز رسیده است. کهنگیِ آن فقط یک کیفیت بصری نیست؛ گواهِ بقاست.

تصویر دیجیتال چنین سرگذشتی ندارد. به آسانی تولید می‌شود تکثیر می‌شود اسکرول می‌شود و گم می‌شود. شاید برای همین است که به آن خط‌وخش، محوشدگی و رنگِ فرسوده اضافه می‌کنیم. می‌خواهیم تصویری که هنوز هیچ گذشته‌ای ندارد، طوری به نظر برسد که انگار از گذشته‌ای طولانی جان سالم به در برده است. ما به عکس‌ها کهنگی می‌دهیم تا از «امروز بودن» نجات‌شان دهیم.

انگار دیگر صبر نداریم زمان از ما خاطره بسازد. می‌خواهیم پیشاپیش شبیه چیزی باشیم که روزی کسی از نبودنش دلتنگ خواهد شد.
#جلال_رحمانی
@aaagora

#پاره_فکر
13,30000182
آگورا logo
آگورا

۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ۲۳:۰۷

Photo1/2
کاوە آهنگر و سیاست از پایین: اسطوره، حافظه، و ظهور سوژه فرودست در خوانش کوردی

جلال رحمانی

♦️این مقاله با بازخوانی اسطوره کاوه آهنگر، امکان صورت‌بندی نوعی نظریه سیاسی از پایین را بررسی می‌کند. نظریه‌ای که نقطه عزیمت آن نه دولت، نه رهبر، نه حزب پیشتاز بلکه ظهور سوژه‌های فرودست از دل رنج مشترک است. مقاله با مقایسه دو صورت روایی از کاوه یعنی روایت شاهنامه‌ای و روایت‌های کوردی نشان می‌دهد که این تفاوت صرفاً تفاوتی ادبی یا فولکلوریک نیست.

♦️برای مطالعه متن کامل مقاله و دانلود فایل PDF بر روی لینک کلیک کنید.

https://govarikomar.org/کاوه-آهنگر-و-سیاست-از-پایین-اسطوره،-حاف/

@govarikomar
13,00000330
آگورا logo
آگورا

۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ۰۱:۱۱

واژه‌ی عجیبی در زبان پرتغالی هست به نام Saudade؛ سوداد. واژه‌ای که اغلب می‌گویند ترجمه‌ دقیقش در بسیاری از زبان‌ها آسان نیست. نوعی دلتنگی، حسرت و اشتیاق برای چیزی که غایب شده است.

اما جالب این‌جاست که این احساس برای ما کاملاً بی‌نام نیست. در گیلکی واژه‌ «تاسیان» را داریم و در کُردی «تاسە». واژه‌هایی از همان قلمرو عاطفی.یک جور دلتنگی‌ که غیبت را نه فقط در ذهن که در تمام وجود آدم حاضر می‌کند.

بعضی فقدان‌ها را می‌شود تحمل کرد چون هنوز راهی برای بازگشت باقی مانده است. کسی رفته اما می‌تواند برگردد. از یک شهر دور شده ای اما می‌شود دوباره به آن سفر کرد. خانه‌ای ترک شده، اما شاید هنوز پشت همان در ایستاده باشد. اما سوداد و آن سوی دیگرش، تاسیان و تاسە از جایی عمیق‌تر آغاز می‌شود. جایی که امکانِ بازگشت فرو می‌ریزد.

موضوع فقط «چیزی که نیست» نیست. چیزی است که دیگر نمی‌تواند همان‌طور که بود بازگردد. حتی اگر آدم برگردد، حتی اگر درِ همان خانه باز شود، حتی اگر همان موسیقی پخش شود، زمانی که آن چیز در آن معنا داشت دیگر از میلن رفته است. به همین دلیل این دلتنگی با نوستالژی ساده یکی نیست. نوستالژی هنوز می‌تواند رؤیای بازگشت داشته باشد؛ اما این‌جا آدم کم‌کم می‌فهمد که بازگشت، اگر هم رخ دهد، بازگشت به همان جهان نخواهد بود.

آدم ممکن است سال‌ها برای کسی، شهری، خانه‌ای یا دوره‌ای از زندگی‌اش دلتنگ باشد و بعد ناگهان بفهمد آنچه می‌خواهد نه دقیقاً آن شخص است، نه آن شهر و نه آن خانه. چیزی ناممکن‌تر را می‌خواهد او خودش را می خواهد در جهانی که هنوز آن فقدان در آن اتفاق نیفتاده بود.

سوداد، تاسیان و تاسە نام‌های متفاوت همین اندوه است. میل به چیزی که نه فقط از جهان، بلکه از زمان خارج شده است.

#پاره_فکر
#aaagora
#جلال_رحمانی
10,60000188
آگورا logo
آگورا

۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ۲۰:۴۱

بعضی وقت‌ها دعوتی را رد می‌کنی، موبایل را کنار می‌گذاری، خبری را نمی‌خوانی، به سفری نمی‌روی، عکسی را نمی‌بینی و برخلاف انتظار چیزی را از دست نداده‌ای. برعکس احساس می‌کنی چیزی را پس گرفته‌ای.

نامی برای این تجربه ساخته‌اند: JOMO یا لذتِ جا ماندن. اما شاید مسئله عمیق‌تر از «لذت نبردن از شلوغی» باشد. زندگی معاصر ما را به شکلی عجیب تربیت کرده است. باید بدانیم، ببینیم، برویم، پاسخ بدهیم، حاضر باشیم. غیبت، آرام‌آرام شبیه نقصان شده است؛ کسی که نیست، انگار چیزی کم دارد.

اما هر حضور با هزار غیبت ساخته می‌شود. وقتی با کسی شام می‌خوری هم‌زمان در صد جای دیگر نیستی. وقتی کتابی می‌خوانی هزار خبر را نمی‌خوانی. وقتی به یک منظره خیره می‌شوی از هزار تصویر دیگر جا می‌مانی. تمرکز در اصل هنرِ پذیرفتنِ همین غیبت‌هاست.

شاید مشکل ما این نباشد که چیزهای زیادی را از دست می‌دهیم؛ مشکل این است که دیگر نمی‌توانیم با خیال راحت چیزی را از دست بدهیم.

لذتِ جا ماندن، لذتِ محرومیت نیست. نوعی رضایت به محدود بودن است. پذیرفتن این‌که یک زندگی فقط وقتی «زندگیِ من» می‌شود که از بسیاری زندگی‌های ممکن صرف‌نظر کنم.

گاهی آزادی یعنی بتوانی جایی نباشی، چیزی را ندانی، دعوتی را نپذیری، و مطمئن باشی جهان بدون حضور تو هم ادامه خواهد یافت.

آرامش از همان لحظه‌ای آغاز شود که دیگر نمی‌خواهی به همه‌چیز برسی.

@aaagora
#جلال_رحمانی
#پاره_فکر
10,20000172
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

☑️ قدرت، پس از ورود به اعصاب

📎 در ایرانِ امروز، انسان فقط در خیابان زیرِ فشار نیست. در اتاقِ خواب، در سکوتِ خانه، در مکالمه‌ عاشقانه، در رؤیا و حتی در تنهایی نیز در محاصره است. مسئله صرفاً سرکوبِ سیاسی یا بحرانِ اقتصادی نیست. مسئله فروریزیِ آن مرزی است که روزگاری میانِ «زندگیِ شخصی» و «قدرت» وجود داشت. قدرت دیگر فقط بر نهادها حکم نمی‌راند. به اعصاب نقل‌مکان کرده است. روزگاری امرِ خصوصی پناهگاه بود. گوشه‌ای برای عقب‌نشینیِ روان، حتی در اقتدارگراترین دوره‌ها. امروز این عقب‌نشینی هر روز ناممکن‌تر می‌شود.

1⃣ اقتصاد به بسترِ عاشقانه رسوخ کرده. تورم فقط سفره ها را کوچک نکرده، شکلِ عاطفه را تغییر داده است. عشق، پیش از آن‌که تجربه‌ای احساسی باشد، به میدانِ محاسبه اجاره و دلار و مهاجرت بدل شده. اقتصاد بحران‌زده فقط کالاها را گران نمی‌کند، تخیلِ عاطفی را مستعمره می‌کند. روابطِ امروز پیش از آن‌که شکست بخورند، فرسوده می‌شوند؛ خستگیِ اقتصادی به خستگیِ احساسی ترجمه می‌شود. این روزها عشقِ ایرانی، بیش از آن‌که رمانتیک باشد، اضطراب‌محور شده است.

2⃣ سیاست از سطحِ حکومت فراتر رفته و در بافتِ صمیمیِ زندگی رخنه کرده. خانواده میدانِ تنش‌های نسلی، سیاسی و روانی است.آدم‌ها نه فقط از حکومت، که از یکدیگر نیز پنهان‌کاری می‌کنند. سکوت، تکنیکِ بقا شده است. این، فرسایشِ تاریخیِ اعتمادِ اجتماعی است؛ همان لحظه‌ای که قدرت دیگر نیازی به حضورِ مستقیم ندارد و انسان خودش نگهبانِ خودش می‌شود.

3⃣ جنگ نیز پیش از آغازِ چند باره، واردِ روان شده. صدای انفجارهای دور، خبرِ موشک، تهدیدهای مداوم، ساختارِ ادراک را بازنویسی می‌کنند. بدن در حالتِ آماده‌باش می‌خوابد، ذهن در وضعِ اضطراری می‌ماند. مسئله ترس نیست؛ اشغالِ روان توسطِ آینده‌ای فاجعه‌بار است که هنوز رخ نداده. این بی‌خوابیِ ایرانی، یک اختلالِ پزشکی نیست یک نشانه‌ تاریخی است.

4⃣ جامعه‌ای که زمانی از سرکوبِ امرِ عمومی رنج می‌برد، اکنون از نابودیِ امرِ خصوصی رنج می‌برد. قدرت با اشغالِ زمان، توجه، خواب، رابطه و حافظه کار می‌کند. وقتی امرِ خصوصی فرومی‌پاشد، انسان جایی برای ترمیمِ خویش ندارد؛ و جامعه‌ای که نتواند آینده را تخیل کند، پیشاپیش شکست خورده حتی اگر هنوز در خیابان فریاد بزند. به همین دلیل، مسئله فقط دفاع از آزادیِ سیاسی نیست؛ دفاع از امکانِ داشتنِ یک زندگیِ درونی است. حقِ آرامش، حقِ سکوت، حقِ رابطه‌ای که توسطِ اضطراب بلعیده نشده. این‌ها لوکس نیستند زیربنای کرامتِ انسانی‌ هستند. اگر استبدادِ کلاسیک بدن‌ها را اشغال می‌کرد، شکلِ معاصرِ قدرت روان را اشغال می‌کند.دیگر هیچ‌چیز کاملاً شخصی نمانده. و بازپس‌گیریِ ایران، پیش از آن‌که بازپس‌گیریِ خیابان باشد، بازپس‌گیریِ آن گوشه‌ کوچکی است که در آن، بی‌حضورِ کسی یا چیزی ، فقط بتوانی باشی.

◼️ آخرین سنگرِ آزادی، اکنون اعصابِ انسان است.

#ایران
#امر_خصوصی
#اضطراب_جمعی
#زیست_سیاسی
#روان_اجتماعی
#زندگی_روزمره


#جلال_رحمانی
2,4900035
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

آدم‌ها فقط وسایلشان را حمل نمی‌کنند.چیزهایی را با خودشان می‌کشند که هیچ‌کس نمی‌بیند. ترس‌هایی که تمام نشده، حرف‌هایی که بسته نشده، و زندگی‌هایی که در جایی نیمه‌کاره مانده‌اند. این چیزها در دستِ آدم نیستند، اما وزن دارند. در طرزِ راه رفتن، در مکث‌های بی‌دلیل، در خستگی‌ که ربطی به بدن ندارد.

بعضی بارها نه زمین گذاشته می‌شوند،
نه فراموش. فقط آرام‌آرام واردِ شکلِ آدم می‌شوند.

و بعد، انسان سال‌ها فکر می‌کند دارد زندگی می‌کند، در حالی‌که بخشی از او هنوز مشغولِ کشیدنِ چیزی‌ است که هیچ‌وقت تمام نشده است. این ادم ها بی‌آن‌که بارِ زیادی در دست داشته باشند، همیشه خسته‌تر از آن‌ هستند که به نظر می‌رسند.

#پاره_فکر

#جلال_رحمانی
2,3300038
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

خاورمیانه جایی‌ است که مرزهایش بیشتر از مردمانش عمر کرده‌اند.

آدم‌ها آمده‌اند، رفته‌اند، آواره شده‌اند، خانه عوض کرده‌اند، زبان عوض کرده‌اند، حتی گاهی اسمِ خودشان را هم عوض کرده‌اند؛ اما مرزها مانده‌اند. خط‌هایی که روزی روی نقشه کشیده شدند، بعدها آرام‌آرام واردِ زندگی شدند. چیزی که قرار بود فقط زمین را تقسیم کند، کم‌کم انسان‌ها را هم تقسیم کرد.

خانواده‌ای این‌سو ماند و قبرستانی آن‌سو. زبانی در یک کشور رسمی شد و همان زبان، چند کیلومتر آن‌طرف‌تر، به سوءظن گره خورد. کوهی که فقط کوه بود، برای دولت‌ها به خطِ امنیتی تبدیل شد.
مرز، در خاورمیانه، فقط جغرافیا نیست؛ نوعی سرنوشت است. آدم‌ها با آن به دنیا می‌آیند، بی‌آن‌که انتخابش کرده باشند. بعد تمام عمر باید توضیح بدهند از کدام طرفِ خط آمده‌اند، به کدام نام تعلق دارند، و چرا رنج‌شان شبیه رنجِ آن‌طرفی‌هاست، اما باید جدا از آن‌ها فهمیده شود.

در خاورمیانه، انسان‌ها اغلب پیش از آن‌که فرصت کنند زندگی کنند، درونِ نقشه‌ها جا داده می‌شوند. گویی تاریخ، پیشاپیش درباره‌ آن‌ها تصمیم گرفته است؛ درباره‌ زبان‌شان، دشمن‌شان، ترس‌شان، و حتی شکلِ سوگواری‌شان.

مرزها، حتی بعد از ویرانی، فقط روی نقشه باقی نمی‌مانند؛ واردِ حافظه‌ آدم‌ها می‌شوند. تا جایی که انسان‌ها، سال‌ها پس از پایانِ جنگ، هنوز جهان را از پشتِ همان خط‌ها می‌بینند.
#پاره_فکر

#جلال_رحمانی
2,4500055
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

خاطره‌ها،برخلاف چیزی که فکر می‌کنیم،
در گذشته نمی‌مانند. ما این‌طور تصور می‌کنیم که از یک شهر، یک آدم، یک سال، عبور کرده‌ایم. اما خاطره، چیزی نیست که جایی پشت سر بماند.بیشتر شبیه چیزی‌ است که در سکوت، شکلِ زندگیِ ما را ادامه می‌دهد.

گاهی سال‌ها هیچ اتفاقی نمی‌افتد.بعد ناگهان، یک بو، یک نورِ عصرگاهی، یا حتی طرزِ بسته شدنِ یک در، چیزی را از جایی بسیار دور بلند می‌کند. و عجیب این‌جاست که خاطره، بیش از آن‌که «یادآوری» شود،آدم را دوباره گرفتارِ حال‌وهوای یک زمان می‌کند. انگار بدن، زودتر از ذهن به یاد می‌آورد.

به همین دلیل است که بعضی گذشته‌ها هرگز تمام نمی‌شوند. چون بخشی از ما، بی‌آن‌که بدانیم، هنوز در همان اتاق، همان خیابان، یا همان لحظه زندگی می‌کند.

#پاره_فکر

#جلال_رحمانی
2,2900032
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

Video
وقتی «عرق سگی» خبر می‌شود

مسئله این نیست که نوشیدنی الکلی در ایران گران شده است. مسئله این است که یک رسانه سیاسی به نام ایران اینترنشنال، از میان انبوه نشانه‌های فروپاشی اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی، دقیقاً همین جزئیات را به «خبر» تبدیل می‌کند؛ آن هم با صدایی مصنوعی، بی‌بدن، بی‌مسئولیت و بی‌شرم. ما با شکل تازه‌ای از ابتذال رسانه‌ای روبه‌رو هستیم.ابتذالی که رنج را نه تحلیل می‌کند، نه حتی روایت؛ بلکه آن را به آیتم مصرفی بدل می‌سازد.

آنچه این روایت را مبتذل می‌کند، انتخاب زاویه است. رسانه می‌توانست از این قیمت به مسئله‌ای عمیق‌تر برسد.چرا جامعه‌ای در بحران، به مواد بی‌کیفیت و پرخطر پناه می‌برد؟ چرا ممنوعیت، بازار مرگ‌بار می‌سازد؟ چرا اقتصاد سیاه، بدن شهروند را به میدان خطر تبدیل می‌کند؟ اما به‌جای این پرسش‌ها، خبر به سطح شوک، خنده، کنجکاوی و مصرف نزول می‌کند.

ایران اینترنشنال در چنین لحظه‌ای فقط یک خبر منتشر نمی‌کند؛ ذائقه تولید می‌کند. ذائقه‌ای که می‌خواهد ایران را نه به‌مثابه یک جامعه زخمی و پیچیده، بلکه به‌مثابه مجموعه‌ای از سوژه‌های قابل‌تماشا عرضه کند. شهروندی که می‌نالد، هوش مصنوعی که می‌خواند، مخاطبی که می‌خندد یا تعجب می‌کند، و چرخه‌ای که چند دقیقه بعد سراغ فاجعه بعدی می‌رود. این همان منطق پلتفرمیِ خبر است. هر چیز باید قابل کلیپ‌شدن، قابل وایرال‌شدن و قابل مصرف فوری باشد.

استفاده از صدای هوش مصنوعی نیز اتفاقی حاشیه‌ای نیست. این صدا، استعاره دقیق وضعیت اینترنشنال است. صدایی بدون تن، بدون مسئولیت، بدون لرزش انسانی. رنج واقعی از دهان یک ماشین عبور می‌کند و به محتوایی بی‌خطر بدل می‌شود. انسان حذف می‌شود، اما شکایتش باقی می‌ماند؛ بدن حذف می‌شود، اما مصرف رسانه‌ایِ بدن ادامه پیدا می‌کند.

ابتذال در تبدیل فروپاشی زندگی روزمره به قطعه‌ای برای سرگرمی سیاسی است. جامعه‌ای که زیر فشار تورم، ممنوعیت، اضطراب و بی‌آیندگی نفس می‌کشد، به جای تحلیل، به شکل «پیام مخاطب» بسته‌بندی می‌شود. فقر، دیگر ساختار نیست؛ سوژه است. ممنوعیت، دیگر مسئله حکمرانی نیست؛ حاشیه جذاب خبر است. شهروند، دیگر حامل تجربه نیست؛ مواد خام تولید محتواست.

این نوع رسانه، با جمهوری اسلامی تفاوت ظاهری دارد، اما در یک نقطه به آن شبیه می‌شود. هر دو انسان را از پیچیدگی تهی می‌کنند. جمهوری اسلامی شهروند را به مطیع، مجرم یا دشمن تقلیل می‌دهد؛ رسانه مبتذل او را به کلیپ، پیام، سوژه خنده یا آیتم خبری. در هر دو حالت، انسان کامل ناپدید می‌شود.

پرسش این نیست که چرا قیمت «عرق سگی» خبر شده است. پرسش این است که چه نوع رسانه‌ای از ویرانی اجتماعی فقط تکه‌هایی را انتخاب می‌کند که بیشترین تحریک و کمترین اندیشه را تولید کنند؟

ابتذال رسانه‌ای یعنی همین: وقتی جامعه در حال فروریختن است، اما رسانه فقط دنبال زاویه‌ای است که بهتر کلیک بخورد.


#جلال_رحمانی
2,4500051
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

☑️ عشق در عصرِ شبیه‌سازی

📎 دستگاهی تازه طراحی شده که می‌تواند فشار و حرکت لب‌ها را ثبت و از راه دور بازتولید کند؛ نوعی «بوسه‌ از راه دور».کاربر لب‌هایش را روی سطح سیلیکونی می‌گذارد، حسگرها فشار، ریتم و حرکت را ثبت می‌کنند و هم‌زمان، دستگاهی دیگر در نقطه‌ای دوردست همان حرکت را روی لب‌های شخص مقابل بازسازی می‌کند. در ظاهر، این فقط یک نوآوری تکنولوژیک برای عشاق دور از هم است. اما درسطحی عمیق‌تر، این دستگاه نشانه‌ دگرگونیِ خودِ مفهومِ صمیمیت در جهان معاصر نیز است.

1⃣ مسئله دیگر فقط فاصله جغرافیایی نیست مسئله این است که انسان مدرن دیگر نمی‌تواند فقدان را تحمل کند. تکنولوژی به‌تدریج در حال تبدیل شدن به صنعتی برای حذفِ غیاب است. تماس تصویری، غیابِ چهره را حذف کرد. پیام صوتی، غیابِ صدا را. و اکنون این دستگاه می‌خواهد غیابِ لمس را نیز از میان بردارد. اما اگر تکنولوژی بتواند همه فاصله‌ها را پر کند، چه چیزی از میل باقی می‌ماند؟ زیرا میل، فقط میل به حضور نیست. میل از فاصله تغذیه می‌کند. اشتیاق، محصولِ فقدان است.انسان کسی را صرفاً چون حاضر است نمی‌خواهد. چون غایب است می‌خواهد. در این معنا، تکنولوژیِ صمیمیت وارد قلمرو خطرناک حذف تدریجیِ کمبود می شود.

2⃣ این دستگاه فقط «بوسه» را منتقل نمی‌کند.فهم ما از بدن را بازتعریف می‌کند. بدن،آخرین قلمرو غیرقابل‌دیجیتالِ انسان بود. چیزی که نمی‌شد به داده تقلیلش داد. اما اکنون حتی لمس نیز در حال تبدیل شدن به اطلاعاتی نظیر فشار، حرکت، ریتم، زمان‌بندی و شدت است. گویی عاطفه نیز باید وارد منطقِ کدنویسی شود تا قابل انتقال باشد. اما در همین نقطه، یک پارادوکس عجیب رخ می‌دهد. هرچه تکنولوژی بیشتر تلاش می‌کند صمیمیت را بازسازی کند، بیشتر نشان می‌دهد که صمیمیت چیزی فراتر از انتقالِ حس است. زیرا لمس فقط تماسِ پوست با پوست نیست. لمس، حضورِ یک جهان است.

3⃣ وقتی کسی را می‌بوسیم، فقط لب‌های او را لمس نمی‌کنیم؛ تاریخِ او، اضطرابِ او، بوی بدنش، تردیدش، نفس‌کشیدنش، و حتی سکوت میان دو حرکت را لمس می‌کنیم. دستگاه می‌تواند فشار را بازتولید کند، اما نمی‌تواند «آسیب‌پذیری» را منتقل کند. و شاید جوهر صمیمیت همین خطرِ حضور واقعی باشد. جهان دیجیتال، به‌طرزعجیبی، در حال ساختن نوعی «صمیمیتِ بدون ریسک» است. رابطه بدون فاصله، تماس بدون بدن، میل بدون انتظار، و نزدیکی بدون تهدید. اما رابطه‌ای که در آن هیچ فقدانی وجود نداشته باشد، کم‌کم به تجربه‌ای مکانیکی تبدیل می‌شود. زیرا انسان فقط موجودِ اتصال نیست بلکه موجودِ فاصله نیز هست.

4⃣ این فناوری نشانه‌ ناتوانی روزافزون انسان معاصر در تحملِ تنهایی است. تنهایی دیگر تجربه‌ای وجودی نیست که بایدفهمیده شود؛ مشکلی فنی است که باید حل شود. به همین دلیل، تکنولوژی آرام‌آرام در حال اشغالِ قلمروهایی است که زمانی متعلق به شعر، انتظار، خاطره و خیال بودند. ما وارد دوره‌ای شده‌ایم که در آن، سرمایه‌داری فقط زمان و توجه انسان را استخراج نمی‌کند؛ «فقدان» را نیز استعمار می‌کند. هرفاصله‌ای باید به بازار جدیدی تبدیل شود. صنعتِ صمیمیت، مرحله‌ی بعدی همین روند است.و شاید تراژدی پنهان ماجرا همین باشد که هرچه ابزارهای ارتباط کامل‌تر می‌شوند، انسان بیشتر احساسِ قطع‌شدگی می‌کند. زیرا مشکل انسان معاصر کمبودِ اتصال نیست بلکه فروپاشیِ تجربه‌ حضور است.

◼️ این دستگاه شاید بتواند بوسه را شبیه‌سازی کند. اما دقیقاً با همین تلاش، یک حقیقت تلخ را آشکار می‌کند. اینکه بعضی چیزها فقط وقتی واقعی‌ هستند که نتوان آن‌ها را کاملاً بازتولید کرد.


#تکنولوژی
#صمیمیت
#بدن
#سرمایه_داری
#روانشناسی_اگزیستانسیال
#رسانه
#فقدان
#عشق
#جهان_دیجیتال

#جلال_رحمانی
1,5000037
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

Photo
زندان تاریخی و سیاستِ افق‌های کوتاه: چرا تخیل در کوردستان محاصره می‌شود؟

جلال رحمانی


♦️این یادداشت می‌کوشد به واکاوی چرایی ناتوانی جامعه‌ای بپردازد که با وجود دهه‌ها مقاومت و پایداری، در لحظه ترسیم افق آینده دچار تردید و لکنت می‌شود. نویسنده با اشاره بر گفت‌وگوهای سیاسی و در محافل روشنفکری کُردی، ادعا می‌کند که این مباحث اغلب میان دو قطب «بازخوانی گذشته» و «انتقاد از وضعیت موجود» در نوسان‌اند، بی‌آنکه امکان تخیل آینده‌ای متفاوت و هنوز تحقق‌نیافته گشوده شود.

♦️برای مطالعه متن کامل یادداشت و دانلود فایل PDF بر روی لینک کلیک کنید.

https://govarikomar.org/زندان-تاریخی-و-سیاستِ-افقهای-کوتاه-چ

https://t.me/govarikomar
1,9800042
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

Video
چگونه یک صدامی‌تواند هم‌زمان سوگواری باشدو سرگرمی. همان نام‌هاکه جایی سنگین و غیرقابل لمس‌ هستند، جای دیگر ریتم می‌شوند.

مسئله اصلا رقصیدن نیست. مسئله این است که رنج چطور مکان عوض می‌کند. یک‌جا خط قرمز است، در جای دیگر و در یک کلاب شبانه این چنین مبتذل و پس زمینه. این جابه‌جایی، فقط تناقض نیست. شکافی است در نسبت ما با آنچه هنوز تمام نشده.

مشکل در خودِ شادی یا خشم نیست. در این است که نمی‌دانیم با چیزی که هم‌زمان زنده است و مصرف می‌شود چه کنیم.


#جلال_رحمانی
2,2400033
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

Video
برخی تجربه‌ها، نه به این دلیل که مبهم‌ هستند، بلکه به این دلیل که بیش از حد دقیق هستند، از نام‌گذاری می‌گریزند. نه می‌توان آن‌ها را به احساس تقلیل داد، نه به اندیشه، نه حتی به یک وضعیت مشخص.

این «رخ دادن»، در هیچ‌یک از قالب‌های آماده جا نمی‌گیرد.نه می‌توان آن را به‌تمامی در اختیار گرفت، نه می‌توان از آن فاصله گرفت. در آستانه‌ می‌ایستد. در آستانه داشتن و نداشتن، در آستانه دانستن و ندانستن.
و همین وضعیت آن را به تجربه‌ای خاص تبدیل می‌کند. چرا که زبان، برای کار کردن، به مرز نیاز دارد. به این‌که چیزی این باشد یا آن.اما این‌جا، با چیزی مواجهیم که دقیقاً از این دوگانه‌ها سر باز می‌زند. نه فقدان است،چون حضور دارد.نه حضور است،چون در اختیار نیست.و به همین دلیل،انسان در برابر آن به سکوت نزدیک می‌شود. چون هر واژه‌ای،چیزی را اضافه می‌کندکه در خودِ تجربه نبوده است.

شاید به همین دلیل است که برخی از عمیق‌ترین وضعیت‌های انسانی،نه در بیان،بلکه در تعلیقِ بیان حضور دارند.جایی که انسان نه می‌تواند کاملاً بگوید، نه می‌تواند کاملاً خاموش بماند. و دقیقاً در همین فاصله،با چیزی مواجه می‌شودکه نام ندارد، اما کاملاً واقعی است.


#جلال_رحمانی
2,3300042
آگورا logo
آگورا

۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۰۳:۳۰

مهاجرت، در فهم رایج،حرکتی در فضا است. عبور از مرزی به مرزی دیگر، جابجاییِ بدن از جغرافیایی به جغرافیای دیگر. اما این تعریف،تنها سطحِ ماجرا را ثبت می‌کند.در تجربه‌ زیسته،مهاجرت کمتر یک «تّرک» است و بیشتر «امتدادِ»چیزی است که در مبدأ ناتمام مانده است.

انسانی که می‌رود، الزاماً از گذشته جدا نمی‌شود. آن را با خود حمل می‌کند، نه به‌مثابه خاطره، بلکه به‌مثابه پروژه‌ای که امکان تحقق در یک مکان را از دست داده و ناچار، به مکان دیگری منتقل شده است.

به همین دلیل،مهاجرت را نمی‌توان صرفاً با فقدان توضیح داد. باید آن را با تعلیقِ آرزوها، تعلیقِ امکان‌ها و تعلیقِ آنچه می‌توانست در جایی دیگر به سرانجام برسد، فهمید. مهاجرحاملِ امکانی است که از یک جغرافیا جدا شده، اما هنوز در جغرافیای دیگر به واقعیت تبدیل نشده است. از این منظر، مهاجرت نه صرفاً حرکت در فضا، بلکه انتقالِ یک «ناتمامی» است از جایی به جایی دیگر. به همین دلیل است که نمی‌توان آن را با استعاره‌ ساده‌ای چون «رفتن» یا «دل‌کندن» توضیح داد.

مهاجرت، بیش از هر چیز، اصرار بر ادامه دادنِ چیزی است که امکانِ پایان یافتن در مبدأ از آن سلب شده است.
#پاره_فکر

#جلال_رحمانی
2,4500033
آگورا logo
آگورا

۰۸ شهریور ۱۴۰۵، ۱۲:۴۵

بعد از سیل ممکن است کسی به خانه‌اش برگردد و خانه همان‌جا باشد، اما دیگر نتواند بگوید «اینجا همان‌جاست».

این شاید بخش عجیبی از فاجعه باشد که کمتر درباره‌اش حرف می‌زنیم. ما مکان را چیزی ثابت تصور می‌کنیم. چیزی که اتفاق‌ها درون آن رخ می‌دهند. خانه، روستا، جاده، رودخانه. گویی مکان ظرف است و حادثه محتوا.

سیل این نسبت را برهم می‌زند. رودخانه مسیرش را عوض می‌کند. خاک جابه‌جا می‌شود. بخشی از دامنه پایین می‌آید. راهی که دیروز میان دو نقطه بود امروز دیگر وجود ندارد. اما مسئله فقط تغییر منظره نیست. چیزی در حافظه هم مختل می‌شود. چون خاطره برای ماندن به مکان احتیاج دارد.

می‌گویی «کنار آن درخت»، اما درخت نیست. می‌گویی «پشت خانه». اما پشت خانه حالا بستر آب است. می‌گویی «همان‌جا» و ناگهان می‌فهمی «همان‌جا» دیگر عبارت دقیقی نیست. شاید مکان بسیار شکننده‌تر از چیزی باشد که تصور می‌کنیم.

ما فکر می‌کنیم خاطرات را در ذهن نگه می‌داریم. در حالی که بخشی از حافظه‌ خود را به جهان بیرون سپرده‌ایم؛ به پیچ یک کوچه، دیوار یک حیاط، شیب یک جاده، فاصلهٔ خانه تا رودخانه. جهان این نشانی‌ها را برای ما نگه می‌دارد. و وقتی سیل آن‌ها را جابه‌جا می‌کند، فقط خاک نمی‌بَرَد.

بخشی از گذشته، ناگهان آدرسش را از دست می‌دهد.

#پاره_فکر
#جلال_رحمانی
@aaagora
9,67000161
آگورا logo
آگورا

۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۵۰

خیابان‌ها صبح‌ها آرام‌ هستند. اما این آرامش نه نشانهٔ «آغاز»، بلکه رسوبِ خستگیِ شب‌های مدرن است. لحظه‌ای که شهر نه سبک‌تر می‌شود، نه تازه‌تر. فقط باری را که از دیشب باقی مانده، آهسته‌تر روی شانه‌هایش جابه‌جا می‌کند.

پس چرا این سکون، سکونِ «پیش از حرکت» نیست؟ چرا خیابان صبح، حال‌وهوای چیزی را دارد که پیش‌تر رخ داده و اکنون تنها در حال ته‌نشینی است؟
گویی زمانِ شهری، خطی نیست که با گشودن چشم‌های ما شروع شود؛ ساختاری‌ است خودبسنده که ما را در مدار خود می‌بلعد، نه اینکه با ما آغاز شود. آیا صبح لحظهٔ آغاز است، یا لحظه‌ای که فقدانِ آغاز را برملا می‌کند؟

ما نیز وقتی قدم به جهان صبحگاهی می‌گذاریم، همین فقدانِ آغاز را لمس می‌کنیم. از خواب «برنمی‌خیزیم»، بلکه از ادامه‌ای عبور می‌کنیم که پیش از ما جاری بوده است. روزِ ما از نقطهٔ صفر شروع نمی‌شود. از دل انباشتی از خستگی، ناکامی، و زمان‌مندیِ نیمه‌تمامِ شب می‌گذرد.
انگار حاملِ نوعی «پیوستگی ناخواسته» هستیم. زمانی که بی‌حضور ما جریان داشته و اکنون ما را به جریان ازپیش‌تعریف‌شدهٔ خود فرامی‌خواند.

آن‌چه آرامش صبح نامیده می‌شود، در حقیقت لحظهٔ آشکارشدنِ ساختار تکنیکی زمان است. زمانِ مدرن نه آغاز و پایان می‌شناسد، نه مکث. تنها تداوم می‌شناسد.

شهر پیش از ما بیدار می‌شود. نه از سر فضیلت یا انتخاب، بلکه از آن‌رو که سوژهٔ حقیقی مدرنیته انسان نیست، بلکه زیرساخت‌ها هستند.
ما آدم ها سوژه‌های دیررسیم. هر صبح به جهانی قدم می‌گذاریم که مدت‌ها پیش، بی‌نیاز از حضور ما، در کار بوده است.

@aaagora
#پاره_فکر
#جلال_رحمانی
4,46000147
آگورا logo
آگورا

۲۲ تیر ۱۴۰۵، ۲۳:۴۸

☑️ انقراضِ امکان در سرزمین فوتبال

📎عادت کرده‌ایم جام جهانی را صحنهٔ رقابت بدانیم. در این روایت هر مسابقه تنها گامی به سوی قهرمانی است و هر حذف صرفاً پایان مسیر یک تیم. اما شاید آنچه در جام جهانی جریان دارد، نه صرفاً رقابت بلکه فرآیندی آرام و بی‌وقفه از انقراضِ امکان باشد.

پیش از آغاز مسابقات جهان هنوز به یک روایت واحد تن نداده است. جدول مسابقات اگرچه از پیش ترسیم شده، اما آینده در آن تثبیت نشده است. هر تیم بیش از آنکه نمایندهٔ یک کشور باشد، حامل صورتی ممکن از جهان است. حامل روایتی که هنوز می‌تواند به واقعیت بدل شود. در این وضعیت، جهان نه یک آینده، که مجموعه‌ای از آینده‌هاست. امکان‌ها بر واقعیت پیشی گرفته‌اند و افق هنوز از آنچه هست، گسترده‌تر از آن چیزی است که خواهد بود.

در این لحظهٔ آغازین، واقعیت فقیر است. زیرا تنها یک جهان بالفعل وجود دارد، اما بی‌شمار جهان بالقوه نیز در کنار آن نفس می‌کشند. هر نتیجهٔ ممکن، هر گلِ نزده، هر اشتباهِ رخ‌نداده و هر پیروزیِ هنوز نیامده، جهانی متفاوت را در خود حمل می‌کند. فوتبال، پیش از آنکه عرصهٔ تحقق باشد، سرزمین امکان است.

1⃣ با هر حذف تنها یک تیم کنار نمی‌رود. آنچه از میان می‌رود جهانی است که می‌توانست با آن تیم پدیدار شود. حذف، صرفاً حذف یک بازیگر نیست؛ حذف یک مسیر تاریخی است. از همان لحظه، تمام روایت‌هایی که می‌توانستند بر محور آن تیم شکل بگیرند، برای همیشه ناممکن می‌شوند. آن آینده‌ها نه شکست می‌خورند و نه به تعویق می‌افتند؛ بلکه از قلمرو امکان خارج می‌شوند.

ما وقایع زمین فوتبال را ثبت می‌کنیم؛ اما آنچه از میدان دید ما بیرون می‌ماند، گورستانی است که در پشت هر نتیجه شکل می‌گیرد؛ گورستان آینده‌هایی که هرگز فرصت زیستن پیدا نکردند.

از این منظر، جام جهانی صرفاً دستگاه انتخاب قهرمان نیست؛ کارخانهٔ انقراضِ امکان‌هاست. هر مسابقه، نه فقط یک برنده، بلکه انبوهی از آینده‌های مرده تولید می‌کند. هر پیروزی، دامنهٔ جهان را محدودتر می‌کند و هر شکست، بخشی از افق را برای همیشه می‌بندد. این منطق البته منحصر به فوتبال نیست. شاید خود واقعیت نیز بر چنین سازوکاری استوار باشد.

2⃣ ما معمولاً واقعیت را در برابر خیال قرار می‌دهیم، حال آنکه واقعیت، بیش از آنکه ضد امکان باشد، محصول نابودی امکان‌هاست. آنچه اکنون «هست»، تنها بازماندهٔ فرآیندی طولانی از حذفِ آن چیزی است که می‌توانست باشد. هر وضعیت موجود، بر ویرانهٔ وضعیت‌های ممکن بنا شده است. تاریخ نیز چیزی جز روایتِ امکان‌های پیروز نیست. روایتی که امکان‌های شکست‌خورده را نه فقط حذف، بلکه از حافظه نیز پاک می‌کند.

از همین‌جاست که مفهوم انقراضِ امکان اهمیتی فراتر از فوتبال پیدا می‌کند.

در سیاست، هر نظم مسلط، تنها حاصل پیروزی یک قدرت نیست؛ بلکه نتیجهٔ نابودی شکل‌های دیگری از زیستن است که دیگر حتی تصورشان دشوار شده است. هر دولت، بر ویرانهٔ دولت‌های نامتولد ایستاده است؛ همان‌گونه که هر انقلاب، نه فقط نظمی را سرنگون می‌کند، بلکه امکان انقلاب‌های دیگر را نیز می‌میراند. قدرت، پیش از آنکه بدن‌ها را اداره کند، افق امکان را محدود می‌کند. شاید عمیق‌ترین صورت سلطه، نه تحمیل یک حقیقت، بلکه حذف امکان‌های دیگرِ حقیقت باشد.

در عشق نیز همین منطق تکرار می‌شود. هر انتخاب، تنها آغاز یک رابطه نیست؛ پایان هزاران رابطه‌ای است که دیگر هرگز رخ نخواهند داد. زندگی مشترک، همواره بر گورستانِ زندگی‌های مشترکِ دیگر بنا می‌شود. آنچه ما «سرنوشت» می‌نامیم، شاید چیزی جز بازماندهٔ انتخابی نباشد که تمام انتخاب‌های دیگر را نابود کرده است.


3⃣ قهرمان نیز صرفاً فاتح جام نیست؛ او واپسین بازماندهٔ سلسله‌ای از حذف‌هاست. او تنها به این دلیل بر سکوی قهرمانی ایستاده که همهٔ جهان‌های رقیب، یکی پس از دیگری خاموش شده‌اند. شکوه جام، تنها شکوه پیروزی نیست؛ شکوهِ بازماندن است. جام، نه فقط نماد تحقق یک امکان، بلکه یادبود نابودی همهٔ امکان‌های دیگر است.

◼️لحظهٔ بالا بردن جام، با وجود تمام فریادها و جشن‌ها، همواره اندوهی خاموش در خود دارد؛ اندوهی که از خود پیروزی ناشی نمی‌شود، بلکه از بهای آن سرچشمه می‌گیرد.



#فلسفه_سیاسی
#انقراض_امکان
#فلسفه
#اندیشه
#جام_جهانی
#فوتبال


@aaagora
#جلال_رحمانی
4,65000129
آگورا logo
آگورا

۰۷ تیر ۱۴۰۵، ۱۹:۴۲

حذف شدن ایران از جام جهانی در ثانیه‌های آخر، شکلِ خاصی از شکست است. شکستِ معمولی، زمان دارد؛ آدم کم‌کم می‌فهمد، خود را آماده می‌کند، با واقعیت کنار می‌آید. اما حذف در آخرین ثانیه، فرصتِ فهمیدن نمی‌دهد. مثل دری است که درست وقتی دستت به آستانه‌اش رسیده، از آن‌سو بسته می‌شود. انسان نمی‌فهمد دقیقاً چه چیزی را از دست داده است؛ پیروزی را، صعود را، یا آن چند دقیقه‌ کوتاه را که در آن، برای نخستین بار، جهان کمی قابلِ اعتماد به نظر رسیده بود. بعضی شکست‌ها تیم را حذف نمی‌کنند؛ رابطه‌ انسان با امکان را زخمی می‌کنند.

بعد از آن آدم دیگر فقط از باخت نمی‌ترسد؛ از امید بستن در دقیقه‌ نود می‌ترسد.
#پاره_فکر
@aaagora
#جلال_رحمانی
3,95000149
آگورا logo
آگورا

۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۴۹

☑️ فوتبال و مصادره تجربه زیسته

📎 مسئله تیم ملی فوتبال، فقط مسئله فوتبال نیست. حتی مسئله ملی‌گرایی، شادی جمعی یا نسبت ورزش و قدرت سیاسی هم نیست. این‌ها فقط سطح آشکار نزاع‌ می تواند باشند. آنچه امروز بر سر آن جنگ درمی‌گیرد، حق جامعه برای تملک گذشته خویش است؛ این پرسش که آیا مردم هنوز می‌توانند معنای تجربه‌های خود را حمل کنند، یا باید منتظر بمانند تا نیرویی سیاسی درباره اعتبار آن داوری کند.

1⃣ هر قدرتی فقط آینده را تصرف نمی‌کند؛ گذشته را نیز می‌خواهد. سلطه هنگامی کامل می‌شود که بتواند به مردم بگوید چه چیزی را به یاد بیاورند، از چه چیزی شرم کنند و کدام خاطره را از زندگی خود بیرون بیندازند. از این‌رو، حافظه نه پناهگاهی بیرون از سیاست، بلکه یکی از حساس‌ترین میدان‌های سیاست است.

2⃣ تیم ملی اهمیت خود را از فوتبال نمی‌گیرد. اهمیتش از آنجا می‌آید که طی سال‌ها به ظرفی برای انباشت تجربه‌های جمعی بدل شده است. تجربه‌هایی که در خانه‌، خیابان‌، مدرسه‌ و گفت‌وگوهای روزمره رسوب کرده‌اند و گاه امکان تجربه یک «ما» را فراهم آورده‌اند.

همین جاست که خطای اصلی آغاز می‌شود. وقتی گفته می‌شود «این تیم دیگر از آن مردم نیست»، فقط درباره وضعیت فعلی یک تیم داوری نمی‌شود؛ گذشته نیز هدف قرار می‌گیرد. به مردم گفته می‌شود آنچه سال‌ها به عنوان خاطره یا همبستگی زیسته‌اند، در حقیقت از آنِ آنان نبوده است. گویی تجربه، پس از وقوع، می‌تواند از صاحب خود پس گرفته شود.

3⃣ این منطق میان زیستن و فهمیدن شکافی اقتدارگرایانه ایجاد می‌کند. مردم تجربه می‌کنند، اما معنای تجربه‌شان را دیگری تعیین می‌کند. در اینجا دیگر با نقد ایدئولوژی روبه‌رو نیستیم؛ با نوعی قیمومت بر تجربه روبه‌روییم.

واقعیت این است که تجربه اجتماعی هرگز خالص نیست. هیچ خاطره جمعی‌ بیرون از مناسبات قدرت شکل نمی‌گیرد. اما تماس با قدرت به معنای فروکاستن کامل یک تجربه به قدرت نیست. جامعه دقیقاً در توانایی مردم برای گرفتن چیزی از دل سازوکارهای رسمی و تبدیل کردن آن به تجربه‌ای متعلق به خود شکل می گیرد.

بنابراین پرسش درست این نیست که آیا قدرت از تیم ملی استفاده کرده است یا نه. پرسش این است که آیا استفاده قدرت از یک میدان، تمام معناهای اجتماعی آن میدان را باطل می‌کند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، تقریباً هیچ چیز برای جامعه باقی نمی‌ماند. زیرا هیچ میدان مشترکی از تماس با قدرت مصون نیست.

4⃣ بسیاری از داوری‌های امروز با زبان رهایی سخن می‌گویند، اما ساختاری قیم‌مآبانه دارند. به جای آنکه بپرسند مردم چگونه می‌توانند نمادهای آلوده را دوباره از آنِ خود کنند، حکم می‌دهند که این نمادها دیگر قابل زیستن نیستند. به جای گشودن امکان تصرف دوباره، دستور ترک میدان صادر می‌کنند.

حافظه جمعی همیشه متناقض است. در آن هم همبستگی هست و هم بهره‌برداری، هم تجربه مردم و هم مداخله قدرت. بلوغ سیاسی نه در پاک کردن این تناقض، بلکه در حمل کردن آن است. جامعه‌ای که نتواند با گذشته متناقض خود زندگی کند، ناچار یا به نوستالژی پناه می‌برد یا به پاک‌سازی؛ و هر دو شکل‌هایی از ناتوانی در اندیشیدن‌ هستند.

5⃣ مسئله این نیست که هر نماد مشترکی باید حفظ شود. مسئله این است که حذف خاطره، نقد نیست. نقد واقعی زمانی آغاز می‌شود که بتوانیم بگوییم این تجربه هم از آنِ ما بود و هم آلوده به قدرت؛ هم واقعی بود و هم نیازمند بازاندیشی.

پس مسئله تیم ملی، در نهایت، مسئله مالکیت یک تیم نیست. مسئله این است که آیا جامعه هنوز حق دارد با گذشته خود رابطه‌ای پیچیده و انتقادی برقرار کند یا نه.

◼️ هیچ نیرویی، نه دولت و نه مخالفان دولت، حق ندارد تجربه‌های زیسته مردم را پس از وقوع مصادره یا ابطال کند. جامعه نه با نمادهای خالص زنده می‌ماند و نه با حافظه‌های پالایش‌شده. جامعه با توانایی نگه داشتن تناقض‌های خود زنده می‌ماند؛ و آنجا که این توانایی از میان برود، سیاست به دادگاهی بدل می‌شود که گذشته را محاکمه می‌کند و مردم را از حق مالکیت بر زندگی خویش محروم می‌سازد.
#حافظه_جمعی
#تجربه_زیسته
#قدرت
#جامعه
#نقد_ایدئولوژی
#امر_جمعی
#تیم_ملی
#فوتبال
@aaagora
#جلال_رحمانی
4,45000144
آگورا logo
آگورا

۲۲ خرداد ۱۴۰۵، ۰۱:۵۳

☑️ سلاحی که گم شد، یا روایتی که ساخته شد؟

📎 در سیاست، همیشه آن‌چه شلیک می‌شود گلوله نیست. گاهی یک جمله، دقیق‌تر از موشک مسیر خود را پیدا می‌کند. از دهان قدرت بیرون می‌آید، از رسانه‌ها عبور می‌کند، در حافظه‌ دولت‌ها ته‌نشین می‌شود و سرانجام بر سر کسانی فرود می‌آید که نه آن را گفته‌اند، نه توان تکذیب مؤثرش را دارند. ادعای ترامپ که می گوید «سلاح‌ها را از طریق کردها فرستادیم و آن‌ها نگه داشتند» از همین جنس است. نه صرفاً یک گزاره‌ سیاسی، بلکه قطعه‌ای از ماشین روایت‌سازی قدرت؛ جمله‌ای که شاید برای توجیه شکست گفته شود، اما در عمل می‌تواند به کیفرخواست علیه دیگری تبدیل شود.

1⃣ نخست باید پرسید: در این جمله، «کرد» کیست؟ قدرت، وقتی می‌خواهد مسئولیت را جابه‌جا کند، نخست نام‌ها را ساده می‌کند. کثرت را به مفرد بدل می‌سازد، تاریخ را در یک اسم جمع می‌فشارد، و انسان‌ها را به نشانه‌هایی قابل مصرف تبدیل می‌کند. «کردها» در این روایت نه جامعه‌ای با چهار جغرافیا، ده‌ها حزب، تجربه‌های امنیتی متفاوت و زخم‌های تاریخی متراکم‌ بلکه توده‌ای بی‌چهره‌ است، فاعلی مبهم که می‌توان بر او هر بارِ معنایی را تحمیل کرد. این‌جا زبان، پیش از آن‌که توضیح دهد، حذف می‌کند. حذفِ تفاوت‌ها نخستین گام در ساختن متهم است.

متهمِ بی‌چهره، متهمِ بی‌دفاع است. وقتی فاعل چنان کلی ساخته می‌شود که هیچ مرزی ندارد، دیگر نیازی به سند دقیق نیست. اتهام در مه رها می‌شود و همین مه، کارکرد سیاسی خود را دارد. ابهام در چنین لحظه‌ای ضعف جمله نیست؛ نیروی آن است. زیرا هرچه نام مبهم‌تر باشد، امکان استفاده از آن وسیع‌تر می‌شود. «کردها» در این صورت نه یک واقعیت تاریخی، بلکه ظرفی خالی‌ است که هر دولت، هر رسانه و هر دستگاه امنیتی می‌تواند ترس‌ها و مقاصد خود را در آن بریزد.

2⃣ اما مسئله فقط نام‌گذاری نیست؛ مسئله‌ اصلی، جابه‌جایی مسئولیت است. قدرت‌های بزرگ در لحظه‌ پیروزی، نقشه را به نام خود ثبت می‌کنند؛ در لحظه‌ شکست، راه را به گردن واسطه می‌اندازند. تصمیم در مرکز گرفته می‌شود، خطر به حاشیه منتقل می‌شود، و وقتی پروژه به بن‌بست می‌رسد، همان حاشیه به صحنه‌ محاکمه بدل می‌شود. این منطق، منطق شراکت نیست؛ منطق امپراتوری است. شراکت یعنی تقسیم متوازن اختیار، ریسک و پاسخ‌گویی. اما در مناسبات قدرت، اغلب اختیار در واشنگتن می‌ماند، ریسک در کوهستان پخش می‌شود، و مسئولیت هنگام شکست به ضعیف‌ترین حلقه‌ زنجیر حواله می‌گردد.

در چنین نظمی، متحد محلی نه سوژه‌ سیاسی، بلکه ابزار ژئوپلیتیک است و نه شریک راهبرد، بلکه مسیر عبور است. تا زمانی که عبور ممکن است، ارزش دارد؛ و همین‌که راه بسته شود، به مانع، به بهانه، یا به مقصر تبدیل می‌شود. ابزار، هنگامی که کار نمی‌کند، توضیح نمی‌خواهد؛ دور انداخته می‌شود. و اگر دور انداختنش کافی نباشد، محاکمه هم می‌شود.

3⃣ حتی اگر این روایت درست باشد، چرا باید نیرویی کردی، زیر سایه‌ تهدید دائمی، حامل سلاح پروژه‌ای شود که نه تضمین پیروزی دارد، نه تضمین امنیت، نه تعهدی پایدار از سوی قدرتی که آن را طراحی کرده است؟ سیاست، پیش از آن‌که اخلاق وفاداری باشد، هنر تشخیص بقاست. هیچ نیرویی که هنوز زخم رهاشدگی‌های پیشین را بر تن دارد، نمی‌تواند موجودیت خود را وثیقه‌ وعده‌های مبهم کند. اگر کردها چنین مسیری را نپذیرفته باشند، این نه خیانت است و نه بی‌وفایی؛ نوعی عقلانیت تاریخی است. ملتی که بارها میان نقشه‌های دیگران قربانی شده، حق دارد از تبدیل‌شدن به دالان خطر امتناع کند.

جمله‌ی ترامپ، فارغ از راست و دروغش، خود یک کنش سیاسی است. زبانِ قدرت فقط جهان را توصیف نمی‌کند؛ جهان را می‌سازد. وقتی رئیس‌جمهور آمریکا می‌گوید سلاح‌ها از مسیر کردها رفت و در همان‌جا ماند، این جمله در تهران، آنکارا یا هر پایتخت امنیتی دیگر، به عنوان «اطلاعات خام» شنیده نمی‌شود؛ به صورت مجوز، نشانه و قرینه دریافت می‌شود. قدرتِ بزرگ گاهی لازم نیست دستور دهد؛ کافی است نام ببرد. نام‌بردن، در جهانی که سوءظن سوخت ماشین امنیتی است، می‌تواند نوعی نشانه‌گذاری باشد

4⃣ روایت راه خود را پیدا می‌کند؛ وارد پرونده‌ها می‌شود، در گزارش‌ها می‌نشیند، در اتاق‌های بازجویی تکرار می‌شود، و سرانجام به صورت اتهامی تازه بر بدن‌های قدیمی فرود می‌آید. آن‌چه در واشنگتن ممکن است یک ژست پوپولیستی باشد، در خاورمیانه می‌تواند به اضطراب، بازداشت، حمله یا مشروعیت‌بخشی به سرکوب بدل شود. فاصله‌ میان یک جمله و خشونت، در جغرافیای ما کوتاه است.

◼️روایتِ قدرت می‌تواند سلاحی باشد که هرگز گم نمی‌شود. همیشه به سمت ضعیف‌تر شلیک می‌کند.

#روایت_قدرت
#سیاست
#زبان_و_قدرت
#مسئولیت_سیاسی
#کردها
#خاورمیانه
#پوپولیسم
#ژئوپلیتیک
@aaagora
#جلال_رحمانی
4,28000148
آگورا logo
آگورا

۱۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۰:۲۸

علیرضا قربانی و محسن چاووشی و ابتهاج | نیامدی
رفتن دست‌کم یک حضورِ قبلی را در خود دارد. کسی بوده جایی را اشغال کرده ردی گذاشته و بعد رفته است. اما نیامدن شکلِ دیگری از غیاب است. غیابِ چیزی که هرگز به جهان وارد نشده اما جای خالی‌اش احساس می‌شود.

عجیب است که انسان می‌تواند برای چیزی دلتنگ شود که هرگز نداشته است. برای گفت‌وگویی که رخ نداد. برای دیداری که اتفاق نیفتاد. برای آینده‌ای که از راه نرسید. برای کسی که نیامد. سنگین‌ترین فقدان‌ها نیز از همین جنس است. چون در آن‌ها چیزی برای به یاد آوردن وجود ندارد.فقط چیزی برای تصور کردن وجود دارد. رفتن، واقعیت را بر ما تحمیل می‌کند. اما نیامدن، ما را با امکان‌ها تنها می‌گذارد. با همهٔ زندگی‌هایی که می‌توانستند آغاز شوند و نشدند.

نیامدن، حضوری است که تا ابد در هیئتِ امکان باقی می‌ماند.
#پاره_فکر
@aaagora
#جلال_رحمانی
3,65000153
آگورا logo
آگورا

۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ۱۷:۳۰

Photo1/2
از نیروی زمینی تا سوژهٔ سیاسی: راه سوم کُردها در جنگ ایران و آمریکا

جلال رحمانی

♦️پرسش از ورود احتمالی کُردها به جنگ ایران و آمریکا، صرفاً یک پرسش امنیتی یا نظامی نیست. این پرسش، در لایه‌ای عمیق‌تر، به مسئله‌ای دربارهٔ نسبت میان رهایی، قدرت، دولت، امپراتوری آمریکا و امکان سوژه‌شدن سیاسی بدل می‌شود.از یک سو منطق دولت–ملت‌های منطقه که تفاوت ملی، زبانی و منطقه‌ای را در افق امنیت، تمامیت ارضی و کنترل می‌فهمند و از سوی دیگر منطق قدرت‌های جهانی که همین تفاوت را در لحظه‌های بحرانی به منبع تاکتیکی، نیروی زمینی و ابزار ژئوپولیتیک تبدیل می‌کنند. در چنین وضعی، مسئلهٔ اصلی نه فقط «چه باید کرد»، بلکه این است که «چگونه باید کنش کرد» تا از مقام سوژه به مقام ابزار سقوط نکنیم.


♦️برای مطالعه متن کامل یادداشت و دانلود نسخه PDF بروی لینک کلیک کنید.

https://govarikomar.org/از-نیروی-زمینی-تا-سوژهٔ-سیاسی-راه-سوم-ک

@govarikomar
4,23000134
آگورا logo
آگورا

۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۰۱

بعضی واژه‌ها فقط واژه نیستند. اقلیم‌ هستند. انسان مدتی در آن‌ها زندگی می‌کند، نفس می‌کشد، پیر می‌شود و بی‌آنکه متوجه باشد، جهان را از پشتِ آن‌ها می‌بیند.

«فعلاً» یکی از آن واژه‌هاست.

در ظاهر، کلمه‌ای کوچک است. پلی میان اکنون و آینده. اما گاهی پل آن‌قدر طولانی می‌شود که خود به سرزمین تبدیل می‌شود. فکر می‌کنیم «فعلاً» یعنی هنوز وقتش نرسیده است. اما همیشه چنین نیست.

گاهی «فعلاً» نامِ لحظه‌ای است که آینده دیگر توانِ آمدن ندارد و اکنون نیز توانِ تصمیم گرفتن. و انسان میان این دو، اردو می‌زند.نه می‌رود، نه می‌ماند. نه انتخاب می‌کند، نه انتخاب را رها می‌کند. مثل مسافری که سال‌ها در ایستگاه زندگی کند، چون هیچ قطاری آن‌قدر قطعی نیست که سوارش شود.
زندگی معمولاً از تصمیم‌ها ساخته می‌شود، اما فرسودگیِ اغلب از تصمیم‌هایی می‌آید که هرگز گرفته نمی‌شوند. بعضی انتخاب‌ها وقتی انجام نمی‌شوند، از میان نمی‌روند. در گوشه‌ای از ذهن می‌نشینند و آرام‌آرام از زمان تغذیه می‌کنند.

به همین دلیل است که خستگیِ این سال‌ها فقط خستگیِ کار یا خبر یا اضطراب نیست. خستگیِ حمل کردنِ امکان‌هاست. حمل کردنِ زندگی‌هایی که نه به دنیا آمده‌اند و نه از میان رفته‌اند.

و وقتی سرانجام به پشتِ سر نگاه می‌کنیم، می‌بینیم بخشی از عمرمان نه در انتخاب، بلکه در آستانهٔ انتخاب گذشته است. در جایی میانِ «هنوز نه» و «دیگر دیر شده است».
#پاره_فکر
@aaagora
#جلال_رحمانی
3,15000148

Showing 30 of 40 posts

رتبه‌بندی

ورود لازم است

Frequently Asked Questions

کانال تلگرام آگورا درباره چیست؟+

آگورا (@aaagora) یک کانال تلگرام در دسته انگیزه روزانه در tgdio است. این پروفایل رتبه، امتیاز، نظرات و پست‌های تازه را نشان می‌دهد تا قبل از عضویت تصمیم بگیرید. در حال حاضر حدود ۴٬۳۳۲ مشترک در tgdio دارد.

چطور به آگورا (@aaagora) در تلگرام بپیوندم؟+

پروفایل کانال را در tgdio باز کنید، سپس با دکمه Join / Open in Telegram به @aaagora بروید و رایگان عضو شوید.

آیا آگورا کانال خوبی در انگیزه روزانه است؟+

در tgdio می‌توانید قبل از عضویت امتیاز، نظرات، رتبه و پست‌های آگورا را بررسی کنید. در حال حاضر حدود ۴٬۳۳۲ مشترک در tgdio دارد. آن را با کانال‌های مشابه انگیزه روزانه مقایسه کنید.

آمار و پست‌های آگورا را کجا ببینم؟+

در tgdio صفحه @aaagora را برای آمار اعضا، رتبه، امتیاز و پست‌ها باز کنید. لینک Stats نمودار رشد را نشان می‌دهد.