1/2گفت: من دیگه نمیتونم تنهایی برم! یه گربه سیاه بزرگ با چشمای سبز توی ذهنمه که فکر میکنم دنبالم میاد!
شب قبلش توو پارکینگ یه گربه به سمتش دویده بود و حسابی ترسیده بود.
میتونستم بگم:نترس مامان، گربهای اینجا نیست!
اما میدونستم با منطق، لزوماً ترسش از بین نمیره.
پس گفتم:
میدونم وقتی اون گربه میاد توی فکرت، میترسی. ولی اون گربه الان اینجا نیست، این فقط تصویریه که مغزمون میسازه. دوست داری با هم عوضش کنیم؟
کنجکاو شد!
گفتم: «تصور کن یه کلاه دلقکی سرشه، دماغش قرمزه و صورتش رو هم مثل دلقکها نقاشی کرده!» 🤡
یهو زد زیر خنده!
بعد خودش گفت:مامان، فکر کنم سردشه! دستکش هم دستش کنیم!
منم گفتم:یه کاپشن صورتی هم تنش کنیم پس!
کلی تصویر سازی کردیم و خندیدیم!
بعدش ماساژش دادم و آروم خوابید
من از روشی نزدیک به «بازنویسی تصویر ذهنی» استفاده کردم
مامانا، وقتی بچهمون میترسه، همیشه دنبال قانع کردنش با منطق نباش چون ممکنهذمغز نپذیره و بچه بیشتر بخواد بچسبه یافقط باتو بخوابه...
اگه برات مفید بود برام یه ❤️ بزار









