🌼 آیا تشابهاتی بین ایده های محمد بهمن بیگی و پائولو فریره وجود دارد؟
👈 بله، میان اندیشه و عملکرد آموزشی محمد بهمنبیگی و پائولو فریره شباهتهای چشمگیری وجود دارد؛ هرچند زبان نظری، زمینه اجتماعی و جهتگیری سیاسی آنها یکسان نبود و مدرکی در دست نیست که بهمنبیگی مستقیماً از فریره تأثیر پذیرفته باشد.
شباهتهای اصلی
۱. آموزش بهعنوان راه رهایی
هر دو معتقد بودند آموزش فقط انتقال خواندن و نوشتن نیست. فریره سواد را وسیلهای برای رهایی ستمدیدگان و تغییر موقعیت اجتماعی آنان میدانست. بهمنبیگی نیز مدرسه را راه نجات کودکان عشایر از فقر، محرومیت و بیقدرتی اجتماعی میدید. برای هر دو، سواد مقدمهای برای بازیابی منزلت انسانی بود.
۲. آغاز از زندگی محرومان
فریره فعالیت خود را در میان دهقانان فقیر و بیسواد برزیل آغاز کرد و بهمنبیگی در میان عشایر محروم ایران به آموزش پرداخت. هر دو از نزدیک با مردمی زندگی کردند که نظام رسمی آموزش آنان را نادیده گرفته بود. بنابراین اندیشه تربیتی آنان نه در اتاقهای دانشگاه، بلکه در رویارویی مستقیم با محرومیت شکل گرفت.
۳. بردن آموزش به سوی مردم
آنها منتظر نماندند که مردم محروم خود را با مدرسه رسمی سازگار کنند؛ بلکه آموزش را با شرایط زندگی مردم هماهنگ کردند. فریره کلاسهای سوادآموزی را بر پایه زبان و تجربه روزمره دهقانان سامان میداد. بهمنبیگی نیز مدرسه را به دل کوچ عشایر برد و کلاس را در چادر، دشت و مسیر حرکت ایل برپا کرد.
۴. پیوند آموزش با واقعیت زندگی
در روش فریره، واژهها و موضوعات آموزشی باید از زندگی واقعی شاگردان گرفته شوند. آموزش هنگامی معنا دارد که انسان بتواند به کمک آن جهان خود را بشناسد و درباره آن پرسش کند. مدارس بهمنبیگی نیز با طبیعت، شیوه زندگی، زبان، نیازها و فرهنگ عشایر پیوند داشتند. او نمیخواست کودکان ایل صرفاً محفوظات کتابهای شهری را تکرار کنند.
۵. اعتماد به توانایی انسانهای محروم
هر دو با این تصور مخالف بودند که فقر و بیسوادی نشانه ناتوانی ذهنی است. فریره انسان ستمدیده را موجودی صاحب اندیشه و قادر به تغییر جهان میدانست. بهمنبیگی نیز نشان داد که کودکان عشایر، اگر فرصت مناسب پیدا کنند، میتوانند به معلم، پزشک، مهندس، مدیر و نویسنده تبدیل شوند.
۶. تربیت معلم از درون همان جامعه
بهمنبیگی جوانان عشایر را انتخاب و تربیت میکرد تا آموزگار کودکان ایل شوند؛ زیرا آنان زبان، فرهنگ و دشواریهای زندگی عشایری را میشناختند. این شیوه به اندیشه فریره نزدیک است که آموزش را رابطهای بیرونی و تحمیلی نمیدانست و بر مشارکت خود مردم در فرایند آگاهی و آموزش تأکید میکرد.
۷. آمیختگی اندیشه و عمل
فریره مفهوم «پراکسیس» را به معنای پیوند اندیشه و عمل به کار میبرد: انسان باید درباره واقعیت بیندیشد و برای تغییر آن اقدام کند. بهمنبیگی شاید این اصطلاح فلسفی را به کار نمیبرد، اما زندگی او نمونه روشنی از همین پیوند بود. او تنها درباره محرومیت عشایر ننوشت؛ مدرسه ساخت، معلم تربیت کرد و یک نظام آموزشی عملی پدید آورد.
تفاوتهای مهم
با وجود این شباهتها، نباید آن دو را کاملاً همسان دانست.
فریره متفکری سیاسی و نظریهپرداز «آموزش رهاییبخش» بود. او نظام آموزشی سنتی را به دلیل تبدیلکردن شاگرد به دریافتکننده منفعل، «آموزش بانکی» مینامید و هدف آموزش را پرورش آگاهی انتقادی برای مقابله با ساختارهای ستم میدانست. نظریه او آشکارا از تحلیل طبقاتی، استعمار و مناسبات قدرت تأثیر گرفته بود.
https://fsi-ebcao.princeton.edu/document/349بهمنبیگی بیش از آنکه نظریهپردازی انقلابی باشد، آموزشگر، سازماندهنده و اصلاحگر اجتماعی بود. او از امکانات حکومت و ساختار رسمی آموزشوپرورش بهره گرفت تا مدارس عشایری را گسترش دهد. هدف اصلی او مبارزه مستقیم سیاسی یا تغییر بنیادین نظام اجتماعی نبود؛ بلکه میخواست با آموزش، محرومیت تاریخی عشایر را کاهش دهد و امکان پیشرفت را برای فرزندان آنان فراهم کند. او از تجربه مردمی برخاست که برای یافتن کسی جهت نوشتن یک نامه، ناچار بودند فرسنگها راه طی کنند.
https://ketabnews.com/fa/news/68/ایل-من-بخارای-من-گفتوگونتیجه
میتوان گفت بهمنبیگی و فریره از دو نقطه متفاوت جهان به حقیقتی مشترک رسیدند: محرومیت فقط نداشتن پول نیست؛ محرومماندن از آموزش، انسان را از شناخت تواناییهای خود و مشارکت در ساختن سرنوشتش نیز بازمیدارد.
فریره این حقیقت را به صورت یک فلسفه انتقادی و رهاییبخش بیان کرد؛ بهمنبیگی آن را در قالب مدرسههای سیار، تربیت آموزگاران عشایری و آموزش هزاران کودک به عمل درآورد. اگر فریره نظریهپرداز «آموزش ستمدیدگان» بود، میتوان بهمنبیگی را، با در نظر گرفتن تفاوتهای تاریخی و سیاسی، آموزگار عملی محرومان ایران نامید.